جان بلامی فاستر ||| کارل مارکس در پایاننامه دکترای خود درباره فیلسوف باستان، اپیکور را با پرومتئوس، تایتان اساطیر یونان، مقایسه کرد که توسط هفائستوس به دستور زئوس با زنجیرهای ناگسستنی از جنس الماس به صخرهای بسته شده بود تا ابدیت را برای او رقم بزند. جرم پرومتئوس این بود که آتش فراهم کرده بود، که نماد روشنگری جهانی (نام پرومتئوس به معنای «دوراندیشی» است) و قدرتهای خلاق و رهاییبخش برای بشریت بود. نمادگرایی مهم بود.
مارکس در پایاننامه خود در مورد «گسستن پیوندهای سرنوشت» چندین بار از اپیکور (از طریق لوکرتیوس) نقل قول کرد و استدلال کرد که دیدگاه ماتریالیستی لزوماً جبرگرایانه یا تقدیرگرایانه نیست، بلکه با مفاهیم آزادی انسان سازگار است، که همیشه از هرگونه محدودیت تحمیلی رها میشود یا از آن دوری میکند.
برای مارکس، هیچ قید و بند الماسی مانع پیشرفت آزادی نمیشود. همانطور که فردریک انگلس، انقلابی بیست ساله، در «نشانههای قهقرایی زمانه ما» نوشت، تمام جنبشهای ارتجاعی «سرانجام در تضاد با یکدیگر و زیر پای سخت زمانِ رو به جلو از هم میپاشند»، که ناگزیر شرایط جدید و شورشهای جدیدی را ایجاد میکند. در سهگانهی دراماتیک بزرگ آیسخولوس، پرومتئوس در بند، جای خود را به پرومتئوس آزاد داد و سپس به پرومتئوس آتشافروز، که نماد هدیهی بزرگ آزادی به بشریت است. مارکس، که هر سال آثار آیسخولوس را به زبان یونانی اصلی میخواند، هرگز از پیامدهای انقلابی اسطورهی یونانی غافل نشد.
سنت فلسفی مارکسیستی غربی پس از جنگ جهانی دوم از روح انقلابی ماتریالیسم تاریخی کلاسیک فاصله گرفت و در واقع مفهوم زنجیرهای سخت تحمیل شده توسط سرمایهداری بر طبقه کارگر را پذیرفت، در حالی که مفهوم «گسستن پیوندهای سرنوشت» را کنار گذاشت. اسطوره پرومتهای یونان باستان، آنطور که توسط آیسخولوس ارائه شد، وارونه شد و نه به نمادی از روشنایی، امید، سرکشی و انقلاب، بلکه به نمادی از قید و بندهای سخت تحمیل شده توسط سرمایهداری مدرن تبدیل شد که قابل عبور نبودند.
برای هربرت مارکوزه در کتاب «اروس و تمدن»، پرومتئوس مظهر رنج، نظم و زندان بود. این پرومتئوس آیسخولوس نبود که نمایانگر سرکشی و شورش از جانب بشریت باشد، بلکه نسخه جنگ سرد اسطوره پرومتئوس بود که علیه مارکسیسم مسلح شده بود. بنابراین مارکسیسم غربی تسلیم شکستگرایی شد و نسخه خود را از پایان تاریخ اتخاذ کرد، مانند منفیگرایی انتزاعی «امتناع بزرگ» مارکوزه که جایگزین پراکسیس انقلابی شد.
پری اندرسون در سال ۱۹۷۶ در کتاب «ملاحظاتی در باب مارکسیسم غربی» نوشت: «مشخصهی پنهان مارکسیسم غربی به طور کلی این است که… محصول شکست است. شکست انقلاب سوسیالیستی در گسترش به خارج از روسیه… زمینهی مشترک کل سنت نظری این دوره است… این سابقهی بیوقفه از شکست سیاسی – برای مبارزهی طبقهی کارگر، برای سوسیالیسم – نمیتوانست تأثیرات عمیقی بر ماهیت مارکسیسم شکلگرفته در این دوران نداشته باشد.» در اینجا اندرسون انقلابهای کشورهای پیرامونی، مانند انقلابهای چین و کوبا را نادیده گرفت، زیرا از این نظر اهمیتی نداشتند، زیرا در خارج از یک سرمایهداری غربی توسعهیافته رخ میدادند.
دیالکتیک شکست
ریشه واپسگرایی مارکسیسم غربی، اعتقاد به پیروزی کامل اقتصادی سرمایهداری بود. همانطور که مارکوزه در کتاب «انسان تکساحتی» نوشت، «امکانات زنجیروار جوامع صنعتی پیشرفته عبارتند از: توسعه نیروهای مولده در مقیاسی وسیعتر، گسترش فتح طبیعت، ارضای فزاینده نیازها برای تعداد فزایندهای از مردم، ایجاد نیازها و امکانات جدید. اما این امکانات به تدریج از طریق ابزارها و نهادهایی تحقق مییابند که پتانسیل رهاییبخش آنها را از بین میبرند و این فرآیند نه تنها بر ابزارها، بلکه بر اهداف نیز تأثیر میگذارد.» نتیجه چنین برداشتی از مارکسیسم غربی، کنار گذاشتن کامل انقلابهای مبتنی بر پرولتاریا بود که توسط «امکانات زنجیروار» سرمایهداری تضعیف شده بودند.
مارکوزه موفقیتهای مادی مختلفی را که مارکس در ستایش خود از بورژوازی در نیمه اول بخش اول مانیفست کمونیست به آنها اشاره کرد، رها از تضادهایی میدانست که مارکس چند صفحه بعد مطرح کرد: بحرانهای اقتصادی؛ شاگرد جادوگر، که نمایانگر شکافهای پیشبینی نشده بین جامعه و طبیعت است؛ و ظهور گورکن سرمایه در قالب پرولتاریای مدرن. بنابراین، سرمایهداری از نظر مادی پیروز معرفی شد. مارکوزه اظهار داشت: «مفهوم دیالکتیکی، هم از نظر نظری و هم از نظر تجربی،..
- ناامیدی خود را اعلام میکند. واقعیت انسانی، تاریخ آن است و در آن، تضادها خود به خود منفجر نمیشوند. تضاد بین سلطهی کارآمد و پاداشدهنده از یک سو، و دستاوردهای آن که منجر به خودمختاری و آرامسازی [مبارزه برای وجود انسان] میشود از سوی دیگر، ممکن است فراتر از هرگونه امیدی برای انکار، آشکار شود، اما میتواند همچنان یک تضاد قابل کنترل و حتی سازنده باشد، زیرا با رشد فتح تکنولوژیکی طبیعت، فتح انسان توسط انسان نیز افزایش مییابد.
او در جمعبندی نوشت: «نظریه دیالکتیکی رد نمیشود، اما نمیتواند راه حلی ارائه دهد. نمیتواند اثباتی باشد».
این دیدگاه که «عصر آهنین» وبری را تحمیلشده توسط سرمایهداری بر اساس موفقیتهای اقتصادی و تکنولوژیکی آن میدانست، به موضع پیشفرض مکتب فرانکفورت و سنت فلسفی مارکسیستی غربی به طور کلی تبدیل شد. مارکسیستهای غربی با نوشتن در طول ربع قرن اول پس از جنگ جهانی دوم، در آنچه که امروزه «عصر طلایی» نامیده میشود، این دیدگاه را اتخاذ کردند که نه تنها اقتصاد سرمایهداری یک موفقیت چشمگیر بود، بلکه پرولتاریا غنی شده و برای همیشه «بورژوا شده» شده بود و در نقش مطیع خود با پاداشهای ناچیزی که در فرآیند توسعه موفقیتآمیز سرمایهداری به دست آمده بود، به زنجیر کشیده شده بود. این امر در آثار تئودور آدورنو مشهود بود، که در سال ۱۹۶۴ استدلال کرد که برخلاف مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست، کارگران اکنون «چیزهای بیشتری برای از دست دادن» دارند تا صرفاً زنجیرهایشان. او در اینجا به «ماشینها و موتورسیکلتهایشان» اشاره کرد. منظور آدورنو از این، از دیدگاه دیالکتیک منفی خود، این بود که این کالاها، که نماد بورژوایی شدن پرولتاریا هستند، زنجیرههای جدید اجتماعی-روانشناختی ستم را نشان میدهند. قانون عمومی مطلق انباشت مارکس، که در آن تأکید کرده بود شکاف نسبی بین طبقه سرمایهدار و طبقه کارگر دائماً در حال افزایش است و چه دستمزد کارگران «بالا باشد چه پایین»، باعث قطببندی طبقاتی فزایندهای میشود، توسط آدورنو، مطابق با ایدئولوژی جنگ سرد، به عنوان صرفاً یک «نظریه فقرزدایی» بیاهمیت جلوه داده شد.
آدورنو با پیروی از انگلس و لنین در این زمینه، اصرار داشت که کارگران غربی اکنون تا حد قابل توجهی بورژوا شدهاند. با این حال، آدورنو در تحلیل چنین بورژوایی شدنی بر اساس نظریه اشرافیت کارگری، که به موجب آن بخش ممتازی از کارگران از مازاد سرمایهداری/امپریالیسم انحصاری بهرهمند میشدند، از انگلس و لنین پیروی نکرد. او همچنین با این مفهوم که انگلس در رابطه با بریتانیا بر آن تأکید کرده بود، مبنی بر اینکه وجود اشرافیت کارگری و بورژوایی شدن بخش قابل توجهی از پرولتاریا زودگذر است و در نهایت با افول سلطه استعماری/امپریالیستی تضعیف میشود، موافق نبود. بلکه، تحلیل اروپامحور آدورنو جایی برای نقد امپریالیسم یا حتی تحلیل توسعهیافتهای از سرمایهداری انحصاری باقی نمیگذاشت. همانطور که منتقد آلمانی، هانس مایر، که از سال ۱۹۳۴ آدورنو را میشناخت، اظهار داشت: «اروپا برای او کاملاً کافی بود. نه هند یا چین، نه جهان سوم، نه دموکراسیهای مردمی و نه جنبش کارگری».
موضوع مورد بحث در اینجا را میتوان با این گفته روشن کرد که محور اصلی سنت فلسفی مارکسیسم غربی با چهار عقبنشینی مشخص میشود: (یک) از طبقه، (دو) از ماتریالیسم، (سه) از دیالکتیک طبیعت، و (چهار) از نقد امپریالیسم. در پس این امر، انکار کامل نظریه مارکسیستی وجود ندارد، بلکه محصور بودن آن در یک جهان بورژوایی دائمی است که میتوان آن را به دلیل فقدان رهایی واقعیاش به طور انتقادی تحلیل کرد، اما نمیتوان از آن فراتر رفت.
عقبنشینی از طبقه در این مفهوم ریشه داشت که سرمایهداری در دوران طلایی خود، تمایزات طبقاتی را کاهش میداد و هرگونه رادیکالیسم را از سوی طبقه کارگر مرفه بورژوا شده با ماشینها و موتورسیکلتهایشان از بین میبرد. عقبنشینی از ماتریالیسم، هم به معنای کنار گذاشتن نقد اقتصادی اصیل و هم مهمتر از آن، کنار گذاشتن برداشت ماتریالیستی از طبیعت، همتای دیالکتیکی برداشت ماتریالیستی از تاریخ بود. عقبنشینی از دیالکتیک طبیعت به این معنی بود که رابطه انسان با طبیعت بیرونی میتواند به فتح تکنولوژیکی طبیعت (آنچه ماکس هورکهایمر و آدورنو «دیالکتیک روشنگری» نامیدند) تقلیل یابد. عقبنشینی از نقد امپریالیسم به این معنی بود که اروپا سرنوشت نهایی و تعریف مدرنیته است. همانطور که گئورگ ویلهلم فریدریش هگل نوشته بود: «تاریخ جهان از شرق به غرب سفر میکند، زیرا اروپا مطلقاً پایان تاریخ است».
مارکسیسم غربی عقبنشینی از مارکس بود، نه چندان به هگل، بلکه به ماکس وبر، که نظریه مارکسی طبقه و مبارزه طبقاتی را رد میکرد (به نفع رقابت صرف برای فرصتهای زندگی در بازار)؛ ماتریالیسم تاریخی را با ایدهآلیسم نئوکانتی، دوگانهگرایی و فردگرایی روششناختی جایگزین کرد؛ و غرب را تنها منبع پدیدههای فرهنگی «اهمیت و ارزش جهانی» مبتنی بر عقلانیت صوری یا ابزاری دانست.
از این رو، جهان یک «قفس آهنین» بود که از آن هیچ راه فراری وجود نداشت. مارکسیسم غربی در وارونگی دیالکتیکی طولانی و پیچیده خود، از مفهوم چپ-هگلی که «عقلانی واقعی است» به سمت متضاد آن، مفهوم راست-هگلی که «واقعی منطقی است» نرفت، بلکه به سمت موضع شبه انتقادی و شبه فرویدی حرکت کرد که غیرعقلانی واقعی است و توسط «غریزه مرگ» اداره میشود، و جهانی که توسط سرمایهداری برای همیشه از هرگونه محتوای واقعی ماتریالیستی-انقلابی تهی شده است. بنابراین، این [مفهوم] به طور فزایندهای با واکنش ضدعقلانی فردریش نیچه همگرا شد. این همان چیزی است که راسل جاکوبی در عنوان کتاب خود، دیالکتیک شکست، نامید. دیالکتیک شکست مارکسیسم غربی البته دیالکتیک مارپیچی نبود که نفی در نفی را در بر بگیرد، بلکه چیزی بود که آدورنو آن را «دیالکتیک منفی» مینامید، که یک لحظه مثبت را به کلی انکار میکرد و بنابراین در یک دور بیپایان به دیدگاههای بورژوایی بازمیگشت.
جایی که مارکسیسم غربی رونق گرفت، تحلیل امر ذهنی، به ویژه در کاربرد مقولات روانکاوی برگرفته از زیگموند فروید، و نقد شیءوارگی بود. تحلیلهای دقیقی از صنعت فرهنگ و سلطه رسانه وجود داشت. با این حال، این امر نه به تحلیل فراز و نشیبهای آگاهی طبقاتی، بلکه به جهان شیءوارگیشده و زنجیرشده ناخودآگاه طبقاتی منجر شد و کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» گئورگ لوکاچ را وارونه کرد. مشکل، همانطور که مارکوزه با اصطلاحات وبری بیان کرد، این است که «افراد تحت کنترل» جامعه تکبعدی مدرن باید «خود را از خود و همچنین از اربابانشان آزاد کنند». بنابراین، تمرکز تقریباً انحصاری بر خودویرانگری ماده انسانی برای تغییر شد. مشکل در نظریه انتقادی چنان بزرگ بود که مارکوزه، همانطور که دیدیم، پرسید که آیا نظریه انتقادی جامعه باید به کلی کنار گذاشته شود، «دیالکتیک ناامیدی خود را اعلام کرده است». او کتاب خود را با برجسته کردن این احتمال محض به پایان رساند که «ممکن است دو قطب افراطی تاریخی دوباره با هم روبرو شوند: پیشرفتهترین آگاهی بشریت و نیرویی که بیشترین استثمار را در خود جای داده است. این چیزی جز یک شانس نیست».
دیدگاه بلندمدتتر و گستردهتر
ریموند ویلیامز به شدت نسبت به «تعدیلهای بلندمدت با مشکلات کوتاهمدت»، یعنی تمایل به دیدن شرایط لحظهای فعلی به عنوان تعیینکننده مسیر بلندمدت، هشدار داد. بلکه، همانطور که پل ای. باران اصرار داشت، لازم است «دیدگاه بلندمدتتر» را مستقیماً در تمام اقدامات فوری خود در نظر گرفت تا تناقضات و امکانات عمل انقلابی را درک کرد. باران یک اقتصاددان مارکسیست روسی بود که پیش از به قدرت رسیدن آدولف هیتلر، محقق مؤسسه تحقیقات اجتماعی در فرانکفورت بود و در آغاز جنگ جهانی دوم به ایالات متحده مهاجرت کرد. در دهه 1960، او کتاب «سرمایه انحصاری» را به همراه پل ام. سوئیزی نوشت که برخی از جنبههای تحلیل مکتب فرانکفورت را به نمایش میگذاشت، اما همچنین نقدی تاریخی بر سرمایهداری انحصاری و امپریالیستی غیرمنطقی قرن بیستم بود.
اگرچه باران و سوییزی، مانند مارکوزه، کتاب خود را با این مشاهده به پایان رساندند که طبقه کارگر در آن زمان در ایالات متحده در حال شورش نبود، اما برخلاف مارکوزه، این را پدیدهای دائمی نمیدیدند، بلکه آن را چیزی میدانستند که با تغییر شرایط تاریخی تغییر خواهد کرد. آنها در اواسط دهه 1960 به این نتیجه رسیدند که «حتی اگر جنبشهای اعتراضی فعلی شکست بخورند یا بینتیجه بمانند، دلیلی برای کنار گذاشتن دائمی احتمال یک جنبش انقلابی واقعی در ایالات متحده نخواهد بود.» نه تنها نظامیگری و امپریالیسم در مرکز کتاب باران و سوییزی قرار داشتند، بلکه باران کمتر از یک دهه قبل، تحلیل پیشگامانه وابستگی، «اقتصاد سیاسی رشد»، را منتشر کرده بود. باران و سوییزی، بر اساس واقعیت ملموس، استدلال کردند که مبارزه انقلابی اصلی بین کارگران و سرمایه در قرن بیستم به حاشیه سیستم در جنوب جهان منتقل شده است، که اساس انقلاب جهانی معاصر الهام گرفته از نظریه مارکسیستی بود.
باران دوستی طولانی با مارکوزه داشت که به اوایل دهه ۱۹۳۰ برمیگشت، زمانی که هر دو در مؤسسه تحقیقات اجتماعی در فرانکفورت بودند. مارکوزه نسخه خطی کتاب «انسان تکساحتی» را در سال ۱۹۶۳، قبل از انتشار، برای او فرستاد. باران با مشاهده نقصهای این اثر، به سوئیزی نوشت:
آنچه در حال حاضر مورد بحث است و در واقع فوریترین مسئله محسوب میشود، این پرسش است که آیا دیالکتیک مارکسیستی از کار افتاده (فروپاشیده) است یا خیر؛ به بیان دیگر، آیا ممکن است که «کثافت» [لجن/تباهی] چنان انباشته و لخته شود که تمام جامعه (و بخش بزرگی از جهانِ مرتبط با آن) را بپوشاند، بدون آنکه نیرویِ متقابلِ دیالکتیکی ایجاد کند—نیرویی که قاعدتاً باید از میان آن نفوذ کرده و آن را متلاشی کند؟ «این گوی و این میدان». اگر پاسخ به این پرسش مثبت باشد، آنگاه مارکسیسم در شکل سنتیاش منسوخ گشته است. مارکسیسم تیرهروزی را پیشبینی کرده و عللِ فراگیر شدنِ این نکبت را به خوبی توضیح داده است؛ اما در تز مرکزی خود دچار خطا شده بود: این فرضیه که تیره روزی، خود نیروهایِ نابودیاش را تولید میکند.
- آنچه در حال حاضر مورد بحث است و در واقع فوریترین مسئله محسوب میشود، این پرسش است که آیا دیالکتیک مارکسیستی از کار افتاده (فروپاشیده) است یا خیر؛ به بیان دیگر، آیا ممکن است که «کثافت» [لجن/تباهی] چنان انباشته و لخته شود که تمام جامعه (و بخش بزرگی از جهانِ مرتبط با آن) را بپوشاند، بدون آنکه نیرویِ متقابلِ دیالکتیکی ایجاد کند—نیرویی که قاعدتاً باید از میان آن نفوذ کرده و آن را متلاشی کند؟ «این گوی و این میدان». اگر پاسخ به این پرسش مثبت باشد، آنگاه مارکسیسم در شکل سنتیاش منسوخ گشته است. مارکسیسم تیرهروزی را پیشبینی کرده و عللِ فراگیر شدنِ این نکبت را به خوبی توضیح داده است؛ اما در تز مرکزی خود دچار خطا شده بود: این فرضیه که تیره روزی، خود نیروهایِ نابودیاش را تولید میکند.
من به تازگی خواندن کتاب جدید مارکوزه (در مجموعه مقالات) [انسان تکساحتی] را تمام کردهام، که به شیوهای پرزحمت همین موضع را که امتناع بزرگ یا نفی مطلق نامیده میشود، پیش میبرد. همه چیز کثیف است: سرمایهداری انحصاری و اتحاد جماهیر شوروی، سرمایهداری و سوسیالیسم آنطور که ما میشناسیم؛ بخش منفی داستان مارکس به حقیقت پیوسته است – بخش مثبت آن همچنان یک خیالپردازی باقی مانده است. ما به وضعیت آرمانشهرگرایانِ خالص و ساده بازگشتهایم؛ دنیایی بهتر باید وجود داشته باشد، اما هیچ نیروی اجتماعی برای تحقق آن در چشمانداز نیست. سوسیالیسم نه تنها پاسخی نیست، بلکه به هر حال کسی هم نیست که آن پاسخ را بدهد. از امتناع بزرگ و نفی مطلق تا عقبنشینی بزرگ و خیانت مطلق، گامی بسیار کوتاه است….
آنچه مورد نیاز است، تحلیلی خونسردانه از کل وضعیت، بازسازی یک دیدگاه تاریخی، یادآوری ابعاد زمانی مربوطه و موارد بسیار دیگر است.
شکی نیست که در بسیاری از موارد، همانطور که باران اشاره کرد، امتناع بزرگ و نفی مطلق به عقبنشینی بزرگ و خیانت مطلق تبدیل شدند. این استدلال که امر واقعی غیرمنطقی است، وقتی از «تحلیل [ماتریالیستی] خونسردانه از کل وضعیت، احیای یک دیدگاه تاریخی و یادآوری ابعاد زمانی مربوطه» – و البته شکست اروپامحور در مقابله با امپریالیسم – جدا شود، منجر به عقبنشینی مطلق به چیزی شد که لوکاچ آن را «مغاک گراند هتل» مینامید. تنها گامی فراتر از این به سوی اشکال واپسگرای پسامدرنیسم و پساانسانگرایی بود که نمایانگر دیدگاههای ظاهراً رادیکالی بودند که آنچه از روشنگری رادیکال باقی مانده بود را تضعیف میکردند. هگل آخرین اثر خود را با پرسش «اصلاح یا انقلاب؟» به پایان رساند (و به وضوح اولی را ترجیح میداد). چپ پسامارکسیست دیگر حتی قادر به انجام این کار نیست و با پوپولیسم یا جمهوریخواهی، چیزی جز پراکسیس سوسیالیستی اصیل ریشه در طبقه کارگر بینالمللی، همانند یادگاری از عصری متفاوت، یکی میداند. اما با این [رویداد]، هرگونه امیدی برای فراتر رفتن از جامعهی موجود از بین رفت. جاکوبی نوشت: «تاریخ مارکسیسم [غربی]، فقدان نقد دیالکتیکی جامعهی بورژوایی است».
بحران مادی زمان ما و ضرورت آزادی
در حقیقت، چیزی به عنوان دیالکتیک عینی شکست وجود ندارد. تاریخ فرآیندی از تداوم و تغییر، نفیِ نفی است، بدون هیچ امکانی برای پایان نهایی جز فراموشی هستهای یا زیستمحیطی (احتمالات واقعی امروز). مارکسیسم غربی این دیدگاه را القا میکرد که تاریخ به نقطه سکون رسیده است، حتی اگر همچنان از میان میلههای قفس آهنین به بیرون نگاه کند – که اغلب صرفاً به درون آن خیره میشود. تمرکز اصلی نظریه انتقادی، درک قدرت اقناعکننده سرمایه و تسلیم طبقه کارگر ناشی از آن بود. تحلیل طبقاتی جای خود را به متفکران پستمدرنیستی مانند ژیل دلوز و فلیکس گاتاری داد که این منطق را تا پایان آن، به درمان اسکیزوفرنی ناشی از سرمایهداری، رساندند.
همانطور که نقل شده گالیله پس از آنکه توسط کلیسا مجبور به انکار دیدگاه کوپرنیکی درباره جهان شد، در حالی که دستش را به سوی زمین دراز کرده بود گفت -هرچند احتمالاً این روایتی ساختگی است- با این حال زمین هنوز می جنبد، عقبنشینیهای مارکسیسم غربی از دیالکتیکِ طبیعت و از مسئله امپریالیسم، در کنار [رها کردن] ماتریالیسم و طبقه، این جریان را برای مواجهه با تغییرات واقعیِ اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی در سطح جهانی ناتوان ساخت.
مارکسیستهای غربی با طرد کردن ماتریالیسم و دیالکتیکِ طبیعت و به تبع آن علوم طبیعی، هنگام بروز بحرانهای اکولوژیک آمادگی لازم برای پرداختن به آنها را نداشتند. کتاب مفهوم طبیعت در آثار مارکس اثر آلفرد اشمیت (پایاننامه دکتری او زیر نظر هورکهایمر و آدورنو) که در همان سالِ انتشارِ کتاب بهار خاموش ریچل کارسون منتشر شد، تا حدودی اهمیت مفهوم «سوخت و ساز» را در اندیشه مارکس را تشخیص داد، اما نظریه او درباره «شکاف سوخت و سازی» یا همان بحران اکولوژیک را کاملاً نادیده گرفت.
اشمیت در مخالفت با برتولت برشت و ارنست بلوخ – که به پیروی از مارکس، آشتی و هماهنگی انقلابی میان طبیعت و بشریت را تئوریزه کرده بودند- به حاکمیت گریزناپذیرِ «تسخیر طبیعت» یا همان بهاصطلاح «دیالکتیک روشنگری» اشاره کرد. در این دیدگاه، طبیعت و علوم طبیعی تا حد زیادی با درکِ جامعه به مثابه «طبیعت ثانویه» بیگانه تلقی میشدند. بدین ترتیب، بازیابیِ اکولوژیِ مارکس به تأخیر افتاد، حتی زمانی که جهان از بحران فزاینده اکولوژیک در سطح سیاره آگاه شده بود».
پدیده مشابهی در رابطه با طبقه نیز رخ داد. مارکسیستهای غربی، همانطور که الن میکسینز وود در کتاب «عقبنشینی از طبقه» در سال ۱۹۸۶ توضیح داد، به طور فزایندهای سیاست را از طبقه جدا کردند، به سمت جبرگرایی تکنولوژیکی حرکت کردند، «نیروهای دموکراتیک» را که به طور آزادانه تعریف شده بودند، جایگزین طبقه کارگر کردند و سیاست «پوپولیستی» تودهای را اتخاذ کردند که روابط طبقاتی را نادیده میگرفت. به این ترتیب، مارکسیستهای غربی تمایل به ادغام با ایدئولوژی لیبرال داشتند و چیزی را ایجاد کردند که میتوان آن را مارکسیسم وارونه نامید. امروزه، این استدلالها به این موضع تبدیل شدهاند که مارکس بهتر است به عنوان یک جمهوریخواه یا مدافع سیاستی محدود به شهروند دموکراتیک دیده شود تا یک سوسیالیست مبارز که دغدغه تحول انقلابی طبقه کارگر با هدف دموکراسی واقعی را دارد. حتی تحلیل معروف «صنعت فرهنگ» آدورنو و دیگران، در مقایسه با اقتصاد سیاسی انتقادی-رئالیستی ارتباطات و شورش معاصر برای کنترل دستگاه فرهنگی، فاقد هرگونه اهمیت ملموسی بود.
عقبنشینی نهایی مارکسیسم وارونه غربی، تمایل آن به دیدن سرمایهداری مدرن اصیل به عنوان نماینده «سازماندهی عقلانی سرمایهداری (به طور رسمی) کار آزاد» به تعبیر وبر بود، که از نظریه سرمایهداری انحصاری/امپریالیسم و حتی از نظریه استثمار مارکس جدا شده بود. اومانیسم سوسیالیستی و ماتریالیسم تاریخی رادیکال، علیرغم نقششان در تمام انقلابهای واقعی که در جنوب جهان فوران کردند، توسط متفکران ساختارگرا مانند لویی آلتوسر به شدت مورد انتقاد قرار گرفتند. جوامع سرمایهداری پیرامونی، طبق منطق مدرنیته، به عنوان جوامعی در حال حرکت اجتنابناپذیر به سمت سرمایهداری توسعهیافته و در نتیجه غرب دیده میشدند – تا جایی که اصلاً میتوانستند به عنوان جوامعی در حال مدرن شدن تلقی شوند. همانطور که بیل وارن، ظاهراً با تکیه بر تحلیل خود بر مارکس اوایل دهه 1850، استدلال کرد، امپریالیسم «پیشگام سرمایهداری» بود. همانطور که دومنیکو لوسوردو اشاره کرد، مارکسیستهای غربی چنان نسبت به مبارزات جهان سوم بیتفاوت بودند که سال ۱۹۶۸ در اروپا و شکست آن را مهمتر از دههها مبارزه انقلابی در سراسر جهان – از چین تا کوبا، از غنای قوام نکرومه تا شیلی سالوادور آلنده – میدانستند که با آنچه ال. اس. استاوریانوس «شکاف جهانی» مینامید، مرتبط بود. جالب اینجاست که با انقلابهایی که علیه استعمار، امپریالیسم و وابستگی در سراسر سه قاره جنوب جهان رخ میداد، مارکسیستهای اروپامحور غربی اغلب با کوتهبینی از شکست انقلاب صحبت میکردند، زیرا قرار بود این اتفاق فقط در جوامع سرمایهداری بالغ در غرب رخ دهد.
مارکسیسم وارونهی غرب، که به این شکل از تاریخ و ماتریالیسم جدا شده است، در حالی که سرشار از ایدههای نافذ است، تنها از طریق فرآیندی از نجات و بازیابی میتواند جایگاه رو به زوال خود را در مارکسیسم به طور کلی بازیابی کند و آن را دوباره روی پای خود بایستد. این امر مستلزم پیوند مجدد با سنت کلاسیک ماتریالیستی تاریخی مارکس و انگلس و با مبارزات انقلابی علیه امپریالیسم و سرمایهداری، چه در گذشته و چه در حال، است که در سراسر جنوب جهان در جریان است. امروزه این امر با نبرد بزرگ ضد سیستمی برای نجات سیاره به عنوان محل سکونت بشر همزمان شده است. این واقعیتها مستلزم تغییر پارادایم در نظریه ماتریالیستی تاریخی است تا خطرات جدید و فراگیر جهانی شدن بیحد و مرز سرمایهداری و شکافی را که این پدیده در جریانهای بیوژئوفیزیکی سیاره – که به عنوان محل سکونت زمینی برای بشریت و همه گونههای زنده در نظر گرفته میشود – ایجاد کرده است، در بر بگیرد. این تغییرات پارادایم حیاتی مستلزم پایهگذاری مجدد مارکسیسم در مبانی ماتریالیستی، دیالکتیکی و انقلابی اصلی آن، با اهداف جهانیتر آنهاست.
باید اذعان کرد که توسعه نظریه و عمل مارکسیستی، در بستر تاریخی کنونی، امروزه در کشورهایی مانند چین، ونزوئلا و کوبا سریعتر از کشورهای به اصطلاح «پیشرفته» غرب در حال وقوع است. کشورهای چین، ونزوئلا تا حدودی از نظام جهانی امپریالیستی جدا شدهاند و پروژههای سوسیالیستی مستقل خود را با همکاری سایر کشورهای جنوب جهان دنبال میکنند. تضادهای اصلی اکنون سیارهای هستند: بحران سیستم زمین، تهدید جنگ هستهای، واقعیت ابرامپریالیسم و ضرورت یک اتحاد کارگری بینالمللی. همه این مبارزات به سوسیالیسم به عنوان تنها جایگزین ممکن اشاره دارند.
شکستن زنجیرهای آدامانت
پرومتئوس، علیرغم نیت اولیه زئوس، تا ابد در زنجیر نماند، بلکه آزادی خود را تنها پس از سی هزار سال بازیافت. در «پرومتئوس آزاد» اثر آیسخولوس، که ما تنها قطعاتی از آن را در اختیار داریم، پرومتئوس توسط هراکلس/هرکول، پسر زئوس و آلکمنه فانی، که زنجیرهای ناگسستنی را شکست و به غیرممکن دست یافت، از زنجیرهای آدامانت ناگسستنی خود آزاد شد. پرومتئوس توانست از دوراندیشی خود به عنوان اهرمی بر زئوس ستمگر استفاده کند، که برای جلوگیری از عزل خود به پرومتئوس دوراندیش نیاز داشت تا جزئیات آینده احتمالی خود را آشکار کند. در بخش پایانی سهگانه آیسخولوس، پرومتئوس آتشافروز، همانطور که جورج تامسون از ساختار دو نمایشنامه اول حدس زده است، و شواهد کمی که میتوان از نمایشنامه سوم به دست آورد، توسط بشریت به عنوان نجاتدهنده پرستش میشود.
در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، چهرههای عصر روشنگری و رمانتیسم همچون ساموئل تیلور کالریج، مری ولستونکرافت و پرسی بیش شلی، از آزادی انسان و رهایی از «زنجیرهای خلل ناپذیر»و گسستن پیوندهای سرنوشت نوشتند. برای انگلسِ جوان، که از ستایشگران شلی بود «قدم های خلل ناپذیر» زمان که تمامی شرایط مادی موجود را از جا میکند و شرایطی نو میآفرید، قلمرو امکانات انسانی و روابط اجتماعی را دگرگون ساخته و روزنههایی برای تغییر تاریخی پدید میآورد.
مارکس، هم به به زنجیرهای طلائی اشاره داشت (زمانی که کارگران و متحدان بالقوهشان با امتیازات مادی تطمیع میشدند) و هم به زنجیر توهم که در آن عرفان، مذهب و «بتوارگی کالا بهطور مداوم مبارزه برای آزادی انسان را محدود میکردند (اما توانِ متوقف کردنِ کامل آن را نداشتند). با این حال، او پافشاری میکرد که «غُل و زنجیرها» که همان روابط تولیدی موجود هستند، میتوانند در هم شکسته شوند.
در روزگار کنونی، تنها با ظهور انقلابی جامعهای با برابری واقعی، پایداری زیستمحیطی و آزادی اجتماعی میتوان بر ضرورت مادی بیگانهشدهی سرمایهداری در قالب تمرکز و مرکزیت ثروت و قدرت عظیم در میان عدهای بسیار اندک، افزایش جنگهای ویرانگر و بحران زیستمحیطی سیاره غلبه کرد.
عامل این تغییر، امروزه به بهترین شکل به عنوان پرولتاریای جهانی محیط زیست، طبقه کارگر در وسیعترین و جهانیترین شکل ماتریالیستی خود – یک واقعیت نوظهور جدید از شورش – تصور میشود. همانطور که تمدن زیستمحیطی، همانطور که در حال حاضر عمدتاً در چین تصور میشود، بالاترین شکل مبارزه سوسیالیستی را نشان میدهد، پرولتاریای محیط زیست نیز شکل بالغ مبارزه طبقاتی مادی است که به سمت توسعه پایدار انسانی هدایت میشود. اگر طبقه سرمایهدار، هم بشریت و هم زمین را مصادره کرد، پرولتاریای محیط زیست، نفی ضروری نفی است اگر جهان بخواهد خود را از تباهی سرمایهداری آزاد کند. زنجیرهای بشریت خودساخته هستند، به این معنی که اکنون میتواند آزاد شود – اما تنها در صورتی که مبارزه برای آزادی انسان به تدریج گسترش یابد.
ترجمه: بهمن زرین

بیان دیدگاه