میدانست به کمیناش نشستهاند. هفت روز پیش از آنکه با چند کوپن خواروبار برای همیشه از خانه خارج شود، در دفترش نوشته بود: این سرنوشت ماست تا وقتی که اینها هستند. چون تا وقتی باشند بحران دارند و تا وقتی بحران دارند، سر ما بریدنی است.

محمد مختاری نیک میدانست هزینه پرسیدن چیست. در یادداشتی نوشته بود: اینجا آپارتاید عقیدتی برقرار است. هرچه هست از امکانات تا حق و حضور متعلق به خودیهاست، بقیه جزء قازوراتند. همین که تاکنون از گشنگی نمرده یا کشته نشدهاند باید کلاهشان را بیندازند هوا. خودش را میگفت و ما را!

و درست هفت روز بعد گماشتگان بت اعظم او را در آذر ۱۳۷۷ ربودند، به حاشیه شهر بردند و طناب دار خود را، بر گردن شاعر نشاندند. چون غروب شده بود و احتمال دیدن مراسم اعدام از ساختمان نیمهکاره روبرو کم نبود، شاعر را آنقدر با طناب بر زمین کشیدند تا زجرکش شود. خودش گفته بود؛ قازورات!

پیشتر در «زاده اضطراب جهان» نوشته بود: دوران به زور بردن آدمی به بهشت سپری شده است. انسان تنها در آزادی میتواند خیر خود را تشخیص دهد. از اینرو کسانی که حدود آزادی و خیر مردم را به خواست خودشان موکول میکنند، دیکتاتورهایی هستند که آدمی را برای مرگ میخواهند، نه برای زندگی.

همانجا در مقدمهای که بر ترجمهاش از ۱۵۰ شعر از شاعران اروپایی نوشته بود، گفت که شاعران در هر کجا که هستند زاده اضطراب جهانند و در موقعیت تراژیک ویژهای گرفتارند. درست مانند خودش و بسیارانی دیگر که در آپارتاید عقیدتی بت اعظم و عمالش تباهی مرگ و طناب دار قسمتشان شد.

متولد اول اردیبهشت ۱۳۲۱ در مشهد بود و دوران تحصیل و دانشگاه را همانجا گذراند. در ۱۳۴۸ از دانشگاه فردوسی در رشته ادبیات فارسی فارغ التحصیل شد و با چاپ اولین اشعارش در مجلات نگین و فردوسی در همان سالها و کمی بعد با ترجمه ی «واقع گرایی» اثر جان آپدایک، نام محمد مختاری پر آوازه شد.

در آستانه سی سالگی با مریم حسینزاده نقاش و هنرمند، ازدواج کرد و کمی بعد در مقام پژوهشگر در بنیاد شاهنامه فردوسی آغاز به کار نمود و به عضویت هیئت علمی همانجا برگزیده شد. تا پیش از انقلاب چند مجموعه شعر به چاپ رساند و مدتی در دانشکده هنرهای دراماتیک «اسطورهشناسی» تدریس کرد.

با وقوع انقلاب فرهنگی اول از دانشگاه اخراج شد و کمی بعد بابت مقاومت علیه سانسور در مقام دبیر کانون نویسندگان، دستگیر و برای دو سالی زندانی شد. پس از آزادی در سال ۶۳ و با صدور حکم حکومتی انفصال دائم از خدمات دولتی تنها راهی که برای تنفس و تفکر داشت ترجمه و نوشتن برای مجلات بود.

مجبور شد تا تصحیحی که از داستان سیاوش شاهنامه کرده بود را بدون نام چاپ کند. چند مجموعه شعر و اثر پژوهشی را به کارنامه ادبیات ایران افزود و با پایان جنگ مجموعه ی «زاده اضطراب جهان» را از دوازده شاعر اروپایی ترجمه و چاپ کرد و سپس هفتاد سال عاشقانه که آنتولوژی شعر عاشقانه معاصر ماست.

در مقدمه ی «زاده اضطراب جهان» نوشت؛ پیداست که نا آشنایی ما با ادبیات جهان، مشکل آنان یا شعرشان نیست: مشکل از ماست که با بسیاری از پدیدهها و عرصههای فرهنگ جهانی، بیرابطه یا کم رابطهایم. و با انتخاب اشعار، نشان داد که گناه این بیخبری بیش از هر کس برگردن استبداد است و بس!

مختاری جدا از معرفی شاعران تراز اولی نظیر آخماتوا، مایاکوفسکی، مانداشتام و تسوتایوا در حوزه نقد اثر ماندگار «انسان در شعر معاصر» را چاپ کرد. اما آنچه او را غیر قابل تحمل کرد نه تنها مقالات انتقادی، که پیگیریش برای احیاء کانون نویسندگان بود و نقشی که در اعلامیه ۱۳۴ نویسنده داشت.

در مصاحبهای میگوید از زمانی که در پی فعالیت مجدد کانون بوده و متن ۱۳۴ نویسنده را منتشر کردهایم، آنقدر برخورد زشت و ناروا با ما شد و دشنام و تهمت و افترا بر سرمان آوار شد. مگر ما چه میخواهیم؟ در همان متن ۱۳۴ نویسنده گفته بودند ما نویسندهایم، ما را نویسنده ببینید!

اما بت اعظم و گماشتگانش نه نویسنده و شاعر را میبینند و نه فرهنگ و هنر را میخواهند. که آنچه میطلبند تنها عربده مریدان است و طناب دار بر گردن، سربلندان. در همان مصاحبه گفت؛ آنچه حکومت میخواهد این است که هویت همه را او تعیین کند و همگی نان خور و مجیزگوی حکومت باشند.

در پاسخِ «سایر محمدی»، میگوید که اینجا قدرت میخواهد با همه رابطه یک سویه و از بالا به پایین داشته باشد و در نتیج؛ نه فرد مصونیت دارد و نه معرفت او، هر دو وابستهاند به قدرت و حکومت. مختاری گفت: پیداست که در دل چنین سیاستی چه بر سر نویسنده و منتقد، هنرمند و همه مردم خواهد رفت.
گفت هر شهروندی حقوق اساسی مختلفی دارد، از جمله حق کار و حق آزادی بیان و برای نویسنده حق کار و حق بیان یکی است. چون کار نویسنده، بیان اوست. او اندیشه و تخیلاش را بیان میکند. اما میدانست که این آرزویی محال است. نوشته بود: فکر میکنند مملکت مال آنهاست و ما جزو قازوراتیم.

در مقاله ی «فرهنگ بی چرا» نوشته بود: مسئله این است که همگی ما مبتلا به عارضه نپرسیدنایم. میگوید: چون بسیاری از پرسشها در عرصه اجتماعی حکم تابو و خط قرمز دارند، گویی حق پرسش را پیشاپیش از خود سلب کردهایم و از همین رو گرفتار بی چرایی و نهادینه کردن فرهنگ قضا و قدری شدهایم.
حال که پرسیدن ریشه تفکر انتقادی است، زیرا نهادینه شدن پرسش نتیجه ترکیب آزادی و خرد است مینویسد: تفکر انتقادی از فکر آزادی جدا نیست و همین، کار را برای خیلیها سخت میکند. که کرد. چنان سخت که آن روزها در خلوت به دار میکشیدند و این روزها در جلوت زندگیها را تباه میکنند.
مختاری هشدار داده بود که بیچرایی در جامعه ما تبدیل به تقدیر اجتماعی شده و فرهنگی که پرسش را نهادینه نکند نه فقط نویسندگانش که همگان را سانسور و سرکوب خواهد کرد. از پدیدهی «ساخت استبدادی ذهن» میگوید که منجر به رابطه یک طرفه شبان و رمه، حاکم و محکوم، خطاب و تبعیت شده است.

مینویسد: در اینجا حقیقت حق انحصاری حاکمان میشود که معتقدند همه حق با آنهاست. و چون دیگران حامل حق نیستند باید سکوت کرده، پیروی و پذیرش داشته باشند. و آنکس که از در پرسش درآید، از در تخلف درآمده؛ نه تنها طرد، که دشمن میشود و حذف شدنی. چون قاعده حکومت را برهم زده است.
و مختاری در نهایت میآورد: پرسش، اساس شک در همه چیز است. که برای عادت کردن به پرسش، ابتدا باید به خود ِحق پرسیدن عادت کرد. اینکه هر کسی حق دارد بپرسد. میگوید: ساخت فرهنگی ی «چرا» مبتنی بر توزیع آزادی است و نظامی که عدالت را توزیع نمیکند، ناگزیر آزادی را هم سرکوب خواهد کرد.
در مقاله ی شعر و اندیشه سیاسی مینویسد: وقتی آزادی نیست، همه چیز سیاسی میشود. میگوید این ناگزیر تبعاتی زیانبار دارد که همه چیز از ساحت اجتماعی انسان تا ادبیات و شعر تنها دو چهره از آدمی را مینمایاند؛ چهره قهرمان و چهره دژخیم. همه چیز فشرده و مختصر میشود از عشق تا مرگ.
در جای دیگری مینویسد: آزادی مترادف با هستی آدمی است. نمیشود آزادی را کُشت و انسان را زنده نگه داشت. خیر آدمی تنها در آزادی او قابل شناخت و بقاست. آن که آزادی را به بهانه ی خیر محدود میکند، به بلوغ انسان باور ندارد. خواه این بیباوری با نام سوسیالیسم همراه باشد خواه دین.
همین بود که میگفت در فقدان آزادی، چهره آدمی تنها به دو ساحت سیاه و سفید تقلیل مییابد و همه چیز مختصر میشود. از عشق تا مرگ، از ستایش و ایمان تا بردگی و تباهی؛ یا به ابزار تداوم دیکتاتوری یا مبارزی نستوه. و در این دوگانه پوچ است که آنچه از دست میرود خود زندگی است و شأن آدمی.
همین بود که در «چشم مرکب» نوشت هرگز مرگ بدین گستردگی تجربه نمیشد. زیرا که چشم سیاست همه چیز را همان میبیند که میخواهد و از همه نیز میخواهد که او را حق مطلق ببینند. حال آنکه اینگونه دیدن، دیدن فرهنگ نیست. این کار سیاست و تبلیغات است که فرهنگ را هم در خدمت خود میخواهد.
در تراژدیهای یونان باستان به اشاره آمده که دانستن مردن است. جرم محمد مختاری، پرسیدن بود. ۲۶ سال پیش در این روزها با چند برگ کاغذ، خودکار و چند کوپن خواروبار در جیب از خانه خارج شد و آنان که حق پرسش را بر نمیتابند، طناب به دست در پی گردن شاعری بودند که جرمش تنها پرسیدن بود.
در پژوهشی که سالها پیش بر اسطوره زال نوشت، آورد: زال معنویترین پهلوان حماسه است. جستجوی پاسخ در اقلیم پر رمز و راز جان آدمی، آفاق ذهنی تو در تویی را میگشاید که از تصویر رابطه انسان با انسان به تبیین رابطه انسان با طبیعت و جامعه، تا رابطه انسان با کل جهان گسترش مییابد.
خودش پیش از آن روز تباه در شعری سروده بود: آن کس که صبح از خانه در میآمد رؤیای مردگان را با خود میبرد. آن کس که شب به خانه در میآمد رویای مردگان را باز میگرداند. و پرسیده بود: چه پیش خواهد آمد جز این که چند روزی در سردخانهای بماند و کاغذی و خودکاری تنها در جیبش بیابند.
پیشگویانه نوشته بود: در سایه جرثقیلی زنگزده حلقه طنابی درست روی سرم ایستاده است. در آخرین یادداشتش نوشت: اگر سر ما را تاکنون نبریدهاند، از ترس انفجار درونی است. هرچند ۲۶ سال پیش شاعر این سرزمین را طنابکش بر زمین خاموش کردند، اما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق!
منبع: آدورنو
بیان دیدگاه