جنگ ایران به کجا می‌رود، چه کسی بازنده خواهد بود؟ – گفت‌وگو با یانیس واروفاکیس، ترجمه: بابک احمدی

دونالد ترامپ در دوره نخست ریاست‌جمهوری خود، با موفقیت در برابر تلاش اسرائیل برای کشاندن او به جنگ با ایران مقاومت کرد. ترامپ چگونه در دام تصمیمی افتاد که اکنون او را گرفتار کرده است؟ آیا تنها توضیح عقلانی این است که بنیامین نتانیاهو اهرمی بر ترامپِ دوره دوم داشت که در دوره نخست او نداشت؟

جنگ در ایران نه تنها خطرناک است، بلکه بسیار جالب توجه است، زیرا نمونه‌ای از جنگ نامتقارن به‌شمار می‌آید. آمریکا آشکارا بسیار قدرتمندتر است و احتمالاً همین باعث خودبزرگ‌بینی آن شد؛ به‌گونه‌ای که با اعتماد به نفس بالا و با این فرض که بر روند تشدید تنش‌ها تسلط دارد، وارد این جنگ شده است. در نتیجه، می‌بینیم ایرانی‌ها ناچار شده‌اند با ابزارهای دیگری بجنگند، از جمله با اتکا به توانایی مختل کردن تجارت انرژی. از سوی دیگر، با توجه به این‌که ایران این جنگ را تهدیدی وجودی می‌بیند، به نظر می‌رسد آماده است، یا دست‌کم ظرفیت آن را دارد، که برای جلوگیری از شکست حتی اقتصاد جهانی را مختل کند.

من اخیراً با یانیس واروفاکیس، وزیر دارایی پیشین یونان و از بنیان‌گذاران «دی آی اِ اِم25» درباره این‌که این جنگ به کجا می‌رود و چه پیامدهایی برای اقتصاد جهانی دارد، گفت‌وگو کرده‌ام.

گلِن دیزن: به نظر شما این جنگ به کجا می‌رود؟ به نظر می‌رسد همه روی آن شرط بسته‌اند، و من راه‌های خروج کافی برای هیچ‌یک از طرف‌ها نمی‌بینم.

یانیس واروفاکیس: باید به یاد داشته باشیم که این وضعیت جدید نیست. ایالات متحده در مجموعه‌ای از منازعات نامتقارن وارد شده است، در حالی که با اعتماد به نفس بسیار بالا آغاز کرده و در پایان، گاه پس از سال‌های طولانی، با بال های شکسته از آن خارج شده است.

آن‌ها به افغانستان حمله کردند. بیست سال طول کشید تا شکست بخورند، اما در نهایت شکست خوردند و در حالی خارج شدند که طالبان، همان نیرویی که در آغاز قصد نابودی آن را داشتند، از همیشه قوی‌تر شده بود.

در عراق، عملیات «شوک و وحشت» را به راه انداختند. جورج دبلیو بوش وارد شد، عملاً ظرف یک یا دو روز عراق را گرفت و اگر به خاطر داشته باشید، روی ناو هواپیمابر اعلام پیروزی کرد، امّا سپس فرسایش آغاز شد و ادامه یافت تا آن‌که بار دیگر ایالات متحده شکست خورد.

به‌نظر من تفاوت این‌جاست که ایالات متحده در این مورد، اگر نگوییم بیشتر، دست‌کم با مقاومتی جدی‌تر از آنچه در افغانستان، عراق، لیبی و سوریه با آن روبه‌رو بود، مواجه شده است، کشورهایی که از همان ابتدا با نیّت‌های مخرب ویران شدند. رژیم ایران خود را برای چنین وضعیتی آماده کرده است. و بسیار جالب است که همچنان توانایی هدف قرار دادن تل‌آویو و پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه خلیج فارس را دارد. و در نهایت، اکنون، در عرض حدود یک هفته، می‌بینیم که آستانه تحمل دولت ایالات متحده به‌نظر می‌رسد بسیار پایین‌تر از آستانه تحمل رژیم ایران است.

گلِن دیزن: اگر از منظر اقتصادی به این جنگ نگاه کنیم، به‌نظر می‌رسد، همانند اوکراین، این درس را می‌دهد که توان صنعتی اهمیت دارد و دیگر نمی‌توان به زنجیره‌های تأمین بین‌المللی تکیه کرد. به‌نظر می‌رسد درس مشترک اوکراین و ایران این است که قدرت‌های بزرگ به حاکمیت فناورانه، امنیّت زنجیره تأمین و البته توان صنعتی نیاز دارند. آیا این موضوع کل ایدئولوژی ما را تغییر می‌دهد؟ زیرا در دهه‌های گذشته، همه چیز باید بر پایه تجارت آزاد می‌بود، یعنی اگر کسی دیگر می‌تواند سلاح‌های شما را تولید کند، بهتر است آن را برون‌سپاری کنید. فکر می‌کنید این روند جهان را چگونه تغییر خواهد داد؟

یانیس واروفاکیس: نکته خوبی مطرح کردید. آنچه پس از جنگ ویتنام رخ داد، پس از اوایل دهه ۱۹۷۰ و فروپاشی نظام برتون وودز، دوره مالی‌سازی و نولیبرالیسم بود، دوره‌ای که همان‌طور که اشاره کردید، در آن، بنیان‌های صنعتی غرب توسط نخبگان و طبقات حاکم غرب واگذار شد و به خارج منتقل گردید. آن‌ها سپس بر بخش مالی خود تکیه کردند و اکنون نیز بر بخش شرکت‌های بزرگ فناوری تکیه دارند. تصور می‌کردند می‌توانند بدون داشتن صنعت به حیات خود ادامه دهند.

در مورد بریتانیا، مارگارت تاچر که در واقع پیشگام حمله نولیبرالی به صنعت بود، با هدف نابودی اتحادیه‌های کارگری و شکست طبقه کارگر، در یک جنگ طبقاتی خشن، نخستین کسی بود که زمینه این روند صنعت‌زدایی و انتقال ظرفیت‌های صنعتی به کشورهایی مانند چین، ویتنام و جنوب شرق آسیا را فراهم کرد. اکنون پیامدهای آن در حال آشکار شدن است.

اما آنچه برای من به‌ویژه شگفت‌آور است، این است که دونالد ترامپ نیز در دام این وضعیت افتاد. من تصور می‌کردم پیش از تصمیم نادرست برای آغاز جنگی علیه ایران، آن هم بدون هیچ راهبرد خروجی، او تلاش کند کاری مشابه آنچه در ونزوئلا انجام داد، انجام دهد: وارد شود، اقدامی آشکارا خلاف حقوق بین‌الملل انجام دهد، مانند ربودن نیکلاس مادورو، یا در مورد ایران، ترور علی خامنه ای، سپس اعلام پیروزی کند و بازگردد. زیرا اگر فقط همین کار را انجام داده بود، می‌توانست اوضاع را مدیریت کند، همان‌گونه که در مورد ونزوئلا، در نهایت، ماجرا به رویدادی کوتاه تبدیل شد که پس از آن می‌توانست ادعا کند یک دیکتاتور را سرنگون کرده است.

اما او چنین نکرد. و به‌نظر من، دلیل افتادن او در این دام، یعنی ورود به جنگی که اکنون او را در خود فرو برده و پیامدهای سیاسی ویرانگری برایش به‌همراه دارد، اسرائیل است. بنیامین نتانیاهو بار دیگر نشان داد که کاملاً قادر است دولت ایالات متحده را به سوی جنگی بی‌پایان، یک جنگ دائمی، بکشاند. این همان راهبردی است که اسرائیل برای ایجاد ناامنی دائمی در ذهن اسرائیلی‌ها دنبال می‌کند، تا بتواند پیوسته جنگ دیگری را در منطقه پیش ببرد، خواه در جنوب لبنان باشد، یا یمن، یا سوریه، و اکنون ایران. همه این‌ها با یک هدف انجام می‌شود، ایجاد هیاهو و نگه داشتن جامعه اسرائیل در وضعیت جنگ‌طلبی و درگیر کردن آن با این تصور نادرست که اسرائیلی‌ها برای بقا و ادامه حیات خود می‌جنگند. این تصور نادرست برای ادامه آن چیزی ضروری است که تنها دغدغه نتانیاهو است، یعنی الحاق کرانه باختری و پیشبرد پاکسازی قومی به‌صورت تدریجی و دائمی، تا جایی که هیچ نشانی از حیات فلسطینی در فلسطین باقی نماند. این روند، همان‌گونه که به یاد دارید، از زمان آریل شارون با تبدیل غزه، ابتدا به اردوگاهی محصور و سپس به مکانی برای کشتار گسترده، در امتداد سیاست‌های اسرائیل قرار داشته است.

فراموش نکنیم که دونالد ترامپ در دوره نخست ریاست‌جمهوری خود، با موفقیت در برابر تلاش اسرائیل برای کشاندن او به جنگ با ایران مقاومت کرد. همان‌گونه که بر باراک اوباما و دیگر رؤسای‌جمهور آمریکا نیز فشار زیادی وارد شده بود، از سوی تل‌آویو و اسرائیل فشار شدیدی بر ترامپ وجود داشت تا جنگی علیه ایران آغاز کند. اما ترامپِ دوره نخست در برابر این فشار مقاومت کرد و این کار را با موفقیت انجام داد.

حال چگونه در دام وضعیتی افتاد که اکنون در آن گرفتار شده است؟ زیرا هیچ توضیح روشنی برای آنچه انجام می‌دهد وجود ندارد. تنها توضیح عقلانی که می‌توانم ارائه دهم، – و این بخش احتمالاً جنجالی است – این است که نتانیاهو اهرمی علیه او در اختیار داشته است، این‌که اسرائیل بر ترامپِ دوره دوم نفوذی داشته که بر ترامپِ دوره نخست نداشت، و همین امر توضیح می‌دهد چرا او وارد این ماجرا شد، زیرا توضیح دیگری نمی‌توان یافت.

شما به‌درستی پرسیدید، «آن‌ها به چه فکر می‌کردند؟» آیا واقعاً تصور می‌کردند که اگر یک کارزار بمباران بی‌پایان علیه ایران به راه بیندازند، تنگه هرمز باز خواهد ماند؟ بنابراین، در نبود هر توضیح عقلانی دیگر، تنها نتیجه‌ای که می‌توانم بگیرم این است که نتانیاهو چیزی در اختیار داشت که ترامپ از آن بیش از باتلاقی که اکنون، درست پیش از انتخابات کنگره در ماه نوامبر، در آن گرفتار شده، هراس داشت.

شما به بهانه «آزادسازی زنان» اشاره کردید، و این پرسشی است که به‌نظر من موظفیم به آن پاسخ دهیم. چه اکنون و چه سال‌ها پیش در مورد افغانستان، احساس می‌کنم وظیفه دارم هنگامی که امپریالیست‌های لیبرال می‌گویند، «اما زنان چه می‌شوند، یانیس؟ تو امپریالیسم آمریکا را محکوم می‌کنی، اما این برای زنان راه‌حل نبود؟» پاسخ بدهم.

نه، چنین نبود. زنان ایران نیازی ندارند که بمب‌هایی که از جنگنده‌های اف 35 پرتاب می‌شوند، بر سرشان فرود آید؛ آن هم از سوی دولتی در واشینگتن که زن‌ستیز، انسان‌ستیز و نژادپرست است، یا از سوی نیروهای برتری‌طلب در تل‌آویو که سیاست‌هایشان به کشتار گسترده انجامیده است. این امر به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند بازتاب‌دهنده شعار ارزشمند معترضان، یعنی «زن، زندگی، آزادی» باشد، به‌ویژه پس از کشته شدن مهسا-ژینا امینی ، دختر ۱۷ ساله‌ای که به‌دلیل عدم رعایت حجاب در بازداشت جان خود را از دست داد. مسیر «زن، زندگی، آزادی» از میان ویرانه‌های دودآلود ایران نمی‌گذرد.

گایاتری چاکراورتی اسپیوک فیلسوف، این موضوع را به‌خوبی بیان کرده است، آن‌جا که می‌گوید این تصور که مردان سفیدپوست نژادپرست می‌خواهند زنان قهوه‌ای‌پوست را با بمباران آن‌ها، فرزندانشان و مردان هم‌نژادشان آزاد کنند، و این‌که این مسیر قرار است به رهایی آن‌ها از مردان هم‌نژادشان بینجامد، تصوری پوچ است.

رهایی آن‌ها، یعنی رهایی زنان در ایران، همانند افغانستان و پیش‌تر از آن عراق، از مسیر شکست همان قدرت‌هایی می‌گذرد که طی هفتاد سال گذشته مانع از آن شده‌اند که ایران صلح یا دموکراسی را تجربه کند. به یاد بیاورید کودتای ۱۹۵۳ میلادی در ایران را که دولت منتخب محمد مصدق را سرنگون کرد؛ این اقدام توسط سازمان سیا انجام شد.

  • بنابراین نکته من این است که مردم ایران پیش از هر چیز باید از چنگ یک انتخاب هولناک رهایی یابند، انتخابی میان رژیم کنونی و سرنوشتی که از عراق، لیبی و سوریه نیز بدتر خواهد بود، زیرا این همان چیزی است که نتانیاهو برای ایران می‌خواهد و نیروی محرک این مسیر نیز اوست. این ترامپ نیست؛ ترامپ به دلایلی که شاید پنج، ده یا بیست سال دیگر روشن شود، دچار انحراف شده است. برنامه نتانیاهو تبدیل ایران به دولتی شکست‌خورده، مانند لیبی یا سوریه، است. چنین مسیری به‌هیچ‌وجه به معنای رهایی زنان ایران نخواهد بود. باید در این باره کاملاً روشن سخن گفت. به‌نظر من، این دقیقاً یک موضع فمینیستی است.

در نهایت، ایالات متحده امروز نیز تغییر چندانی نکرده است. آیا به یاد دارید که پس از کشتار مای‌لای در ویتنام، آن ژنرال آمریکایی که بیرون آمد و این کشتار غیرنظامیان را چنین توجیه کرد: «ما مجبور بودیم روستایشان را نابود کنیم تا آن‌ها را از کمونیسم نجات دهیم»؟ این دقیقاً همان منطق است. این‌که «باید آن دختران جوان را در مدرسه‌شان می‌کشتیم، آن‌ها را به‌کلی بمباران می‌کردیم، به توده‌ای از گوشت و استخوان و خون تبدیل می‌کردیم، تا زنان را نجات دهیم». نوعی تداوم در انسان‌ستیزی امپریالیسم ایالات متحده وجود دارد.

البته رژیم ایران به‌شدت شیطان‌سازی شده است. و من این را به‌عنوان مخالف حکومت دینی می‌گویم، به‌عنوان کسی که خود را یک مارکسیست لیبرتارین می‌نامم، و به‌عنوان یک فمینیست. اما بیایید عربستان سعودی را با ایران مقایسه کنیم. به‌نظر شما در کدام کشور زنان بیشتر تحت ستم‌اند؟ به‌نظر من عربستان سعودی است، اما هیچ‌کس به بمباران آن کشور فکر نمی‌کند. در واقع، دونالد ترامپ و پسرانش در عربستان سعودی کسب‌وکار پررونقی دارند و این کشور به‌عنوان یکی از متحدان بسیار وفادار شناخته می‌شود. بهتر است این استدلال‌های بی‌اساس را کنار بگذاریم.

گلِن دیزن: با توجه به وضعیت کنونی ایران، اهداف و مقاصد آن را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ ایران در این جنگ چه می‌خواهد به دست آورد؟ می‌دانم که این جنگ را انتخاب نکرده، اما اکنون که درگیر آن شده است، اگر شما یا دیگران در جایگاه مشاوره به آن بودید، فکر می‌کنید چه توصیه‌ای به آن می‌شد؟

یانیس واروفاکیس: اجازه بدهید به‌عنوان یک فرد چپ‌گرا پاسخ دهم، زیرا چپ در غرب باید به یاد بیاورد که این رژیم چه ماهیتی دارد. در سال ۱۹۷۹، زمانی که مردم ایران علیه آنچه شما آن را دیکتاتوری فاشیستی شاه و دستگاه سرکوب او می‌نامید، یعنی ساواک، که سیا در شکل‌گیری آن نقش داشت، قیام کردند، این نهاد اطلاعاتی و سرکوب به نماد شکنجه در ایران تبدیل شده بود. بنابراین، نخست کودتای سال ۱۹۵۳ میلادی در ایران را داریم که توسط سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا علیه دموکراسی انجام شد و به تحمیل یک دیکتاتوری خشن انجامید. از همان‌جا بود که آن‌ها هرگونه حق اخلاقی برای سخن گفتن از دموکراسی در ایران را از دست دادند. همین امر به انقلاب خودجوش سال ۱۹۷۹ انجامید، انقلابی که صرفاً اسلامی نبود، بلکه نیروهای مترقی، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها نیز در آن حضور داشتند و همگی اهمیت نقش روح اله خمینی را تشخیص دادند و از او حمایت کردند.

زمانی که ایالات متحده، در دوران ریاست‌جمهوری جیمی کارتر، که قرار بود لیبرال‌ترین و معتدل‌ترین رئیس‌جمهور دوره پس از جنگ باشد، دریافت که انقلاب ایران به سرنگونی شاه خواهد انجامید، سیا، پنتاگون و وزارت خارجه بلافاصله از تندروترین جریان‌های اسلام‌گرا درون این جنبش حمایت کردند. و هنگامی که این جریان‌ها کنترل انقلاب را در دست گرفتند، نخستین کاری که کردند، سرکوب و کشتار نیروهای چپ بود. آن‌ها کل کمیته مرکزی حزب کمونیست، حزبی که در انقلاب ۱۹۷۹ مشارکت داشت و از خمینی حمایت کرده بود، را از میان بردند.

افزون بر این، با وجود آن‌که این رژیم نسبت به کشورهای خلیج فارس، از جمله عربستان سعودی، کمتر پلوتوکراتیک است و نوعی حساسیت اجتماعی بیشتری نسبت به رژیم‌های سنی منطقه دارد، با این حال، خیلی زود پس از سال‌های ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰، شروع به اتخاذ سیاست‌های نولیبرالی کرد، درست در همان دوره‌ای که نولیبرالیسم در غرب با چهره‌هایی مانند رونالد ریگان در حال تثبیت بود. به‌ویژه در دهه ۱۹۹۰، موجی از خصوصی‌سازی‌ها، حذف یارانه‌ها و اعمال ریاضت اقتصادی بر اکثریت مردم ایران تحمیل شد.

اگر به سال‌های ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸ نگاه کنید، نخستین اعتراضات، و سپس به سال ۲۰۲۲، زمانی که مهسا-ژینا امینی در بازداشت پلیس کشته شد، می‌بینید که بستر اصلی این خیزش‌ها، نارضایتی اجتماعی و اعتراض به سیاست‌های نولیبرالی جمهوری اسلامی بوده است.

هر کسی که طی بیست تا سی سال گذشته پوشش رسانه‌ای غرب از سیاست ایران را دنبال کرده باشد، متوجه شده است که در غرب از «اصلاح‌طلبان» و «محافظه‌کاران» سخن گفته می‌شود. این‌ها در واقع دو جناح درون جمهوری اسلامی هستند و تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند، اما این تفاوت‌ها لزوماً بر محور چپ و راست نیست. تفاوت اصلی در این است که اصلاح‌طلبان تمایل بیشتری دارند تا بنگاه‌های خصوصی تحت کنترل خود را با اتحادیه اروپا، به‌ویژه بریتانیا، و در صورت امکان با ایالات متحده پیوند دهند، هرچند می‌دانند این کار دشوار است. آن‌ها همان جریانی بودند که با اشتیاق از طرح باراک اوباما حمایت می‌کردند. اوباما شخصاً در آوریل ۲۰۱۵، زمانی که هنوز در کاخ سفید بود، به من گفت که اولویت نخستش پیش از ترک قدرت، بازگرداندن ایران به مدارهای مالی سرمایه‌داری جهانی است. او توافق را امضا کرد و اتحادیه اروپا نیز با آن همراه شد، اما سپس ترامپ روی کار آمد و این توافق را لغو کرد.

محافظه‌کاران تمایلی نداشتند که بنگاه‌هایی را که از طریق خصوصی‌سازی در اختیار گرفته بودند، با غرب یکپارچه کنند. آن‌ها اعتماد نداشتند که غرب اجازه دهد بدون کنار گذاشتن پروژه ایجاد یک «عصر طلایی اسلامی» این یکپارچگی رخ دهد. بنابراین، آن‌ها بیشتر به سمت چین و روسیه گرایش پیدا کردند. این همان شکاف است.

حال، از زمانی که اسرائیلی‌ها کمپین طولانی‌مدت پاکسازی قومی فلسطین را به نسل‌کشی خالص و بی‌پرده فلسطینی‌ها در غزه تبدیل کردند، و پس از بمباران‌های ایران در ژوئن گذشته توسط ترامپ و نتانیاهو، به‌نظر می‌رسد که محافظه‌کاران درون رژیم و اصلاح‌طلبان به این نتیجه رسیدند که دیگر جایی برای اختلاف با یکدیگر ندارند و وارد مرحله‌ای جدید از بقا شده‌اند. آن‌ها برای این مرحله سی سال آماده شده‌اند و ظاهراً ذخایر بزرگی از پهپادها و موشک‌ها دارند. بنابراین، برای پاسخ به سؤال شما و صریح گفتن، از نظر حفظ بقا و تداوم رژیم، من فکر می‌کنم آن‌ها مدیون دونالد ترامپ هستند.

گلِن دیزن: این یک ویژگی رایج است. هیچ چیز بیش از حمله یک قدرت خارجی به شما، همبستگی داخلی ایجاد نمی‌کند. اما علاوه بر حفظ کنترل دولت و برخورداری از حمایت نسبی مردم، ایران همچنین قادر است درد ناشی از حمله به تأسیسات نظامی و همچنین زیرساخت‌های اقتصادی و غیرنظامی دیگر را تحمل کند. با توجه به این‌که آن‌ها قادر به تحمل این فشار هستند و ترامپ تا حدی تأیید کرده که اهداف نظامی برای حمله به پایان رسیده است، به‌نظر شما چه کسی در این جنگ پیروز خواهد شد؟ و پیروزی واقعاً چه شکلی خواهد داشت؟

  • یانیس واروفاکیس: من قطعاً می‌دانم چه کسی این جنگ را خواهد باخت. کسانی که هر روز می‌بازند، مردم ایران، زنان ایران هستند که به‌طور ظاهری غرب می‌خواهد آن‌ها را آزاد کند، مردم ایالات متحده، و طبقه کارگر ایالات متحده. طبقه کارگر ایران و ایالات متحده در حال باختن هستند. اگر شما از حامیان «ماگا» هستید که ترامپ را به قدرت رسانده، به‌طور میانگین صد مایل برای رفت‌وآمد به محل کار رانندگی می‌کنید، با یک شاسی‌بلند پرمصرف و با درآمد محدود، و اکنون قیمت سوخت دو برابر شده است، شما بازنده بزرگ هستید. اگر شما ایرانی هستید که به سرمایه‌داری رانتی رژیم متصل نیست، یا یک زن هستید، شما بازنده هستید. این‌ها کسانی هستند که می‌بازند.

بنابراین، اکثریت عظیم مردم آمریکا، اروپا، ایران و کشورهای جنوب جهانی، که اکنون افزایش قیمت غذا را به دلیل بالا رفتن هزینه کود، نفت و گاز طبیعی تجربه می‌کنند، طبقه کارگر جهان، متحد در باختن این جنگ هستند. و چه کسی برنده است؟ به‌نظر من، اگر کسی برنده است، رهبران رژیم هستند. به خامنه‌ای جوان فکر کنید که اکنون رهبر معظم ایران است. از دیدگاه او، او جایگاه اخلاقی بالایی دارد. پدرش کشته شد، همسرش کشته شد، مادرش کشته شد، خواهرش کشته شد، پسرش کشته شد. و او هنوز، تا جایی که زنده است، در ایران باقی مانده است، جایی که هنوز حمایت زیادی از رژیم وجود دارد، زیرا این رژیم از خارج تحمیل نشده است.

هرچه که در مورد آن فکر کنید و همان‌طور که گفتم، من مخالف این رژیم هستم، با این حال، این رژیم دارای حمایت مردمی است. شاید حمایت آن اقلیت باشد، اما یک اقلیت بزرگ است. و مهم‌ترین نکته همان است که پیش‌تر گفتم: میان ایرانیانِ مخالفِ منطقی و باخرد که از یک‌سو از این حکومت بیزارند و از سوی دیگر توان تحلیل دارند، این درک وجود دارد که با انتخابی میان دموکراسی و حکومت دینی روبه‌رو نیستند؛ چنین انتخابی اساساً پیشِ روی آن‌ها قرار نگرفته است. اگر این انتخاب بود، آن‌ها دموکراسی و وضعیت عادی را برمی‌گزیدند. اما این انتخاب ارائه نشده است. انتخابی که جنگ غیرقانونی ترامپ-نتانیاهو به آن‌ها تحمیل کرده، میان حکومت دینی، یعنی رژیم کنونی و یک دولت شکست‌خورده، مانند لیبی یا سوریه، است. و آن‌ها تمایلی ندارند تا فقط برای رهایی از حکومت دینی، دولت شکست‌خورده را انتخاب کنند. و این داستان موفقیت بزرگی برای رژیم است. اما اجازه بدهید چیزی شخصی هم بگویم:

گلِن دیزن: بله، لطفاً ادامه بدهید.

یانیس واروفاکیس: گلن، من خسته‌ام. باز هم خودم را گرفتار این معمای عجیب می‌بینم: همزمان باید با جنگی غیرقانونی که ایالات متحده علیه کشوری به راه انداخته مخالفت کنم و در عین حال به‌شدت با حکومت آن کشور مخالفم.

در سال ۱۹۹۹، زمانی که پیش‌تر علیه اسلوبودان میلوشویچ در یوگسلاوی مبارزه کرده بودم، مجبور شدم بمباران یوگسلاوی توسط ناتو و آمریکا را محکوم کنم. در سال ۲۰۰۳، پس از دو دهه مبارزه علیه صدام حسین—حتی یک بار در لندن به‌خاطر مخالفت با صدام حسین دستگیر شدم، زمانی که او «پسر محبوب» غرب بود—سپس علیه حمله ائتلاف آمریکایی به عراق تظاهرات کردم.

در سال ۲۰۱۱، از رژیم مُعمر قذافی در لیبی خشمگین بودم و با بمباران‌های تحت رهبری آمریکا که این کشور را به یک باتلاق تبدیل کرد، مخالفت کردم. همیشه بشار اسد را یک دیکتاتور بی‌رحم می‌دانستم، و با این حال، سال گذشته از دسیسه‌های آمریکایی-اسرائیلی که عملاً سوریه را به یک عامل القاعده سپرد، ابراز تأسف کردم. و اکنون، پس از جشن گرفتن قیام «زن، زندگی، آزادی»، خودم را در موقعیتی می‌بینم که چاره‌ای جز محکوم کردن طرح آمریکایی-اسرائیلی برای ویران کردن ایران ندارم.

و بسیاری مرا متهم می‌کنند که هم مهره رژیم ایران هستم و هم مهره ایالات متحده، می‌گویند: «آه، یانیس این دوطرف‌گرایی چیست؟ تو طرفِ هر دو را می‌گیری.» نه آنچه می‌گویم این است که وظیفه من به‌عنوان یک چپ‌گرای غربی بسیار ساده است. رهبری ما اکنون مثل یک باند عمل می‌کند، هم در ایالات متحده و هم در اروپا. وقتی باندی که محله ما را اداره می‌کند، حمله‌ای کاملاً بی‌دلیل به یک باند دوردست که من هم با آن موافق نیستم، آغاز می‌کند و غیرنظامیان بی‌گناه را می‌کشد، من بی‌طرف نمی‌مانم، اما در عین حال جانب هیچ‌یک از طرفین را هم نمی‌گیرم. کاری که می‌کنم این است که هر دو طرف را مورد انتقاد قرار دهم. اما همزمان، یک وظیفه ویژه و مهم در غرب را می‌شناسم: متوقف کردن باند خودمان. زیرا، باز هم، مالیات‌های ما بمب‌های آن‌ها را تأمین می‌کند. سکوت ما به آن‌ها اجازه می‌دهد تا مشروعیت پیدا کنند. دولت‌های ما به نمایندگی از ما می‌کشند. بنابراین ما باید جلوی دولت‌هایمان را بگیریم که بمب بر سر ایران می‌ریزند. و این اکنون اولویت شماره یک ماست.

بیان دیدگاه