این بودن سختتر از هزار بار مردن است….
افسرده گی ام چنان عمیق گشته که مرز بین واقعیت و کابوس را گم کرده ام..
روحم توان تحمل این تراژیِ جنایتبار هولناک تاریخی را نداشته …
من بازیگرم، یاد گرفته ام با تمام پوست و استخوان و نفس، دیگری را زندگی کنم، اما این بار به جای چهل هزار هموطنم، کشته شده ام…..
به جای تک به تک معشوقه هایشان، به جای اعضای خانواده هایشان روحم پاره پاره گشته….
دیگر حتی انسانم آرزو نیست..
تب دارم، ناگهان زنگ تلفن….صدائی از آنسوی خط: سیمرغ برای توست، بازیت درخشان بوده. فریاد می زنم من عزادارِ عزیزانم هستم، کدام جشنواره، کدام جشن؟
من نه در جشنی شرکت خواهم کرد و نه دیگر هرگز در این خاکی که بوی خون می دهئد نقشی بازی خواهم کرد.
این نقش اصلی من است.

الناز شاکردوست – زمستان خونین هزار و چهارصد و چهار

بیان دیدگاه