هر نظریهای باید زمانی که با ویژگیهای برجسته واقعیت در تضاد یا از آنها فاصله میگیرد، تعدیل شود و مارکسیسم نیز از این قاعده مستثنی نیست. از جمله شناختهشدهترین مشکلات از این نوع برای سنت مارکسیستی این است که چگونه این نظریه -حداقل در فرمولبندی اولیه خود- به نظر میرسید که انقلابهای سوسیالیستی باید عمدتاً در کشورهای اصلی نظام سرمایهداری اتفاق بیفتند، اما در طول یک قرن و نیم گذشته، آنها تقریباً منحصراً در کشورهای پیرامونی رخ دادهاند.
در مکان اول – که آن را شمال جهان مینامیم – میتوان یک پرولتاریای صنعتی قابل توجه و نیروهای تولیدی بسیار توسعهیافته را یافت. اینها شرایط مادی کلیدی هستند که این نظریه آنها را برای انقلاب سوسیالیستی مساعد میداند. با این حال، مبارزه طبقاتی در آنجا تمایل کمتری به شدت داشته است و افق کارگران عموماً شامل لغو نظم سرمایهداری موجود و حرکت به سمت سوسیالیسم نبوده است. در واقع، نظریه و عمل سوسیال دموکراسی اغلب محدودیت آگاهی کارگران در بافت شمالی بوده است.
در مقابل، در کشورهای پیرامونی سیستم یا جنوب جهانی، جایی که به نظر نمیرسید شرایط لازم برای سوسیالیسم وجود داشته باشد – بدون پرولتاریای صنعتی قابل توجه و بدون نیروهای تولیدی بسیار توسعهیافته – ایدههای سوسیالیستی اغلب توسط تودهها پذیرفته شدهاند. علاوه بر این، مبارزه طبقاتی بارها به انقلابها و شورشهای چشمگیری منجر شده است که حتی اگر هدف اول آنها سرنگونی سلطه امپریالیستی-استعماری باشد، ماهیت سوسیالیستی نیز به خود میگیرند و در بیشتر موارد کمونیسم را به عنوان یک هدف استراتژیک در نظر میگیرند. اینها شامل انقلابهای چین، کره، کوبا، ویتنام، نیکاراگوئه، بورکینافاسو و ونزوئلا میشوند که تنها مشهورترین آنها را نام بردیم. حتی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه نیز در آن زمان دور از مراکز سرمایهداری جهان رخ داد و همزمان با فرآیند آزادسازی ملی بود.
این واقعیت، وضعیتی متناقض ایجاد کرده است که باید ما را به بررسی مجدّد دستگاه نظری خود برای یافتن میانجیهای گمشدهای سوق دهد که هم ماهیت و هم امکان پروژههای سوسیالیستی را که اغلب در بستر مبارزات آزادیبخش ملی کشورهای جنوب جهان ظهور کردهاند و همچنین نمایانگر پروژههای سوسیالیستی واقعاً موجود در زمان ما هستند، توضیح میدهند.
یک چیز این است که مردم کشورهای جنوب جهان پیوسته علیه نظم امپریالیستی و استعماری که به طور سیستماتیک حاکمیت و کرامت آنها را انکار میکند، شورش کردهاند. با این حال، موضوع دیگری – که نیاز به توضیح دارد – این است که آنها بارها گامهایی به سوی سوسیالیسم، یعنی رهایی جمعی و همهجانبه از استثمار سرمایهداری، برداشتهاند. بدون شک، بازه زمانی برای ساختن سوسیالیسم در چنین شرایطی معمولاً طولانی است و فرآیندهای یادگیری سختی در مورد اهمیت حفظ یک جبهه مردمی گسترده، اجتناب از اشتباهات راست و چپ، ایجاد سازش و اتحادهای خلاقانه و اختصاص زمان و تلاش به دفاع ملی و توسعه فناوری به عنوان سنگرهایی در برابر جنگهای ترکیبی امپریالیسم وجود داشته است. با این حال، کشورها، از روسیه (که در زمان انقلاب در حاشیه بود) گرفته تا ویتنام و ونزوئلای امروزی، یکی پس از دیگری، شاهد تلاشهای چشمگیر و همچنین پایدار در جهت ساخت سوسیالیسم بودهاند که با فرآیند رهایی ملی همراه بوده است.
چگونه این را توضیح میدهیم؟ چگونه این پروژههای سوسیالیستی را که توسط تودههای زحمتکش در جنوب جهان پذیرفته و توسعه یافتهاند، توجیه میکنیم؟ این پروژهها از مشکل فوری سلطه امپریالیستی-استعماری فراتر میروند و در واقع، علیرغم فقدان آشکار شرایط اجتماعی و مادی، حرکت به سوی آیندهای از رهایی همه جانبه را آغاز میکنند؟
این مقاله تلاش میکند تا نظریه مارکسیستی را به گونهای بسط دهد که به آن اجازه دهد وجود و امکانسنجی این مبارزات برای سوسیالیسم را در فرآیندهای رهایی ملی کشورهای جنوب جهان از امپریالیسم توضیح دهد. پروژه بسط مارکسیسم برای توضیح واقعیتها و فرآیندهای متغیری که با گسترش جهانی سرمایهداری همراه هستند، تاریخچهای طولانی و باشکوه دارد، از جمله آثار لنین، مائو تسهتونگ، هوشی مین، فرانتس فانون، خوزه کارلوس ماریاتگی، قوام نکرومه و بسیاری دیگر.
این پروژه از متنوعترین منابع الهام گرفته شده است – لنین از جی. ای. هابسون و رودولف هیلفردینگ و ماریاتگی از ژرژ سورل الهام گرفته است. در اینجا، با روحیهای مشابه، از تزهای مایکل ای. لبوویتز در مورد مارکسیسم بهره میبریم که به کارگران عاملیت بیشتری میدهد و به قلمرو ناشناختهشدهای از خودفعالیتی کارگران اشاره میکند. دلیل انجام این کار این است که این تزها میتوانند به توضیح این موضوع کمک کنند که چرا زحمتکشان کشورهای جنوب جهان، در شرایطی که شرایط مادی برای آن پروژه ناکافی به نظر میرسد، گامهای استراتژیک -و اغلب گامهای بسیار محکمی- به سوی سوسیالیسم برمیدارند: یعنی جایی که نیروهای مولده توسعه کمی یافتهاند و وجود پرولتاریای کلاسیک مورد تردید است.
لبوویتز در کتابها و مقالات خود استدلال میکرد که یک جنبهی کامل از مارکسیسم وجود دارد که بخشی از دیدگاه اولیهی کارل مارکس بود و در توسعهی بعدی مارکسیسم نادیده گرفته شده بود. بازسازی آن جنبهی دیگر، که لبوویتز آن را «جنبهی کارگری» مینامید، برای او یک پروژهی مادامالعمر بود. او این بازسازی را با این ایده انجام داد که برای کارگران و جنبشهای کارگری در همه جا اعتبار جهانی دارد. با این حال، در ادامه نشان خواهم داد که چگونه تزهای لبوویتز در مورد «جنبهی کارگری» به زمان حال جهانی مرتبط هستند، اما باید از جهانشمولی انتزاعی خود رها شوند و به طور خاص در مبارزات کشورهای جنوب جهان ترسیم شوند. این بازتعریف از کار او تلاشی ارزشمند است، زیرا میتواند توضیح دهد که چرا تفسیر قدرتمند او از مارکس – که ممکن است فقط الهامبخش پروژههای تعاونی بیروح در کشورهای شمال جهان باشد – در واقع در کشورهای جنوب جهان معنای متفاوتی به خود میگیرد. در آنجا، تزهای او با جنبشهای تودهای به سوی سوسیالیسم در فرآیندهای رهایی ملی از سلطهی امپریالیستی مرتبط و منطبق میشوند.
بازسازی نیمه دیگر دیدگاه مارکس
تزهای مرتبطی که لبوویتز مطرح کرد چیست و چگونه در مبارزات کشورهای جنوب جهان کاربرد دارند؟
لبوویتز دههها را صرف توسعه چیزی کرد که آن را «جنبه کارگری» مارکسیسم میدانست. او استدلال کرد که مارکس در ابتدا قصد داشت دو جنبه از نقد خود از سرمایهداری را توسعه دهد: یک جنبه از منظر سرمایه به کلیت اجتماعی نزدیک شود، در حالی که جنبه دیگر از منظر کارگران به آن نزدیک شود. مشکل این بود که مارکس فقط بخش اول نقد خود را تکمیل کرد. این بخشی بود که سرمایهداری را از منظر سرمایه میدید و این همان چیزی است که در سه جلد از اثر علمی اصلی او، سرمایه: نقدی بر اقتصاد سیاسی، یافت میشود. در مقابل، مارکس فقط توانست نشانههای پراکنده و جزئی از نقد سرمایهداری از منظر کارگران ارائه دهد.
لبوویتز خاطرنشان کرد که مارکس در ابتدا یک مجموعه شش جلدی را برنامهریزی کرده بود که شامل کتابی در مورد کار مزدی به عنوان سومین کتاب در این دنباله میشد، جایی که مارکس میتوانست «جنبه کارگری» را به شکلی کاملتر ارائه دهد. با این حال، آن متن – مانند تمام کتابهای دیگرِ برنامهریزیشده، به جز سرمایه – نانوشته باقی ماند. در نتیجه، پذیرش مارکس تا حد زیادی توسط سرمایه شکل گرفته است و به چیزی منجر شده است که لبوویتز آن را «مارکسیسم یکجانبه» مینامد. دومی، خط فکریای است که بیش از حد در محدوده پارامترهای اثری باقی مانده است که به دلایل روششناختی، بخش زیادی از دیدگاه اقتصاد سیاسی کلاسیک و دیدگاه نسبتاً تقلیلگرایانه آن از کارگران به عنوان صرفاً ابزار تولید را اتخاذ کرده است. لبوویتز معتقد بود که این عدم تعادل تاریخی، بازسازی و بازیابی جنبه توسعه نیافته کارگری مارکسیسم را ضروری ساخته است، جنبهای که به کارگران عاملیت بیشتری میدهد، با آنها به عنوان موجوداتی چندبعدی رفتار میکند و تشخیص میدهد که چگونه آنها به طرق مختلف در برابر سرمایه مقاومت میکنند.
لبوویتز معتقد بود که بازیابی او از جنبه کارگری مارکسیسم به طور یکسان در همه جا قابل اجرا است و در سراسر نوشتههایش، دیدگاهی اساساً «جهان مسطح» را حفظ میکند. با این حال، گسترش سرمایهداری در سراسر جهان که از نظر مکانی متمایز شده است – و ورود سرمایهداری به مرحله امپریالیستی خود – منجر به قطبی شدن شمال-جنوب شده است که تقریباً با دو جنبه مارکسیسم، همانطور که او توصیف کرد، همشکل است. از یک سو، کارگران شمال جهان تمایل به انقیاد بیشتر به سرمایه دارند و تمایل دارند که به طور کامل توسط آن ابزار شوند: این امر به تجسم انتظارات «مارکسیسم یکجانبه» که دیدگاه سرمایه را اتخاذ میکند، نزدیک میشود. از سوی دیگر، مردم کارگر جنوب جهان معمولاً کمتر به طور کامل در منطق سرمایه ادغام میشوند، در حالی که با صریحترین و خشنترین تضادهای سیستم سرمایهداری-امپریالیستی روبرو هستند. این امر طبقه کارگر جنوب جهان را به دنبال کردن جایگزینهای رادیکال و ابراز کاملتر عاملیت خود سوق میدهد. از آنجایی که اینها همان پویاییهایی هستند که توسط جنبه کارگری مارکسیسم توصیف شدهاند، بازسازی لبوویتز به طور کامل در آن زمینه پیرامونی، چه در تاریخ و چه در حال حاضر، قابل اجرا است.
بازتعریف جنبهی کارگری مارکسیسمِ لبوویتز بر جنوب جهانی، مانند استخراج هستهی عقلانی از اندیشهی گ. دبلیو. اف. هگل و قرار دادن آن در واقعیت مادی، به شیوهی مارکس است. چنین جابهجاییای، مفهوم جنبهی کارگری را تأیید میکند، اما آن مفهوم را از دنیای انتزاعات خارج کرده و به واقعیت ملموس وارد میکند. با این حال، با انجام این کار، ما را مجبور میکند تا در مورد سازماندهی انقلابی، پروژهها و اولویتهایی که به طور قابل توجهی متفاوت از آنهایی هستند که خود لبوویتز ترسیم کرده است، نتیجهگیری کنیم. به طور خاص، این امر مستلزم اصلاح گرایش او به اولویت دادن به خودسازماندهی کارگران به قیمت نادیده گرفتن سایر عناصر تشکیلدهندهی یک انقلاب و همچنین کماهمیت جلوه دادن نقش توسعهی مادی به نفع توسعهی انسانی در میان اهداف سوسیالیستی است. نیاز به این اصلاحات به بیتوجهی لبوویتز به چگونگی تعیین بیش از حد واقعیت مادی جهانی توسط امپریالیسم در زمان ما مربوط میشود. با این وجود، هنگامی که نوآوریهای نظری او در رابطهای پایدار با تضاد بین امپریالیسم و ملتهای تحت ستم – تضاد اصلی زمان ما – قرار گیرند، میتوانند به توضیح چگونگی گشوده شدن افقهای ساخت سوسیالیستی در فرآیندهای رهایی ملی کشورهای جنوب جهان کمک کنند. این تلاشها عموماً تحت هدایت دولت اما مبتنی بر توده مردم برای ساخت سوسیالیستی هستند که بدون توسل به ایدههای لبوویتز، توضیح آنها دشوار است. در ادامه، به آنچه تزهای او میتوانند در مورد فرآیندهای انقلابی کشورهای جنوب جهان به ما بگویند، خواهیم پرداخت و ابتدا بر آنچه تفسیر لبوویتز از مارکس در مورد سوژه انقلابی در آن زمینهها آشکار میکند، تمرکز خواهیم کرد. سپس به آنچه این تفسیر در مورد سطوح توسعه مورد نیاز برای آغاز فرآیندهای ساخت سوسیالیستی در یک کشور پیرامونی یا وابسته به ما میآموزد، خواهیم پرداخت.
سوژه انقلابی برای سوسیالیسم در جنوب جهانی
یکی از حوزههای اصلی که بازسازی لبوویتز از جنبه کارگری مارکسیسم به روشن شدن آن کمک میکند، ماهیت سوژه انقلابی است که مسلماً مهمترین پرسش نظری زمان ماست. نظریه او در زمینههای جنوب جهانی نشان میدهد که چرا، با وجود کمبود نسبی پرولتاریای کلاسیک در بسیاری از فرآیندهای رهایی ملی از امپریالیسم، چنین فرآیندهایی هنوز میتوانند پروژه سوسیالیستی را به شیوهای استراتژیک بپذیرند و حتی گامهای مشخصی در جهت تحقق سوسیالیسم بردارند. معمای پرولتاریا در کشورهای جنوب جهانی تا حد زیادی – با استناد به لبوویتز – آشکار میشود، زیرا رویکردی که مارکس در کتاب سرمایه به پرولتاریا توسعه داد، توسط اهداف آن اثر، که افشای منطق درونی و قوانین درونی سرمایهداری بود، شکل گرفته است. با این حال، بر این اساس، با کارگران به شیوهای یکجانبه و انتزاعی برخورد میکند و جنبههای مهم زندگی، عاملیت و آرمانهای کارگران را کنار میگذارد. برای مثال، در کتاب سرمایه، نیازهای کارگران در هر لحظه تاریخی ثابت ارائه میشود و کل قلمرو کار بازتولید اجتماعی کنار گذاشته میشود. این انتزاع در خدمت اهداف کتاب سرمایه بود، اما برای غلبه بر محدودیتهای این رویکرد یکجانبه، تکمیل مجموعه آثار نظری پیشبینیشده مارکس لازم بود.
طبیعتاً، وقتی صحبت از شناسایی سوژه انقلابی برای سوسیالیسم میشود، اگر بخواهیم از برخورد با پرولتاریا به شیوهای انتزاعی که اغلب در متون اقتصاد سیاسی ظاهر میشود، اجتناب کنیم، بازسازی جنبهی کار مزدی به شیوهای غنیتر و چندبعدیتر، بهویژه مهم است: یعنی، به عنوان سوژهای که تقریباً منحصراً توسط رابطهی دستمزد تعیین میشود و صرفاً به عنوان ابزاری برای تولید در نظر گرفته میشود. این کار تنها با توجه به سایر جنبههای زندگی کارگران، مانند کار بازتولید اجتماعی آنها، روابط اجتماعی «غیرمولد» آنها، ارتباط آنها با محیط طبیعی و استراتژیهای متنوعی که کارگران برای مقابله با سرمایه در جهت توسعهی خود استفاده میکنند، امکانپذیر است. همه اینها متعلق به چیزی است که لبوویتز آن را «جنبهی کارگری» مارکسیسم مینامید و تنها با توجه به آن میتوانیم از آنچه او «پرولتاریای انتزاعی» – مفهوم یکجانبهای که بدون واسطه از ارائه مارکس در سرمایه مشتق شده است – مینامید، به پرولتاریای ملموس مبارزات واقعی حرکت کنیم.
لزوم گنجاندن دیدگاه ملموس و چندوجهی پرولتاریا در کشورهای جنوب جهان ضروری است. عدم انجام این کار و چسبیدن به چارچوب مفهومی پرولتاریای انتزاعی، منجر به نتیجهگیریهای نادرست در مورد بیربط بودن آرمانها و استراتژیهای سوسیالیستی به چنین زمینههایی خواهد شد. سابقه طولانی انکار امکان پروژههای سوسیالیستی در کشورهای پیرامونی یا وابسته وجود دارد، زیرا نظریهپردازان نتوانستهاند پرولتاریای انتزاعی را در آنجا قرار دهند: یعنی، بخش قابل توجهی از کارگران بدون تصمیمات مهم فراتر از رابطه دستمزد. در این دیدگاه، «پرولتاریای واقعی» در مقابل – و از این طریق برای رد صلاحیت – یک واقعیت پیچیدهتر قرار میگیرد که ممکن است شامل ترکیبی از کارگران غیررسمی یا نیمهشاغل، همراه با افرادی باشد که بیشتر به عنوان مهاجر، مردم بومی یا افراد و دهقانان اجتماعی ظاهر میشوند تا به عنوان کارگر. با این حال، کار لبوویتز به عنوان اصلاحیهای برای این جستجوی واهی برای پرولتاریای انتزاعی عمل میکند. او اشاره میکند که چگونه «مارکسیستهای یکجانبهگرا» که درگیر این جستجو هستند، اغلب به سادگی رابطهی نظریه-واقعیت را وارونه میکنند، تا جایی که آنها به دنبال پرولتاریایی هستند که کاملاً از مفهوم و نه از واقعیت مشتق شده باشد. بنابراین، لبوویتز مینویسد که از دیدگاه «یکجانبهگرا»، «به نظر میرسد پرولتاریای واقعی از همتای انتزاعی خود عقب مانده و برای مفهوم آن کافی به نظر نمیرسد. با این حال، مارکسیسم یکجانبهگرا به جای در نظر گرفتن کارگران واقعی با نیازها و آرزوهای بیانشدهشان، اعلام میکند: «مبارزات واقعی اینجاست، اینجا زانو بزنید»!
برای هر کسی که با بحثهای مربوط به سوژه انقلابی در جنوب جهان آشنا باشد، این موضوع زمانی آشنا میشود که این مارکسیسم «یکجانبه» به عنوان مارکسیسم نظریهپردازان اروپامحوری که ادعا میکنند پیروان مارکس هستند، شناخته شود. سپس با یک داستان قدیمی و تکراری روبرو میشویم: در یک کشور پیرامونی، یک جنبش تودهای برمیخیزد، مبارزه میکند و قدرت سیاسی را به دست میگیرد، نظم استعماری-امپریالیستی را سرنگون میکند و پرچمهای بالفعل سوسیالیسم را برافراشته میکند. چشمان جهان به سوی این چراغ امید جدید دوخته شده است؛ مردم خود را به پروژه رهایی جامع متعهد میکنند. با این حال، علیرغم عظمت تاریخی این جنبشها و آرمانهای اساساً سوسیالیستی که در بر میگیرند، رهبران و پیروان آنها توسط مارکسیسم اروپامحور یکجانبه نصیحت میشوند که در برابر تصویر انتزاعی پرولتاریا که در آن وجود دارد، «زانو بزنند!». به آنها گفته میشود که سوسیالیسم غیرممکن است زیرا هیچ سوژه سوسیالیستی واقعی در متن آنها وجود ندارد. به این ترتیب، «پرولتاریای انتزاعی» به عنوان یک اسب جنگی نظری عمل کرده است که بارها علیه جنبشهای انقلابی زنده جنوب جهانی، از جمله جنبش ۲۶ جولای در کوبا، اتحادیه ملی آفریقا تانگانیکا در تانزانیا، چاویسمو در ونزوئلا و مقاومت قهرمانانه فلسطین، به کار گرفته شده است. یکی پس از دیگری، به چنین جنبشهایی گفته شده است که با آرمان انتزاعی سوژه انقلابی مطابقت ندارند: اینکه آنها جایگزینگرا، خرده بورژوا، عقبمانده یا آلوده به نوعی انحراف به اصطلاح «قبیلهای» یا مذهبی هستند.
این یک داستان قدیمی است که بین تحریف و اهریمنسازی (به عنوان لمپن، اقتدارگرا یا تروریست) یا صرفاً کمتوجهی به چنین جنبشهایی در نوسان است، و پیامدهایی از تراژیک تا مضحک دارد. با این حال، از دیدگاه جنبه کارگری مارکسیسم، فقدان محسوس یک پرولتاریای انتزاعی در جوامع جنوب جهان، و حتی اصطلاح مکرر «نیمه پرولتاریاسازی»، باید معنای جدیدی به خود بگیرد. به جای اینکه شخصیت چندوجهی کارگران جنوب جهان به عنوان یک فقدان یا غیبت تفسیر شود، باید حضور جنبههای دیگری از پرولتاریای ملموس و واقعی را که فراتر از رابطه دستمزدی هستند، از جمله پیوندها و روابط فراکارگری، سیستمهای کار تولید مثلی و معیشتی، جایگیری بیشتر کارگران در محیطهای طبیعی و اجتماعی خود، و اشکال سازماندهی و تولید ارزش مصرفی که گاهی اوقات به سوسیالیسم اشاره دارد، به رسمیت بشناسیم. این زمینههای اجتماعی «کمتر زیرمجموعهای» در کشورهای جنوب جهان، که از نظر ابعاد زندگی طبقه کارگر که لزوماً برای سرمایهداری کاربردی نیستند، غنیتر هستند، زمینه مساعدی را برای اشکال متنوع قدرت مردمی، به ویژه قدرت زنان، فراهم میکنند، در حالی که عناصر بسیاری از اعتراض به نظم موجود، از جمله مقاومت مسلحانه و دفاع از خود را ارائه میدهند. به طور کلی، به رسمیت شناختن این جنبههای زیستجهان و محیط پرولتاریای پیرامون، تنها میتواند از مارکسیسم دووجهی ناشی شود که به نقل از لبوویتز، اذعان میکند که چگونه کارگران واقعی در «مجموعه روابط اجتماعی خود» وجود دارند. وقتی این کار را انجام دهیم، خواهیم دید که چرا اغلب سوژههای انقلابی در چنین زمینههایی – پرولتاریا به معنای مشخص – وجود دارند که حداقل میتوانند حرکت به سوی سوسیالیسم را آغاز کنند.
میانپرده: مارکس خود سوژههای انقلابی پیرامونی را شناسایی میکند
آثار خود مارکس نمونههای روشنی از تشخیص سوژههای انقلابی در زمینههای پیرامونی توسط او ارائه میدهد. اگرچه سرمایه به یکجانبهگرایی گرایش دارد و کتاب پیشبینیشده در مورد کار مزدی هرگز نوشته نشد، با این وجود «جنبه کارگری» در سایر آثار مارکس و مکاتبات او، و همچنین در آثار فردریک انگلس (که یکی از دلایلی است که دومی مکمل ضروری مارکس است) ظاهر میشود. از مکاتبات متاخر مارکس، دریچهای به چگونگی پاسخ خود این نظریهپرداز بزرگ به چالشی که بسیاری از انقلابیون جنوب جهان از قرن نوزدهم تا به امروز با آن مواجه بودهاند، از سوی کسانی که وجود سوژهای برای انقلاب سوسیالیستی در کشورهای خارج از هسته سرمایهداری را انکار میکنند، زیرا آنها همچنان در جستجوی پرولتاریای انتزاعی گرفتار هستند، مییابیم. در یکی از نامهنگاریهای معروف، ورا زاسولیچ، انقلابی روس، در سال 1881 به مارکس نوشت و ادعاهای برخی از همکاران اصولگراتر خود، مانند گئورگی پلخانف، مبنی بر غیرممکن بودن انقلاب سوسیالیستی در زمینه پیرامونی آنها را مطرح کرد. مشکلی که آنها میدیدند این بود که روسیه به جای یک پرولتاریای کلاسیک، توده عظیمی از کارگران روستایی داشت که هنوز در کمونهای «باستانی» سازماندهی شده بودند. زاسولیچ به نمایندگی از گروه خود از مارکس پرسید که آیا کمونهای روستایی باید ناپدید شوند و کموناردهای آواره روسی را به «خیابانهای شهرهای بزرگ در جستجوی دستمزد» سوق دهند تا به یک پرولتاریای واقعی تبدیل شوند. آیا بنابراین، انقلاب سوسیالیستی باید پس از یک دوره طولانی توسعه سرمایهداری رخ دهد تا سوژه پرولتاریا ظهور کند؟
پاسخهایی که مارکس به زاسولیچ نوشت، غنای رویکردی را که شامل کارگران نیز میشود، آشکار میکند و بارها بر لزوم «فرود از نظریه محض به واقعیت روسیه» و نگاه به «ترکیب منحصر به فرد شرایط در روسیه» تأکید میکند. با این روحیه، او زاسولیچ و همکارانش را تشویق کرد تا وضعیت مشخص را بررسی کنند و کل پیکربندی روابط اجتماعی، از جمله نیروها و منافع استثمارگر قدرتمند را در نظر بگیرند. انجام این کار نشان میداد که آنچه برای آنها صرفاً «فقدان یک پرولتاریای کلاسیک» در میان کارگران روستایی روسیه به نظر میرسید، در واقع باید به عنوان وجود نوع خاصی از کارگر در نظر گرفته شود: دهقانان بسیار ستمدیده و تحت فشار که با این وجود مالکیت مشترک زمین و شیوههای تعاونی آرتل را حفظ میکنند. این بینش این امکان را فراهم میکند که کمون روستایی درگیر جنگ در روسیه بتواند به تکیهگاهی برای بازسازی اجتماعی و هسته بالقوه سوسیالیسم تبدیل شود. با این وجود، مارکس روشن کرد که فعال کردن آن پتانسیل سوسیالیستی مستلزم یک انقلاب سیاسی به رهبری یک «روشنفکر» پیشتاز است که باید «تمام نیروهای زنده جامعه را متمرکز کند». آنها باید تزاریسم را در فرآیندی از آزادسازی ملی شکست میدادند، کارگران روستایی را از رباخواران انگلی و بار مالیاتی طاقتفرسا رها میکردند، هماهنگی کمونها را ارتقا میدادند و پیشرفتهای تکنولوژیکی مدرن غرب را در خود جای میدادند.
دو مضمون مهم در میان ادعاهای مارکس در مکاتبات زاسولیچ برای اهداف ما برجسته هستند. اول، در رابطه با مسئله سوژه انقلابی برای سوسیالیسم، مارکس اصرار داشت که ما دنیای انتزاعات را رها کنیم و به واقعیت فرود آییم تا کارگران مشخص و چندوجهی روسیه را در مجموعه روابط اجتماعیشان بررسی کنیم. این همان کاری است که جنبه کارگری مارکسیسم ما را به انجام آن فرا میخواند، تا جایی که از جستجوی یک پرولتاریای انتزاعی به نفع یک پرولتاریای مشخص اجتناب میکند. دوم، همانطور که استدلال مارکس را در نامهها به زاسولیچ دنبال میکنیم، میتوانیم ببینیم که چگونه رویکرد غیرانتزاعی او نه به عدم امکان انقلاب سوسیالیستی در این زمینه پیرامونی (که دیدگاه پلخانف و همکارانش بود) بلکه به یک حوزه پیچیده از امکان منجر میشود که در این مورد شامل پتانسیل سوسیالیستی است. به دلیل این پیچیدگی – ویژگی چندبعدی زندگی کارگران در حومه روسیه و ستمهای قدرتمندی که تحت آن زندگی میکنند – فعال کردن پتانسیل انقلابی آنها مستلزم کار سیاسی پرشور یک پیشگام است. مارکس به شیوهای که از آن زمان تاکنون بسیار با زمینههای کشورهای جنوب جهان مرتبط بوده است، مسئله ملی را محور قرار داد و تأکید کرد که جنبش انقلابی، به نقل از سخنان خود به زاسولیچ، باید «تمام نیروهای زنده کشور» را متمرکز کند تا تصرف انقلابی قدرت دولتی را به واقعیت تبدیل کند.
ناگفته پیداست که این دقیقاً همان کاری است که موفقترین جنبشها و رهبران انقلابی جنوب جهان در طول تاریخ انجام دادهاند. نمونههای بارز آن عبارتند از فیدل کاسترو، که اصرار داشت سیاست انقلابی اساساً هنر اتحاد نیروها است؛ هوشی مین، با کار صبورانهاش در ایجاد ائتلافی از بخشهای میهنپرست و مترقی در ویتنام؛ و آمیلکار کابرال، که جنبشش مبتنی بر برداشتی پویا از وحدت و مبارزه بود. رهبران جنوب جهان از طریق احزاب پیشتاز و/ یا مراکز فرماندهی انقلابی قوی در داخل دولت، برای ایجاد و حفظ بلوکهای انقلابی قادر به آزادی ملی و سوسیالیسم تلاش کردهاند. برای انجام این کار، آنها به جنبههای وحدتبخش تجربه مردم کارگر مانند ناسیونالیسم مردمی و آرزوی خودمختاری، فرهنگ عامه (از جمله مذاهب ستمدیدگان)، حافظه تاریخی (به عنوان مثال، بولیواریانیسم، کاتاریسمو یا مارتیانیسمو) و اسطوره و خیالپردازی درونزا از انقلاب سوسیالیستی (همانطور که ماریاتگی پیشنهاد کرد) متوسل شدهاند. ناگفته پیداست که اینها جنبههایی از طبقات اجتماعی واقعاً موجود هستند که در دیدگاههای سطحی و ناقص مارکسیسم یکجانبه نسبت به طبقه کارگر، کنار گذاشته شدهاند. از آنجایی که مارکسیسم یکجانبه، پرولتاریای انتزاعی را به عنوان پدیدهای ناشی از شیوه تولید از طریق منطقی خودکار و اجتنابناپذیر میبیند، نیازی به چنین «انحرافات» فرهنگی، ملیگرایانه و پیشتازانهای ندارد.
یک مرجع تاریخی کلیدی برای ایجاد وحدت در میان زحمتکشان ناهمگن جنوب جهانی – که از پیش آگاهی از جنبه کارگری مارکسیسم را نشان میدهد – اتحاد کارگر-دهقان است، همانطور که حدود صد سال پیش در بافت پیرامونی روسیه توسعه یافت. لنین با ردّ آشکار خودجوشگرایی، برداشت خود را از سوژه انقلابی اذعان کرد که حزب باید با دقت بلوک انقلابی را ایجاد و حفظ کند و این کار را با حساسیت به انتظارات بخش کمتر پیشرفته اتحاد انجام دهد. لنین در گفتگو با ام. ان. روی، گروههای ستمدیده متنوع و اقشار مردمی را در جنبش انقلابی ملی به رسمیت شناخت. امروزه، این مدل را میتوان به پروژههای سیاسی تجمع تودهای آنچه والتر رادنی کارگران در بافت کشورهای جنوب جهانی مینامید، اعمال و گسترش داد، کسانی که باید هم در محل کار خود و هم در سرزمینها و جوامع خود مورد توجه قرار گیرند. آموزش مردمی، و همچنین شیوههای از نوع صفبندی تودهای – یعنی مشورت مکرر با مبانی مربوط به نیازها و آرزوهای آنها – لزوماً نقش مهمی در حفظ پیوندها بین بخشهای طبقاتی و بین تودهها و رهبری دارند.
شرایط اقتصادی برای سوسیالیسم: نیروهای تولیدی جنوب جهان
دومین حوزه اصلی که تفسیر لبوویتز از مارکس به روشن شدن آن کمک میکند، مربوط به سطح توسعه اقتصادی لازم برای آغاز ساخت سوسیالیستی در کشورهای پیرامونی است. اغلب ادعا میشود که کشورهای وابسته فاقد نیروهای تولیدی به اندازه کافی توسعهیافته برای شروع یک پروژه سوسیالیستی هستند. با این حال، تزهای لبوویتز نشان میدهد که چنین ادعاهایی اغلب بیش از حد از مبارزه طبقاتی انتزاعی میشوند و بنابراین به بیانهای مشخصه مارکسیسم یکجانبه تبدیل میشوند. در مقابل، «جنبه کارگری» مارکسیسم، همانطور که او آن را بازسازی میکند، به درک ظریفتری منجر میشود، درکی که امکان شروع ساخت سوسیالیستی را در شرایطی که سرمایهداری به طور قابل توجهی توسعه نیافته باقی مانده است، فراهم میکند.
دیدگاه یکجانبهای که به شک و تردید در مورد شرایط اقتصادی برای انقلاب سوسیالیستی در جنوب جهان دامن میزند، مبتنی بر برداشتی نادرست از محدودیتهای سرمایهداری به عنوان امری صرفاً عینی و کمی است. این دیدگاه معمولاً به استدلال مارکس در مورد محدودیتها در مقدمه ۱۸۵۹ بر «مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی» استناد میکند، جایی که او تأیید میکند که یک شیوه تولید هرگز «قبل از اینکه تمام نیروهای تولیدی که برای آن کافی است توسعه یافته باشند، نابود نمیشود» و «روابط تولیدی برتر جدید هرگز جایگزین روابط قدیمیتر نمیشوند، قبل از اینکه شرایط مادی وجود آنها در چارچوب جامعه قدیمی بالغ شده باشد.» ایده اصلی این است که سیستم قدیمی باید تا حد خود توسعه یابد – و بنابراین فرسوده شود – قبل از اینکه سیستم جدیدی بتواند ظهور کند، به طوری که سوسیالیسم قبل از اینکه سرمایهداری مسیر تاریخی خود را طی کند، ظهور نکند. با این حال، میتوان اعتبار ادعای مارکس در این متن را بدون اذعان به این نکته پذیرفت که نقطه حد مربوطه – لحظهای که روابط اجتماعی موجود به مانعی برای توسعه بیشتر تبدیل میشوند – میتواند مستقل از مبارزه طبقاتی و بنابراین بدون ارجاع به اعمال، ادراکات و ظرفیتهای سوژههای تاریخی تعیین شود.
یکی از نشانههایی که مارکس این فرآیند را بدون دخالت سوژه درک نمیکند، این است که در سطر بعدی مقدمه، او گذار به یک شیوه تولید جدید را به عنوان مسئلهای از «بشریت» توصیف میکند که «وظایف» خود را تعیین میکند. علاوه بر این، حتی بررسی اجمالی مسیر سرمایهداری در طول قرن گذشته، این تصور را که سرمایهداری دارای یک محدودیت عینی است که میتوان آن را از قبل بر اساس معیارهای صرفاً اقتصادی شناسایی کرد، تضعیف میکند. این مسیر نشان میدهد که چگونه آنچه اغلب به عنوان محدودیتهای عینی برای توسعه سرمایهداری در شمال جهان به نظر میرسیده است، بارها به موانع موقتی تبدیل شده است که از طریق انواع «راهکارها» برطرف میشوند. مکانیسم اصلی در این فرآیند، انتقال مازادهای امپراتوری و استعماری از کشورهای پیرامونی به کشورهای مرکزی است. این مازادها، از جمله موارد دیگر، به گسترش مداوم نیازهای اجتماعی برای بخش بزرگی از طبقه کارگر شمالی کمک میکنند و چیزی را ایجاد میکنند که مارکس آن را «زنجیرهای طلایی» مینامید که آنها را به سیستم متصل میکند. اگر چنین است، چگونه و کجا مشخص خواهد شد که نیروهای مولده تحت روابط اجتماعی سرمایهداری کاملاً تحلیل رفتهاند، به طوری که آن روابط به «غل و زنجیرهای» غیرقابل عبور تبدیل شدهاند؟
بازسازی جنبه کارگری مارکسیسم توسط لبوویتز به ما میآموزد که این هرگز یک مسئله صرفاً عینی نیست، بلکه مستلزم آن است که کارگران به «ناکافی بودن روابط سرمایهداری پی ببرند و برای از بین بردن آنها اقدام کنند.» در این مرحله است که آنها آنچه مارکس «وظیفه قابل حل» غلبه بر سرمایهداری مینامید را برای خود تعیین میکنند. لبوویتز با ردّ هرگونه تصوری از تعیین خودکار یا صرفاً عینی محدودیتهای سرمایهداری، مینویسد:
چرا به بند کشیدن نیروهای مولده توسط روابط تولید سرمایهداری منجر به جایگزینی دومی میشود؟ نه به این دلیل که روابط تولید سرمایهداری با خجالت کنار میروند تا عصر جدید آغاز شود. استدلال ضمنی این است که مردم ناکافی بودن روابط سرمایهداری را تشخیص میدهند و به سمت از بین بردن آنها میروند. با این حال، ناکافی بودن از چه نظر؟ احتمالاً ناکافی بودن از نظر نیازهای آنها به عنوان انسانهای توسعهیافته اجتماعی.
لبوویتز با برجسته کردن جنبه ضمنی کارگران، یکی از معضلات دیرینه مربوط به شرایط مادی انقلاب سوسیالیستی را حل میکند. حدّ توسعه نیروهای مولده تحت روابط اجتماعی سرمایهداری، آستانهای صرفاً عینی نیست که بتوان آن را صرفاً از دیدگاه سرمایه محاسبه کرد، بلکه به دیدگاه کارگران مشخص و نیازهای آنها بستگی دارد، که بنابراین با تبدیل شدن به گورکنان آگاه سرمایهداری، حدّ واقعی آن را تشکیل میدهند.
با وجود عمق این بینش، لبوویتز بیش از حد انتزاعی باقی میماند، زیرا او این سوال را که چنین شناختی احتمالاً کجا رخ خواهد داد، نادیده میگیرد. یعنی، او کارگران مشخص، گورکنان واقعی سرمایهداری، را در موقعیت جغرافیایی و تاریخی خود به طور کامل قرار نمیدهد. در واقعیت، آن دسته از کارگرانی که بیشترین تمایل را به تشخیص این دارند که سرمایهداری به محدودیتهای خود رسیده و باید بر آن غلبه شود، در کشورهای جنوب جهان یافت میشوند. دلیل این امر این است که، در شرایط سلطه استعماری یا نواستعماری، توسعه سرمایهداری در جوامع پیرامونی به طور سیستماتیک شکل توسعه نیافتگی را به خود میگیرد، همانطور که آندره گوندر فرانک به طور مشهور استدلال کرده است. در عین حال، کارگران در کشورهای وابسته با زنجیرهایی بسیار وحشیانهتر و از نظر مادی واقعیتر از «زنجیرهای طلایی» که کارگران در شمال جهان را به شیوه زندگی امپریالیستی متصل میکند، بسته شدهاند. زحمتکشان جنوب، بربریت سرمایهداری و امپریالیسم را به طور کامل، از طریق حملات گوناگون به هستی و کرامت انسانی خود، تجربه میکنند. از این نظر، شناخت کارگران از محدودیتهای سرمایهداری – که کلید تعیین گزینه آنها برای سوسیالیسم است – همیشه تحت تأثیر تضاد بین ملت و امپریالیسم قرار میگیرد.
در واقع، تضاد با امپریالیسم، پویایی پیچیدهای را در فرآیندهای رهایی ملی کشورهای وابسته ایجاد میکند. از یک سو، توسعه نیافتگی ناشی از سرمایهداری – یا آنچه سمیر امین آن را «توسعه لمپن» مینامید – نقش تعیینکنندهای در تصمیم مردم کارگر برای رهایی از قید و بندهای سرمایهداری در چنین زمینههایی و دنبال کردن رهایی ملی تحت یک مدل اقتصادی جایگزین ایفا خواهد کرد، به این معنی که فرآیند ساخت سوسیالیستی میتواند در سطوح پایین توسعه آغاز شود. از سوی دیگر، همان تودههای کارگر در یک کشور وابسته، با تلاش جدی برای افزایش هرچه سریعتر سطح بهرهوری و رفاه مادی، به شرایط وخیم فعلی کمبود مادی خود پاسخ خواهند داد. در اینجا، کار لبوویتز هم مفید بودن و هم کاستیهای آن را نشان میدهد. اگر کشف جنبه کارگری مارکسیسم توسط او در آشکار کردن امکان آغاز ساخت سوسیالیستی در سطوح پایین توسعه مفید باشد، قرار دادن «توسعه پتانسیل انسانی» توسط او به عنوان تقریباً هدف منحصر به فرد سوسیالیسم، به جهانی شدن وضعیت طبقات کارگر شمال منجر میشود و آرزوهای مشروع مردم کارگر جنوب جهان برای اولویت دادن به دستیابی به سطوح کافی از توسعه مادی را نادیده میگیرد. علاوه بر این، تمایل نظام امپریالیستی به رهبری ایالات متحده برای حمله، تهاجم، تحریم و محاصره کشورهایی که در چارچوب یک مدل اجتماعی و اقتصادی جایگزین، به دنبال آزادی ملی هستند، انگیزه اضافی – اساساً نظامی – برای دستیابی به سطوح بالای توسعه مادی و فناوری فراهم میکند. به گناه تمایل به زنده ماندن از چنین تجاوزات امپریالیستی، اجتناب از استعمار مجدد و دستیابی به یک جامعه حتی نسبتاً مرفه، این فرآیندهای آزادیبخش معمولاً توسط چپهای شکستخورده به توسعهگرایی، نظامیگری و اقتدارگرایی متهم میشوند.
مسیر تاریخی انقلابهای سوسیالیستی واقعاً موجود، برداری رو به جنوب است که از اتحاد جماهیر شوروی به چین، کره، ویتنام، کوبا و ونزوئلا میرسد و با صدای بلند و پررنگ از نقش مردم کارگر در تعیین محدودیتهای سرمایهداری و نیاز به جایگزین سوسیالیستی به شیوهای سازگار با نظریه لبوویتز سخن میگوید. با این حال، آنچه باید اضافه شود تا نوآوریهای او در دنیای واقعی قابل اجرا باشد این است که اگر، همانطور که او اشاره کرد، درجه توسعه نیروهای مولده که برای غلبه بر سرمایهداری آماده است، ناگزیر به مبارزه طبقاتی بستگی دارد، این یک مبارزه طبقاتی است که باید نه تنها بُعد سرمایهداری، بلکه بُعد امپریالیستی را نیز در بر بگیرد. در واقع، گزینه واقعی سوسیالیسم نه تنها در هر کجای جهان، بلکه در کشورهای سرمایهداری وابسته – سرمایهداری در شرایط استعماری و نواستعماری – آغاز میشود، زیرا در این زمینههای ملی است که ناتوانی اساسی سرمایهداری در برآوردن نیازهای مردم کارگر ابتدا آشکار میشود. این کارگران کشورهای جنوب جهان هستند که در چارچوب کشورهای خود تشخیص میدهند که هیچ مسیر سرمایهداریمحوری منجر به «جبران عقبماندگی» نخواهد شد، بلکه جوامع آنها را به سمت ویرانی اجتماعی و توسعهنیافتگی، همراه با نابودی محیط زیست، سوق خواهد داد.
این شناختی است که اگرچه اغلب به صورت پراکنده، اما در زندگی روزمره جوامع جنوب جهان رایج است، جایی که سرمایهداری معمولاً به عنوان یک تحمیل خارجی دیده میشود، در حالی که ضدسرمایهداری خود را در تعهد به انواع مختلف اقتصاد اخلاقی که با قیمتهای صرفاً تعیینشده توسط بازار و پولیسازی کامل ارزشهای مصرفی مخالف است، ابراز میکند. این نگرشها که گسترده هستند، هرچند اغلب پنهان، تنها در لحظات بحران تعیینکننده میشوند و تنها از طریق سازماندهی دوام میآورند. این بدان معناست که، همانطور که در مورد مسئله شکلگیری بلوک ذهنی انقلابی که در بالا مورد بحث قرار گرفت، در اینجا نیز با یک عزم و تصمیم سیاسی آشکار روبرو میشویم که نمیتوان آن را به مسیر خودجوش توسعه سرمایهداری واگذار کرد. در عوض، این امر مستلزم فعالیت و رهبری آموزشی یک حزب پیشتاز انقلابی یا مرکز فرماندهی مستقر در دولت است که وظیفه مدیریت پروژه ساخت سوسیالیستی را در عین حفظ استقلال و حاکمیت ملی بر عهده خواهد داشت. در نهایت، سطح و ماهیت توسعهی دنبالشده، کمتر توسط پروژهی سوسیالیستی به صورت جداگانه و بیشتر توسط رویارویی مداوم آن با امپریالیسم شکل خواهد گرفت.
نتیجهگیری
در مطالب پیشین، نشان دادیم که چگونه کار لبوویتز، بهویژه بازسازی او از جنبهی کارگری مارکسیسم، فضایی را در حوزهی مارکسیسم امروز میگشاید که به ما امکان میدهد پروژههای سوسیالیستی-محوری را که در کشورهای جنوب جهان توسعه مییابند، بهتر درک کنیم. جنبهی کارگری مارکسیسم لبوویتز، که بازسازی بخشی از دیدگاه اولیهی مارکس است که عموماً نادیده گرفته شده است، دو مسئلهی کلیدی را روشن میکند. اول، نشان میدهد که چگونه تودهی متنوع زحمتکشان در کشورهای جنوب جهان بهطور بالقوه یک سوژهی پرولتاریای انقلابی برای سوسیالیسم را تشکیل میدهند. دوم، نشان میدهد که چگونه سطح توسعهی اقتصادی مورد نیاز برای آغاز فرآیند ساخت سوسیالیستی، تا حد زیادی به آگاهی کارگران از نیاز به جایگزینی سوسیالیسم با سرمایهداری، حداقل به عنوان یک هدف استراتژیک، بستگی دارد. اینکه چنین آگاهیای کجا ظهور میکند، مشروط به توسعهی تاریخی ناموزون سرمایهداری در جهان است. این امر نه ابتدا در کشورهای شمالی، بلکه در کشورهای جنوب جهان پدیدار میشود، جایی که همواره الزامات ضد امپریالیسم و نیاز به حاکمیت بر آن حاکم است، که به نوبه خود به این معنی است که جایگزین سوسیالیستی واقعاً موجود همیشه در چارچوب فرآیند رهایی ملی شکل میگیرد. بنابراین، نوآوریهای نظری لبوویتز، که در واقع بازیابی مارکسیسم اصیل هستند، میتوانند برای ترسیم مطالعات مارکسیستی بر واقعیت جهان امروز مورد استفاده قرار گیرند، جایی که سوسیالیسم به دلیل فقدان شرایط، آنطور که صاحبنظران شمالی اغلب ادعا میکنند، «غیرممکن» نیست، بلکه به طور فعال در کشورهایی که جمعیت کل آنها بیش از یک ونیم میلیارد نفر است، دنبال میشود.
اگر مسیرهای فراوانی از کار لبوویتز به متفکران و رهبران کلیدی فعال در زمینههای جنوب جهانی وجود نداشت، استدلالهای مطرحشده در اینجا میتوانستند مورد انتقاد قرار گیرند. با این حال، دیدهایم که چگونه برداشت لبوویتز از جبهه کارگری، چه در رابطه با ماهیت سوژه انقلابی و چه در رابطه با شرایط اقتصادی سوسیالیسم، در واقع با بسیاری از نظریهپردازیها و رویههای توسعهیافته توسط برجستهترین انقلابیون و نظریهپردازان در جنوب جهانی مطابقت دارد یا به آنها مرتبط است. فراتر از ارتباطاتی که قبلاً ذکر شد، شایان ذکر است که چگونه گسترش عاملیت در «جبهه کارگری» لبوویتز با دیدگاههای فانون و چه گوارا در مورد مبارزه مسلحانه به عنوان یک عمل سازنده که از طریق آن سوژههای سیاسی جدید ساخته میشوند، و همچنین با اتکای هوگو چاوز به نقشآفرینی کارگران برای ساختن یک سیستم ملی از کمونهای سوسیالیستی، طنینانداز میشود. به طور کلی، تزهای لبوویتز خود را در رویههای گسترده و بسطهای نظری قدرت مردمی در آمریکای لاتین مییابند. علاوه بر این، اهمیت رهبری پیشتاز، همانطور که توسط مائو، هو، فیدل، کابرال، چاوز، شی جین پینگ و نیکولاس مادورو نشان داده شده است، نیز تأیید میشود، زمانی که ما (در گامی که لبوویتز برنداشت اما باید برمیداشت) تشخیص دهیم که چگونه شخصیت چندوجهی، متنوع و گاهی چندپاره مردم کارگر که او شناسایی کرد – پرولتاریای واقعی و نه انتزاعی – برای حفظ وحدت و جهت، به رهبری پیشتاز، معمولاً در فرآیندهای تحت هدایت دولت، نیاز دارد. در نهایت، نقش معیارهای ذهنی، و نه صرفاً اقتصادی، در تعیین زمان شروع مسیر سوسیالیستی، تزهای مطرح شده توسط چهرههایی مانند ماریاتگی و چه را منعکس میکند. در مجموع، چنین همگراییهایی تأکید میکند که چگونه بازیابی جنبه کارگری مارکسیسم توسط لبوویتز، قانعکنندهترین تأیید خود را در تجربیات تاریخی جنوب انقلابی جهان مییابد.
لبوویتز به همراه شریک زندگیاش مارتا هارنکر، در اواخر عمر به ونزوئلا سفر کرد و هفت سال (از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۱) در اینجا زندگی کرد. او حتی به عنوان مشاور چاوز کار میکرد و برای نوشتههایش از «فرآیند بولیواری» الهام میگرفت. با این حال، لبوویتز همیشه کار خود را به عنوان اثری جهانشمول برای ساخت سوسیالیسم در نظر میگرفت و هیچ ارتباط خاصی بین تزهای اصلی خود و شرایط کشورهای جنوب جهان برقرار نمیکرد. در نتیجه، او هرگز به این موضوع نپرداخت که چگونه یا چرا جنبه کارگری مارکسیسم در آن زمینه به طور کامل عمل میکند. ممکن است دلایل مختلفی برای این غفلت وجود داشته باشد. با این حال، مطمئناً شامل تمایل لبوویتز، مانند بسیاری از مارکسیستها در زمینه دانشگاهی خود، به کمارزش جلوه دادن پروژههای سوسیالیستی واقعاً موجود که در قرن بیستم ظهور کردند، میشود، که آنها عموماً بدون توجه کافی به نقش امپریالیسم در ایجاد موانع برای دستاوردهای دشوار و در عین حال تغییر دهنده جهان سوسیالیسم واقعی ارزیابی میکردند. لبوویتز با کمارزش جلوه دادن سوسیالیسم واقعی، به سمت یک رویکرد آرمانشهری و مدلسازی تغییر جهت داد، که عمدتاً از واقعیتهای ژئوپلیتیکی که آزمایشهای سوسیالیستی را ساختار میدهند، جدا بود. این انتزاع از تعیینکنندههای ژئوپلیتیکی و تاریخی احتمالاً دلیل اصلی این است که لبوویتز هرگز به صراحت نظریهپردازی نکرد که چرا جنبه کارگری مارکسیسم به طور کامل به کشورهای جنوب جهان و پروژههای ساخت سوسیالیستی آن که در فرآیندهای رهایی ملی از امپریالیسم پدیدار میشوند، مرتبط است. این غفلت مایه تاسف بود، زیرا هر چقدر هم که کار او در قدرت بلاغی به دست آورد – و خوانندگان را در همه جا الهام بخشید – از نظر موقعیتیابی ملموس و معقولیت تاریخی از دست داد. در مقابل، با توجه روشن به تاریخ و نبردهای زمان حال است که من تلاش کردهام ویژگیهای «جنبه کارگری» مارکسیسم را در مبارزات کشورهای جنوب جهان، جایی که بیشترین ارتباط و ثمربخشی را دارند، البته به شکلی اصلاحشده، بازطراحی کنم.
نویسنده: کریس گیلبرت (استاد مطالعات سیاسی در دانشگاه بولیواری ونزوئلا)
مترجم: بهمن زرّین
منبع: مانتلی ریویو

بیان دیدگاه