امروز و شاید روزهای دیگر

جغد مینروا ||| چند تا صدای انفجار را خودم شنیدم و یکساعت هم پدافند ضدهوایی می‌زد و ما همه در دفتر کار چشمانمان را تنگ کرده بودیم و به افق خیره شده بودیم.

همه در حال تماشای آسمان و دوردست‌ها.

تصور اینکه دوباره جنگ می‌شود و باز هم صدای بمباران را می‌شنویم و ویرانی و مرگ و فقر و بی‌کسی و بی‌پناهی را احساس می‌کنیم، بر غم و اندوه‌مان می‌افزود.

با تمام وجودمان می‌خواستیم جنگ نشود. آرزو می‌کردیم تمام شود.

….

بعد برای بچه‌های دفتر کیک خریدم. کیک هویج خانگی.

یکی پرسید به چه مناسبت؟

گفتم برای اینکه هنوز زنده‌ایم!

بیان دیدگاه