رضا یونسی ||| چپی که از بنیانهای انتقادی اندیشهی مارکس فاصله گرفته و جهان را همچنان با منطقهای کهنه و دوگانههای ایدئولوژیک تفسیر میکند؛ چپی که سیاست را نه عرصهی رهایی انسان، بلکه میدان سربازگیری، انضباط تشکیلاتی و تصرف قدرت میداند؛ چپی که زبانش بیش از آنکه حامل گفتوگو و نقد باشد، آکنده از خشم، کلیشه و طرد دیگری است؛ چپی که هنوز «اتحاد» را، بیآنکه از خود بپرسد اتحاد برای کدام آزادی، بر گرد کدام ارزش و در افق کدام امر مشترک، به شعاری توخالی فروکاسته است؛ این چپ، پیش از آنکه از جامعه فاصله گرفته باشد، از ایدهٔ رهایی فاصله گرفته است.
این همان چپی است که بهجای رویارویی انتقادی با بحران نظری خود، بارها به آوانتوریسم سیاسی پناه برده و شکستهایش را نه در فقر نظری، بلکه در عوامل بیرونی جستوجو کرده است. از همین رو، بیش از آنکه به بازسازی اندیشه بیندیشد، به تکرار الگوهای فرسودهی کنش سیاسی دل بسته است.
چپی که جنبش «زن، زندگی، آزادی» را نیز نمیتواند در یگانهگی و نوآیینی تاریخی آن بفهمد. تا هنگامی که هر جنبش اجتماعی صرفاً به ضمیمهای از مبارزهی طبقاتی تقلیل یابد، آزادی زنان، کرامت فردی، حقوق بشر و حق تفاوت، همواره اموری ثانوی تلقی خواهند شد. در چنین افقی، انسان همواره وسیله است، نه غایت.
شگفتآور نیست که مبارزی چون سپیده قلیان دیگر خود را در چنین افقی بازنیابد. شگفتی آن نیست که او فاصله گرفته است؛ شگفتی آن است که این چپ هنوز از خود نمیپرسد چرا سالهاست جامعه، روشنفکران و نسلهای تازه از آن عبور کردهاند.
بحران امروز، بحران یک فرد یا یک گرایش سیاسی نیست؛ بحران نوعی فهم از سیاست است که آزادی را به آیندهای نامعلوم حواله میدهد و فرد را در پای کلیتی انتزاعی قربانی میکند. حال آنکه هیچ رهایی جمعیای از مسیر انکار آزادی فردی نمیگذرد و هیچ کلیتی با نفی حق دیگری، به امر عام بدل نمیشود.
تراژدی بزرگ آن است که این چپ، بیش از هر نیروی دیگری، میان جامعه و اندیشهی رهاییبخش مارکس فاصله انداخته است؛ گویی نزدیک به یک قرن، پردهای ضخیم میان مارکس و انسان معاصر کشیده شده است. مارکسی که آزادی هر فرد را شرط آزادی همهگان میدانست، در هیاهوی قدرتطلبی، ایدئولوژی و سیاستورزی معطوف به دولت گم شد. این چپ هنوز بهجای باور به خودآیینی تودهها و پراتیک رهاییبخش، رهایی را در تصرف قدرت سیاسی، نظامیگری یا دگرگونی صرفِ ساختار دولت جستوجو میکند، بیآنکه به نقد مناسبات ازخودبیگانهگی و آزادیِ بالفعل انسان بازگردد.
از نفی چپ توسط سپیده قلیان شگفتزده نشویم؛ از خود آغاز کنیم. آنچه باید نقد شود، انتخاب یا تغییر مواضع یک فرد نیست، بلکه افقی است که دیگر توان تفسیر زمانه و پاسخگویی به نیاز رهایی انسان را ندارد.

سپیده عزیز!
به گمان من، اگر هنوز بتوان از فلسفهای سخن گفت که افق رهایی انسان را در کلیت آن بگشاید، آن فلسفه چیزی جز اندیشهٔ مارکس نیست؛ اما مارکسی که باید از زیر آوار قرائتهای ایدئولوژیک بیرون کشیده شود. باید او را دوباره، و صدباره، خواند؛ نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای فهم اکنون و ساختن آینده. تا زمانی که انسان در مناسبات ازخودبیگانهگی گرفتار است، هنوز نمیتوان بهسادهگی از مارکس فراتر رفت. باید فلسفهٔ او را برای امروز خود، از نو هجی کنیم.
تابآوری، رنج، پایداری و وفاداری تو به کرامت انسان، یادآور این حقیقت است که رهایی نه از تصرف قدرت، بلکه از وفاداری به آزادی آغاز میشود؛ همان آزادی که آزادی هر فرد را شرط آزادی همهگان میداند.

بیان دیدگاه