محمد مالجو ||| خط مقاومت خود را چنین صورتبندی میکند: افزایش هزینۀ تهاجم برای متجاوزان تا از تکرار جنگ بازداشته شوند. منطق خط مقاومت روشن است: اگر بزنند، سختتر خواهند خورد. اما همین منطق، در عمل، به یک چرخهٔ تشدید بدل میشود. زیرا «افزایش هزینه» هیچگاه یکطرفه نمیماند. طرف مقابل نیز برای خنثیسازیاش چهبسا سطح درگیری را بالا ببرد و ابزارهای تازه بیاورد و آستانهها را جابهجا کند. آنچه آغاز میشود نه بازدارندگی پایدار بلکه مسابقهای بیپایان در تشدید است.
مدافعان مقاومت میگویند هدفشان شکستن چرخهٔ «جنگ–آتشبس–جنگ» است. اما ابزارشان، در عمل، همین چرخه را بازتولید میکند. افزایش هزینۀ جنگ برای متجاوزان فقط یکی از عوامل تصمیمگیری است نه لزوماً تعیینکنندهترینشان. وقتی پای امنیت یا حیثیت یا موازنههای منطقهای در میان باشد، متجاوزان چهبسا چنین هزینههایی را پذیرا شوند. در نتیجه، جنگ اصلاً منتفی نمیشود بلکه به تعویق میافتد، آنهم با شدتی بیشتر. این راهبرد نه به «مهار جنگ» بلکه به «انباشت زمینههای جنگ» میانجامد.

اما مسئله فقط در سطح استراتژیک نیست. خط مقاومت با تمرکز بر «آنجا»، یعنی میدان تلافی از «اینجا» غفلت میکند: از زیست روزمرۀ مردمی که باید موضوع اصلی دفاع باشند. تجربۀ زیستۀ شهروندان نه در معادلات بازدارندگی بلکه در آسمانی شکل میگیرد که بیدفاع است، در شبی که صدای بمباران میآید و هیچ سپری در کار نیست. اینجا همان شکاف تعیینکننده است: میان گفتار حکومتیِ امنیت و تجربۀ مردمیِ ناامنی. مقاومتی که حفاظتِ مستقیم از زندگی روزمرۀ مردم را به حاشیه میراند و به تلافی در جغرافیایی دیگر حوالهاش میدهد، در واقع «دفاع» را جابهجا کرده است: از حفاظت به تهدید، از پدافند به آفند. این جابهجایی گرچه چهبسا در سطح استراتژیک معنا داشته باشد، در سطح زندگی واقعی به معنای تعلیق امنیت است.
در برابر این منطق، راهحل بدیل نه این است که هزینهٔ جنگ را برای طرف مقابل کم کنیم و نه این که هزینهها را بیپایان بالا ببریم. اساساً باید صورت مسئله را عوض کنیم. به جای تمرکز بر بازدارندگی از طریق تهدید و تشدید هزینه باید به سمت سیاستی برویم که احتمال وقوع جنگ را کاهش دهد. یعنی به جای مدیریت پیآمدهای جنگ برویم سراغ علتهایی که اساساً زمینهٔ جنگ را ایجاد میکنند و تا حد ممکن تضعیفشان کنیم.
این راهحل بدیل چهار مؤلفۀ روشن دارد: تنشزدایی قاعدهمند از طریق توافق بر خطوط قرمز و قواعد درگیری؛ تقویت پدافند و حفاظت داخلی با تمرکز بر ایمنی زیرساختها و دفاع شهری؛ مذاکرۀ تدریجی برای شکلدادن به توافقهای کوچک اما انباشتی و کاهش سوءمحاسبهها؛ ایضاً کاهش درگیریهای پرهزینهٔ منطقهای که کشور را در معرض چرخههای تلافی نگه میدارند.
تفاوت این دو راهحل را باید بهصراحت شرح داد: خط مقاومت بر «بازدارندگی از طریق تهدید» تکیه دارد اما راهحل بدیل بر «پیشگیری از طریق کاهش تنش». اولی میکوشد جنگ را با ترساندن به تعویق بیندازد اما دومی میکوشد احتمال وقوع جنگ را از اساس کمتر کند. اولی به طور ساختاری به تشدید وابسته است اما دومی به انباشت اعتماد حداقلی و قواعد پیشبینیپذیر.
ازاینرو انتخاب واقعی بههیچوجه میان «تسلیم» و «مقاومت» نیست. این دوگانه فقط صورتبندی نادرست مسئله است. انتخاب واقعی میان «ادامۀ چرخهٔ جنگ» و «شکستن چرخهٔ جنگ» است. شکستن این چرخه نه با نمایش توانِ بیشتر برای ضربهزدن بلکه با کاستن از زمینههایی ممکن میشود که اصلاً جنگ را ممکن میکنند. این نه امتیازدهی ساده است و نه عقبنشینیِ بیقید بلکه نوعی ابزارسازی برای کاهش احتمال جنگ بعدی است، نوعی سیاستورزی با هدفِ نامحتمل کردن جنگ.
جنگ فقط در میدان نبرد تعیین نمیشود. در زندگی روزمرۀ مردم نیز ادامه پیدا میکند. در اضطراب شبانه، در حس بیدفاعی، در شکافی که میان تهدید و حفاظت دهان باز میکند. اگر این سطح نادیده گرفته شود، حتی پیروزیِ نظامی نیز میتواند به شکستی اجتماعی بدل شود. مقاومتی که این را نبیند، حتی اگر در «آنجا» دست بالا را داشته باشد، در «اینجا» فرسوده خواهد شد.

بیان دیدگاه