نگذار حقیرت کنند

پیش گفتارِ اتحاد کارگران انقلابی ایران ||| در دنیای ادبیات و مبارزه، مایا آنجلو از چهره هائی است که تاروپود وجودش با مفهوم ایستادگی گره خورده است. او به عنوان یک زن سیاه‌پوست، بار سنگین دو تبعیض مضاعف یعنی نژادپرستی و جنسیت‌زدگی را به دوش کشید، اما به جای تسلیم، صدای رسا و بی‌باکِ نسل خود شد. آنجلو در قامت یک نویسنده، بازیگر و خواننده‌ای هنرمند، و فعال حقوق مدنی خستگی‌ناپذیر، از مرزهای سکوت عبور کرد؛ او تجسم عینی مقاومت و روایتی زنده ی زنی است که از خاکستر رنج‌های عمیق برخاست و به نماد جهانیِ امید تبدیل شد..

مایا آنجلو (با نام اصلی مارگاریت آنی جانسون)، شاعر، نویسنده، بازیگر، خواننده و فعال حقوق مدنی سیاه‌پوستان در سال ۱۹۲۸ به دنیا آمد. او کودکی بسیار سختی داشت.

آنجلو بیش از هر چیز برای هفت کتاب زندگینامه ی خود شناخته می‌شود. اولین و معروف‌ترین آن‌ها کتاب «می دانم چرا پرنده در قفس می خواند» در سال ۱۹۶۹ منتشر شد. این کتاب به نژادپرستی، آسیب‌های روحی کودکی و تلاش او برای یافتن هویت و استقلال می‌پردازد. این اثر او را به عنوان یکی از اولین زنان سیاه‌پوستی مطرح کرد که توانست زندگی خصوصی خود را بدون سانسور و با جرات به گوش جهانیان برساند.

مایا آنجلو از نزدیکان و همکاران برجسته مارتین لوتر کینگ جونیور و مالکوم ایکس (دو تن از بزرگ‌ترین رهبران جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان آمریکا) بود و به عنوان سازمان‌دهنده در این جنبش‌ها فعالیت می‌کرد. مایا آنجلو در سال ۲۰۱۴ در سن ۸۶ سالگی درگذشت.


برگرفته از صفحه ی «ایکس» آدورنو – سیزده سالش بود. در اتاقی متروک به تخت بسته شده، با فکی شکسته و بدنی کبود که بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود. آن چند روز بارها آرزوی مرگ کرد. اما آخرین کلام مادربزرگش پیش از مرگ او را نجات داد: «تسلیم نشو»، نشد!!

و شد یکی از بزرگترین نویسندگان قرن؛ مایا آنجلو، شاعر، نویسنده، فعال حقوق مدنی و هنرمندی که جایزه‌ی پولیتزر و “مدال آزادى” ریاست‌جمهوری و در نهایت “لوح افتخار ملی هنر” را گرفت.

در کودکی پدر و مادری نداشت. مادربزرگ پدریش، تا هشت سالگی تمام جهانش بود. تا روزی که نامه‌ای از طرف مادرش رسید و مایا همراه مادربزرگ از استپمپز، آركانزاس راهی سانفرانسیسکو شدند.

مادربزرگ دو روز پس از رسیدن، برای همیشه از زندگی دخترک رفت. اما آخرین جمله‌اش، تمام زندگی مایا آنجلو را شکل داد: مایا، با هر سختی و مصیبتی، یادت باشد که هرگز تسلیم نشوی.

زندگی با مادری که از صبح تا سر شب دو جا کار می‌کرد و شب‌ها در بار می‌رقصید، تا گرسنه نمانند و دخترک بتواند به مدرسه برود، زندگی نبود، مصیبت بود. مایا شاگرد ممتاز کلاس بود و عصرها در نان‌فروشی محل کار می‌کرد، برای کمک خرج خانه.

تا که یک روز غروب “مارک دو انگشتی” او را دزدید و به اتاق متروکه‌اش زیر شیروانی برد، کتکش زد، فک و دنده‌اش را شکست، مایا را به تخت بست و طی چند روز بارها به او تجاوز کرد. تنها این نبود؛ هر بار به او می‌گفت کارم که تمام شود، جنازه‌ات را بیرون شهر می‌اندازم.

بعدها در جایی از زندگینامه‌اش نوشت که تنها چیزی که زنده نگهش داشت، صدای مادربزرگ بود که می‌گفت؛ مایا تسلیم نشو! و درست در لحظه‌ای که زندگی به مغاک مرگ رفته و هر امیدی از کف شده بود، معجزه اتفاق افتاد.

سال‌ها بعد در گفتگوی مشهورش به دالی مک‌فرسون ِنویسنده گفت: زندگی، سراسر مواجهه با شکست‌هاست. پیروزی در آن است که فرو نریزیم. چه آن‌زمان که از سه سالگی یک روز چشمانش را باز کرد و جای ِخالی ِمادرش را دید و تا هشت سالگی با مادربزرگی زندگی کرد که؛ «عاشقانه دوستش می‌داشتم و بسیاری درس‌های زندگی را وامدار او هستم. هر چند هرگز مرا نبوسید».

چه در سال‌های پایانی وقتی در آخرین مجلد از هفت جلد زندگینامه‌ای که نوشت، از اولین برخوردش با مادری می‌گوید که نمی‌شناختش. همه چیز را با مادربزرگ مقایسه می‌کردم. مادرم آرایش می‌کرد و لباس‌های باز می‌پوشید.

این رفتار برایم عجیب بود. تا روزی که به من گفت «من مادر بزرگ نیستم، اما مادری هستم که همه کار می‌کنم، همه کار تا تو بهتر از من زندگی کنی».

بی‌سبب نبود وقتی زندگینامه‌اش را تمام کرد، بر پیشانی آن نوشت که این کتاب را به تمام مادران و پدرانی تقدیم می‌کند که در زمانه‌ی هیولاها، جرأت کردند به فرزندانشان عشق را بیاموزند.

و نوشت که این زندگینامه‌ی بسیار بلند، پیشکش ِتمامی انسان‌هایی؛ که هر چند لغزیدند، زمین خوردند و فروافتادند، اما باز از نو برخاستند.

خودش همین راه را رفت، به تمام! لغزیدن، فرو افتادن، و دوباره برخاستن. چه آن روز که مارک جونز او را دزدید و پس از چند روز شکنجه و تجاوز، وقتی نجات یافت تا سال‌ها قدرت‌تکلم را از دست داده بود و «لال شدم».

چه آن روزی که ناامید از زندگی، از سرنوشت تنها پسر بیمارش، از طلبکارانی که پاشنه‌ی در را از جا کنده بودند، از دست به هر کاری زدن و بیکاری مدام، رسید به جایی که شد مایا آنجلو؛ هنرمند، کارگردان، رقصنده، فعال حقوق سرکوب‌شدگان، نویسنده‌ی قرن ایالات‌متحده و در رأس همه؛ انسان!

بی‌دلیل نبود که در مقدمه‌اش بر زندگینامه‌ی خود نوشت: «بسیاری از من می‌پرسند، چگونه توانستم به‌عنوان یک زن سیاه و بی‌پشتوانه در سرزمین سفیدها، راه خود را بسازم… چگونه توانستم در جهانی که ثروت ارزش است، علیرغم فقر؛ از ارزش‌های راستین بگویم؛ از عشق و کرامت آدمی». و بعدها در جای دیگری، در بازگشت به همین پرسش گفت: «ایستادم، راست قامت و گفتم».

اجازه دهید دوباره بازگردیم به سال‌ها قبل. به همان روزها که هیچ کس ردی از “مارک دو انگشتی” نداشت. مارک جونز که بابت قطع انگشتان دست راستش در کارخانه، به مارک “دو انگشتی” معروف بود، از مدت‌ها قبل مایا نوجوان را می‌شناخت. در شب‌هایی که مایا منتظر برگشت مادرش از کاباره‌ای بود که در آن می‌رقصید، مارک با مایا از خاطرات جوانی و دوران مشتزنی‌اش می‌گفت و به مرور عاشق مایا شد. اما جواب سرد مایا را که شنید، یک روز عصر که مست کرده بود، او را دزدید و به زور به خانه‌اش برد.

مادر مایا که خودش زنی زخم خورده بود سراغ بوید پوچینلی سرکرده‌ی اوباش شهر رفت. ولی پوچینلی گفت حتی او هم آدرس مارک را ندارد. با این‌حال ناامید نشد.

چه بسا نه همه‌ی منتظران، رستگار شوند و چه بسا نه کشتی همه‌ی امیدواران به باد معجزه، به ساحل سلامت برسد. اما برای مایا که تسلیم نشده بود، معجزه اتفاق افتاد.

دو پسر بچه از گاری یک دستفروش چند پاکت سیگار می‌دزدند، پلیس آن‌ها را تعقیب می‌کند، آن‌ها در حين فرار سیگارها را داخل ماشین مارک که کنار خیابان برای خرید ویسکی و برگشت به اتاق زیرشیروانی ایستاده بود، می‌اندازند و پلیس به اشتباه او را دستگیر می‌کند و به بازداشتگاه می‌برد. مارک، که در به‌در دنبال وثیقه گذار بود، از اداره‌ی پلیس به بوید پوچینلی ِشرخر زنگ می‌زند و می‌گوید: خانه پول دارم. برای من وثیقه بگذار از خجالتت در می‌آیم.

بوید بلافاصله با مادر مایا تماس می‌گیرد و همگی با چند یکه بزن به اتاق مارک می‌روند، در را می‌شکنند، مایا را که دیدن وضعیتش حتی برای اوباش پوچینلی سخت بود، نجات می‌دهند و منتظر مارک در اتاق می‌مانند. مارک دو انگشتی، مست از راه می‌رسد و از همان‌جا راهی برای همیشه جهنم می‌شود.

لال شد! تا مدت‌ها. دهه‌ها بعد در آخرین متنی که در قالب وصیتنامه‌اش، در “نامه‌ای به دخترم” دختری که هرگز نداشت، نوشت، از مهمترین درس زندگی گفت: «شاید دیگر نتوانی آن‌چه را در زندگی رخ داده به عقب بازگردانی و مهار کنی، اما می‌توانی تصمیم بگیری تا به دست آن خوار نشوی».

از هفده سالگی مادر شد و برای خرج زندگی فرزندش راننده‌ی شب تراموای شهری شد، تا زمانی که در چهل سالگی اولین رمان جهانی‌اش “می‌دانم چرا پرنده‌ی قفسی می‌خواند” را نوشت که سر آغاز هفت جلد زندگینامه‌اش شد، از هنگامی که خوانندگی و رقص در اپرا پیشه کرد و نام مایا آنجلو برگزید تا دوره‌ای که به اروپا و آفریقا رفت، از آن هنگام که پسرش را برای اجرا در چهار گوشه‌ی آمریکا پیش مادرش می‌گذاشت تا ماه‌ها که دور از کشور و خانه بود، از آن هنگام که شب‌ها پس از ساعت‌ها کار روزانه، در دانشگاه درس خواند تا وقتی که نخستین استاد دارای کرسی “مطالعات آمریکایی” در دانشگاه ویک‌فارست شد، مایا آنجلو هرگز تسلیم نشد!

وقتی پس از ماه‌ها دوری از خانه نزد پسرش بازگشت دید علیرغم تمام تلاشی که کرده است، همان زخمی را در جان فرزندش برجا گذاشته که خودش در کودکی خورده بود، تصمیم به خودکشی گرفت.

تاکسی گرفت به کلینیک ِبیماری‌های روان “لنگلی پورتر” رفت و خواست تا پیش از خودکشی متخصصی را ببیند. به دفتر رئیس کلینک، دکتر سالزی دعوت شد. دکتر اما حرف مایا را جدی نگرفت. معتقد بود که بابت موفقیت‌هایش و تلاشی که کرده خسته شده است و دردی که می‌گوید، درد نیست!

نوشته که بی‌آنکه کلمه‌ای بعد از نطق دکتر بگویم، از کلینیک بیرون زدم و بابت خداحافظی و فسخ قراردادم به استودیوی فردریک ویلکرسن که دوست و در واقع استاد ِمایا بود، رفت.

ویلکی در حال آموزش به هنرجویان بود که مایای بی قرار را پشت در می‌بیند، که دیگر توان ادامه دادن نداشت. «می‌خواستم خودم و پسرم گای را از شر این زندگی خلاص کنم». ویلکی تنها یک چیز به مایا می‌گوید؛ فکر نکن که تنها هستی! بنشین پشت میز من و به میلیون‌ها آدمی که مثل تو هستند فکر کن. به همه‌ی چیزهایی که داری و نداری، و همه‌ی این‌ها را در این دفترچه زرد رنگ بنویس!

مایا آنجلوی شاعر و نویسنده در صفحات همان دفترچه‌ی زرد رنگ متولد شد.

.

بیش از ۲۲ کتاب، بیش از ۵۰ مقاله، دفتر شعر و نمایشنامه نوشت؛ همگی بر کاغذ زرد رنگ؛ «

به یاد آن روز و آن جمله‌ی طلایی»

تنها نویسنده‌ای بود که هم در مراسم تدفین دکتر مارتین لوتر کینگ و هم مالکوم ایکس سخنرانی کرد.

با انتشار “می‌دانم چرا پرنده‌ی قفسی می‌خواند” که نخستین جلد از هفت کتاب روایت زندگیش است، نه تنها شهرت جهانی یافت که برنده جایزه کتاب ملی آمریکا و پایه گذار سبک تازه‌ای در زندگینامه‌نویسی شد.

سبکی که در ۴۵ سالگی برای نخستین دفترچه‌ی شعرش “دارم می‌میرم جرعه‌ای نوشیدنی به من دهید” که نگاه عاشقانه‌ای به دهشت زندگی یک سیاه‌پوست در زمانه‌ی سرکوب‌هاست جایزه ی معتبر پولیتزر را گرفت.

در جایی از “من و مامان” می‌نویسد تنها چیزی که ما را در دهشت این زمان که هیولاها فرمانروایی می‌کند، نجات خواهد داد؛ عشق است، عشق که احساسات نیست، که چیزی نیست جز نور ستارگان در آسمان شب تا به ما یادآوری کنند که خون ِدر رگ‌های ما تا جایی حیات‌بخش است که یادمان باشد؛ انسان بمان در زمانه‌ی ظلمت!

هر چند در فرازی از آخرین کتابی که‌ نوشت می‌گوید نیک که بنگری، بیشتر مردم هرگز بزرگ نمی‌شوند، و اعتبار و میزان انسانیت را با کارت اعتباری بانکی معادل می‌دانند، و می‌گوید: «زندگی به من آموخت که مردم آن‌چه کرده‌ای و گفته‌ای را شاید فراموش کنند، اما هرگز، احساسی را که در آن‌ها بوجود آورده‌ای از یاد نخواهند برد».

شاید برای همین بود که پنج سال پیش از مرگش، در “نامه‌ای به دخترم” نوشت: «بکوش تا در میان ابرهای آسمانِ کسی، رنگین‌کمان باشی». خودش دلباخته‌ی آثار توماس ولف بود. اما در آخر در جایی از مخالفت با نگاه او گفت که گفته بود؛ نمی‌توانید دوباره به خانه برگردید. آنجلو نوشت: «من اما باور دارم که ما هرگز خانه را ترک نمی‌کنیم».

در پایان اجازه دهید با این شعر او خاطرش را گرامی بداریم که سرود: گیرم در تاریخی که می‌نویسی نامی از من نباشد… گیرم که لگدکوبم کنی باز اما چون خاک بر خواهم خاست… گیرم بر من زخم زنی گیرم با نفرتت جانم را بستانی باز اما چون هوا بر خواهم خاست چون امید قد کشیده و استوار باز اما بر خواهم خاست…

او که در نامه‌اش به دختری که هرگز نداشت، نوشت: کشتی زندگی من ممکن است در دریاهای آرام و دوست داشتنی دریانوردی نکرده باشد، اما می‌دانم که در اوج بدبینی و ناامیدی باز هم همیشه فردایی هست». اکنون ۱۲ سال از جاودان شدن مایا آنجلو گذشت!

بیان دیدگاه