محمد مالجو ||| کوروش احمدی، دیپلمات سابق، در مصاحبهاش با یکی از رسانههای داخلی با زبانی سنجیده و محتاط بر واقعیتی دست میگذارد که اگر بیپرده بیان شود معنایی بهمراتب راهگشاتر خواهد داشت: ذخیرۀ ۴۶۰ کیلوگرمی اورانیوم غنیشده نه واجد کارکرد اقتصادی است، نه بازدارندگیِ واقعی آفریده و نه حتی نگهداریاش بیهزینه است. به بیان صریحتر بگوییم، این دارایی فقط یک کارکرد بالفعل دارد: مصرفشدن در معامله. اگر اکنون برای بهکارگیریاش در معامله تعلل کنیم، این «کارت» را از یک اهرم بالقوه برای گشایش به باری بالفعل علیه منافع کشور تبدیل کردهایم.
اهمیت سخن احمدی زمانی روشنتر میشود که در بستر مسیر طیشدۀ دو دهۀ گذشته نشانده شود. در همان ادواری که اقتصاددانان در جستوجوی پاسخ به این پرسش بودند که کدام بخش در اقتصاد ایران میتواند نقش پیشگام و پیشران را ایفا کند و ایران را به زنجیرۀ ارزش جهانی متصل سازد، نظام سیاسی عملاً این بحث را دور زده بود و بس غیردموکراتیک و از بالا تصمیم خود را اتخاذ کرده بود: صنعت هستهای همچون بخش «پیشران» اقتصاد ایران.

این انتخاب نه بر مبنای مزیت نسبی صورت گرفته بود، نه بر اساس امکان ادغام در بازارهای جهانی، و نه در چارچوب یک گفتوگوی عمومی بلکه در قالب تحمیل ارادهای متمرکز و خودسرانه به کلیت جامعۀ ایران به عمل آمده بود. در نتیجه، منابع کمیاب کشور، از سرمایۀ مالی تا ظرفیتهای انسانی و نهادی، در ابعادی بیسابقه به حلقوم صنعتی ریخته شد که اساساً قادر نبود جایگاهی برای ایران در زنجیرۀ تولید ارزش جهانی خریداری کند.
پیآمد این انتخاب عبارت بود از تحمیل دو لایۀ درهمتنیده از هزینهها به ایران: از یک سو، اتلاف مستقیم منابعی عظیم که میتوانست در مسیرهای مولدتر به کار افتد و، از سوی دیگر، تحمیل هزینههای غیرمستقیم از رهگذر تحریمها و انزوا و بنبستهای ساختاری که بر کل اقتصاد و جامعۀ ایران سایه انداخت. پروژهای که قرار بود امنیتزا باشد نهفقط بازدارندگی نساخت بلکه خود به محرکی برای تشدید انواع رویاروییها بدل شد. این مسیری بود که بنا بر تصمیم تصمیمگیران ارشد نظام پیموده شد اما هزینههایش را جامعۀ ایران پرداخت.
در این چارچوب، سخن احمدی معنایی بهمراتب روشنتر مییابد: اگر این سطح از غنیسازی نه قرار است به سلاح منتهی شود و نه توانسته بازدارندگی ایجاد کند، آنگاه عقلانیتِ راهبردی حکم میکند که محصول این مسیر، یعنی همین ذخیرۀ اورانیوم، دستکم در جایی به کار آید. پس از اینهمه هزینههای سنگینی که جامعه متحمل شده، این داراییِ برآمده از یک مسیر استراتژیک خطا باید نهایتاً به سودی ملموس برای کشور تبدیل شود. آن نقطه نه آیندهای نامعلوم بلکه همین لحظۀ اکنون و در میز مذاکره با آمریکاست.
گرهِ اصلی نیز دقیقاً در همینجا متمرکز است: اصرار آمریکا بر غنیسازیِ صفر و مخالفت ایران با این قضیه. اما پیام تلویحی احمدی این است که بدون حل این تعارض اصولاً هیچ توافق پایداری شکل نخواهد گرفت و سایر تنشها نیز متعاقباً تداوم و تشدید خواهند یافت. ازاینرو انتخاب پیشارو انتخابی نه فنی که عمیقاً سیاسی است: یا تبدیل این ظرفیت پرهزینه به اهرمی برای گشودنِ ولو نسبیِ گرۀ کور تحریمها یا اصرار بر حفظ چنین ذخیرهای در قالب «ابهام هستهای» با این امید که شاید بازدارندگی بیافریند.
اما واقعیت آن است که این مسیر دوم نهفقط بازدارندگی نمیآورد بلکه خطر را بیشازپیش افزایش میدهد: نگهداری این ذخیره در شرایط کنونی میتواند بهانهای برای تشدید فشارها و تخریب زیرساختها و بازگشت به چرخهای از جنگهای ویرانگر باشد. گذشته را نمیتوان تغییر داد اما میتوان از تداوم زیان جلوگیری کرد. حداقلِ عقلانیت آن است که این داراییِ پرهزینه، پیش از آن که کاملاً بسوزد، به ابزاری برای کاستن از فشارهایی بدل شود که خودِ همین مسیر بر جامعۀ ایران تحمیل کرده است.
بیان دیدگاه