مانتلی ریویو ||| اولین باری که باب مکچسنی را ملاقات کردم در سال ۱۹۸۹ بود. او تازه از سیاتل به مدیسون نقل مکان کرده بود تا در دانشگاه ویسکانسین تدریس کند و من ناشر و سردبیر مجلهی «پروگرسیو» بودم که باب و شریکش، اینگر استول، مشترک آن بودند و از آن حمایت میکردند. باب تماس گرفت و از من خواست که برای صرف قهوه با هم ملاقات کنیم. ما در یک قهوهخانهی محلی دوستداشتنی در میدان کپیتول ملاقات کردیم و تقریباً دو ساعت با هم صحبت کردیم که برای من غیرمعمول بود، زیرا من به بیصبری مبتلا هستم.
ما بار مسئولیت ناشر مجلات کوچک بودن را با هم تقسیم کردیم، زیرا باب ناشر «راکت» بود و در مورد سیاستهای روز صحبت کردیم. چیزی که در ذهنم مانده نحوهی صحبت کردن باب است. او از کلمات سادهی انگلیسی استفاده میکرد – بدون هیچ چیز پیچیدهای. احتمالاً بیش از هر استاد دیگری در ایالات متحده، کلمهی مورد علاقهاش «ساختگی» بود. چیز دیگری که توجه من را جلب کرد انتقاد باب از هیئت علمی دانشگاه ویسکانسین بود. او پرسید: کجاست آن همه فعالیت؟ چرا اساتید اینجا بیشتر درگیر مسائل سیاسی نیستند؟
از نظر من، این خلاصهی حرفهای باب بود. او فقط به محقق بودن قانع نبود. او نیاز به کنشگری را درک میکرد و این دو را در طول دوران حرفهای خود با هم ترکیب میکرد. در این مورد، او از دستور معروف کارل مارکس پیروی کرد: فیلسوفان فقط جهان را به طرق مختلف تفسیر کردهاند. با این حال، نکته این است که آن را تغییر دهیم.
او در اولین کتاب پیشگام خود، «مخابرات، رسانههای جمعی و دموکراسی» (۱۹۹۳)، در مورد این وظیفه سوسیالیستی صریح بود، جایی که در نتیجهگیری آن نوشت: «محققان باید بیوقفه افسانههایی را که تکیهگاهی برای رسانهها و ساختار اجتماعی موجود فراهم میکنند، رد کنند. علاوه بر این، محققان باید تلاش کنند تا تصویری از یک سیستم رسانهای دموکراتیکتر و همچنین یک جامعه دموکراتیکتر ایجاد کنند».
نقد او از سرمایهداری از همان ابتدا درست همانجا بود. در آن کتاب اول، مکچسنی در مورد چگونگی ایمنسازی سرمایهداری از طریق کنترل شرکتها بر رسانهها نوشت: «مبنای انحصاری و تجاری رسانههای جمعی ایالات متحده تأثیر شگرف و متمایزی بر ماهیت پیامهای منتقل شده به شهروندان دارد.» این تعصب، همراه با سرکوب چپگرایان توسط دولت، تأثیر مخربی داشت.
او نوشت: «سرمایهداری تا دهه دوم قرن بیستم، برای بحث انتقادی ممنوع شد».
این ناتوانی در انتقاد از سرمایهداری، برای کسانی که تمایل دارند مشروعیت ساختار رسانههای شرکتی را به عرصه سیاسی وارد کنند، به دو مشکل ایدئولوژیک خاص تبدیل شده است. اول، سرمایهداری که خارج از محدوده است، تقریباً طبق تعریف، به این معنی است که صلاحیت کنترل خصوصی برای اهداف خودخواهانه منابع تولیدی جامعه عموماً غیرقابل انکار است… دوم… در فرهنگ غالب، به شیوهای بسیار بهداشتی توصیف شده است. دیدگاه مشروع از سرمایهداری، دیدگاه یک سیستم اقتصادی نیست که بر پایه طبقاتی بسیار منحرف استوار باشد و در واقع، با عملکرد خود یک سیستم طبقاتی ایجاد کند. بلکه، نسخه بهداشتی و پذیرفته شده سرمایهداری، نسخهای از افراد آزاد و برابر است که داوطلبانه در بازار وارد مبادله میشوند… چیزی که به طرز چشمگیری غایب است، اذعان به پایه طبقاتی تولید است که در قلب این سیستم قرار دارد.
مکچسنی با تأکید بر آنچه که بعدها به کانون اصلی زندگی سیاسی او تبدیل شد، اظهار داشت که «ماهیت کنترل و ساختار رسانههای جمعی، یک مسئله صریحاً سیاسی است که باید موضوع بحث عمومی باشد. تا جایی که این موضوع برای تحقیقات آزاد منصفانه نیست، جامعه ایالات متحده کمتر از آنچه که باید باشد، دموکراتیک است».
او در کتاب بعدی خود، «رسانههای غنی، دموکراسی فقیر» (۱۹۹۵)، از همین موضوع الهام گرفت. جمله اول او این است: «این کتاب درباره بحران رسانه در ایالات متحده (و جهان) امروز و آنچه باید در مورد آن انجام دهیم، است.» باب که هرگز چراغ خود را زیر یک کاسه پنهان نمیکند، در جمله بعدی خود نوشت: «نکته اصلی این کتاب، تضاد بین رسانههای شرکتی انتفاعی، بسیار متمرکز، اشباعشده از تبلیغات و الزامات ارتباطی یک جامعه دموکراتیک است».
همانطور که از تعداد دفعاتی که «دموکراسی» در عنوان کتابهای باب دیده میشود، میتوان فهمید که او متوجه شده بود که سرمایهداری در حال خفه کردن دموکراسی است – و نه فقط در جبهه رسانه. او در مقدمه خود ادامه داد: «اگر ما در مورد دموکراسی جدی هستیم، باید سیستم رسانهای را از نظر ساختاری اصلاح کنیم… این اصلاح باید بخشی از یک جنبش گستردهتر برای دموکراتیزه کردن تمام نهادهای اصلی دموکراسی ما باشد.
او در نتیجهگیری خود در کتاب «رسانه غنی، دموکراسی فقیر»، نه تنها مشکل رسانهها، بلکه مشکل کل سیستم سرمایهداری را بیان کرد:
بحران ارتباطات که ایالات متحده و به درجات مختلف، کل جهان با آن مواجه است، یکی از جنبههای بحران گستردهتری است که از تنش ترکیب یک اقتصاد بسیار متمرکز مبتنی بر شرکتها که نابرابری اجتماعی و ناامنی قابل توجهی را ایجاد میکند، با یک جامعه به ظاهر آزاد و دموکراتیک ناشی میشود. متأسفانه، نهادهای موجود ما – دولتی، آموزشی و تجاری – برای رسیدگی به این بحرانها با راهحلهایی که به سمت دموکراسی اشاره دارند، مجهز نیستند. آنها یا تحت سلطه منافع قدرتمندی هستند که با اصلاحات مخالفند، یا زیر بار ایدئولوژیهای مشکوکی هستند که سودمندی و تسلط بازار را مفروض میگیرند.
باب در سال ۲۰۰۲ با توجه به توصیههای خودش در مورد لزوم کنشگری رسانهای، به همراه جاش سیلور و جان نیکولز، نشریه «فری پرس» را تأسیس کرد. دیگران در این شماره میتوانند شیواتر از من در مورد این تلاش شگفتانگیز برای اصلاحات رسانهای صحبت کنند، بنابراین اجازه میدهم خود باب انگیزهاش را همانطور که در کتاب «مشکل رسانهها» (۲۰۰۴) بیان کرده است، توضیح دهد:
«وقتی کسی استدلال میکند که رسانههای شرکتی عمیقاً معیوب و مانعی برای یک جامعه شایسته و انسانی هستند و راهحل مشکل رسانهها افزایش مشارکت عمومی است، نوشتن کتاب کافی نیست. نوشتن مقالات عامهپسند، ارائه سخنرانیهای عمومی و سازماندهی الزامی است».
باز هم، در آن کتاب، او نکته اصلی خود را با جمله دوم مقدمه روشن کرد: «سلطه شرکتی هم بر سیستم رسانهای و هم بر فرآیند سیاستگذاری که آن را ایجاد و حفظ میکند، مشکلات جدی برای یک دموکراسی کارآمد و یک فرهنگ سالم ایجاد میکند».
او با افزودن این کلمات در کتاب «مسئله رسانهها»، انگشت خود را بر این ناسازگاری بین رسانههای تحت سلطه شرکتها و دموکراسی شکوفا – ناسازگاریای که امروز حتی آشکارتر از دو دهه پیش است – گذاشت: «تنش اساسی بین نقش رسانهها به عنوان سازمانهای تجاری سودمحور و نیاز رسانهها به فراهم کردن زمینه برای خودگردانی خودآگاهانه نهفته است».
او همچنین خاطرنشان کرد که رسانههای تحت سلطه شرکتها به ایجاد ایدئولوژی نئولیبرال حاکم مبنی بر بد بودن مقررات کمک کردند و سپس از آن سود بردند.
او در آن کتاب نوشت: «گرایشهای ضددموکراتیک در سیاستگذاری رسانهای در ربع قرن گذشته قدرتمندتر شدهاند. این حرکت شدید برای به اصطلاح مقرراتزدایی مبتنی بر این دیدگاه «نئولیبرال» است که بازارها و سودآوری باید اجازه داشته باشند هر جنبهای از زندگی اجتماعی ممکن را تنظیم کنند».
در کتاب «مرگ و زندگی روزنامهنگاری آمریکایی» (۲۰۱۰)، مکچسنی و همکار نویسندهاش، نیکولز، بدون هیچ شکی نشان دادند که به اصطلاح بازار آزاد در عرصه رسانه، به هیچ وجه آزاد نیست. آنها نشان دادند که دولت از همان ابتدا قوانین اساسی را وضع کرده و در واقع با ارائه تخفیفهای زیاد در نرخهای پستی، به روزنامهها یارانه داده است. آنها استدلال کردند که این نشان میدهد که بنیانگذاران ایالات متحده چقدر برای رسانههای آزاد و مستقل ارزش قائل بودهاند. مکچسنی و نیکولز از این واقعیت برای حمایت گسترده بخش دولتی از روزنامهنگاری مستقل و غیرانتفاعی استفاده کردند و چنین حمایتی را تنها پاسخ به وخامت شدید روزنامهنگاری تحت سلطه شرکتها و در عصر اینترنت دانستند. آنها استدلال میکردند که روزنامهنگاری باید یک کالای عمومی تلقی شود که بخش خصوصی قادر به تأمین آن نیست.
سپس، در کتاب «قطع ارتباط دیجیتال: چگونه سرمایهداری اینترنت را علیه دموکراسی میکند» (۲۰۱۳)، مکچسنی در نکوهش سیستم اقتصادی ما صریحتر شد:
سرمایهداری یک اقتصاد سیاسی سالم نیست. اقتصاد ما به میل صاحبان سرمایه توسعه یافته است. آنها ثروت جامعه – مازادی که همه مردم ایجاد کردهاند – را تنها در صورتی سرمایهگذاری میکنند که بتواند آنها را ثروتمندتر کند… به جای یک اقتصاد شکوفا که کیفیت زندگی امروز را بسیار برتر از ۴۰ یا ۵۰ سال پیش کند، میلیونها نفر بیکار هستند، بخش زیادی از پتانسیل تولیدی ما بلااستفاده مانده است و بخش دولتی ما در وضعیت اسفناک قرار دارد. مردم ساعات طولانیتری کار میکنند، با تعطیلات کمتر و بازنشستگی دیرتر، برای دستمزدهای واقعی راکد یا رو به کاهش، با امنیت کمتر، در محیطی که به طور فزایندهای قادر به حفظ تمدن بشری نیست.
مکچسنی از آن کیفرخواست، گام منطقی بعدی را برداشت و خواستار پایان دادن به این سیستم شد. او حتی در این کار دوباره به مارکس استناد کرد. همانطور که توضیح داد:
مارکس به طرز مشهوری نوشت که مانع اصلی رشد و بقای سرمایهداری، خود سرمایه است، به این معنی که منطق سیستم اقتصادی همواره آن را به بحران سوق میدهد. شواهد معاصر نشان میدهد که مشکل اصلی و فوری سرمایهداری، سرمایهداران هستند. و اگر سرمایهداران با اصلاحات برای کارآمد کردن سیستم خود مخالفند، دقیقاً چرا ما به آنها نیاز داریم؟… برای تعداد فزایندهای از مردم، این منطق یک چیز را نشان میدهد: زمان آن رسیده است که به طور جدی به ایجاد یک اقتصاد جدید توجه کنیم.
او با این واقعیت که بسیاری از مردم در ایالات متحده از سرمایهداری خسته شدهاند، کمی امیدوار شد. «جالب است که با وجود احترام جهانی به آن در رسانهها و فرهنگ جریان اصلی، سرمایهداری به ویژه در بین آمریکاییها محبوب نیست. حتی شگفتانگیزتر است که سوسیالیسم چقدر محبوب است».
در کتاب «مردم آماده میشوند: مبارزه علیه اقتصاد بدون شغل و دموکراسی بدون شهروند» (۲۰۱۶)، مکچسنی و همکارش نیکولز بار دیگر روشن کردند که ما واقعاً در کشورمان دموکراسی نداریم. آنها نوشتند: «اگر منظور ما از دموکراسی، حکومت مردم، توسط مردم و برای مردم باشد، ایالات متحده دموکراسی نیست. این دروغ بزرگ گفتمان رسمی است. اگر بخواهیم چیزی بگوییم، این یک دموکراسی «بدون شهروند» است، اگر اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد، یک تناقض است. تنها صدایی که در سیاست آمریکا اهمیت دارد، صدایی که هر صدای دیگری را سرکوب میکند، صدای ثروتمندان است».
آنها با استناد به «چهار آزادی» و «لایحه دوم حقوق» فرانکلین دی. روزولت، از «زیرساخت دموکراتیک» حمایت کردند که شامل «اتحادیههای کارگری آزاد با چانهزنی جمعی مؤثر» و «سطح اولیهای از امنیت اقتصادی و اجتماعی» و «مطبوعات/رسانههای خبری آزاد، مستقل و معتبر» به همراه «محیطی که بتواند زندگی را حفظ و پرورش دهد» باشد. آنها هدف این «زیرساخت دموکراتیک» را کاملاً روشن کردند: «به طور خلاصه، یک زیرساخت دموکراتیک معتبر نیازمند قوانین و نهادهای اساسی است که ضعیفترین افراد جامعه را توانمند سازد تا بتوانند عملاً از نظر سیاسی با ثروتمندترین اعضای جامعه برابر باشند».
علاوه بر این، آنها از هشدار دادن به همه ما در مورد خطرات فاشیسم در ایالات متحده ابایی نداشتند. «در مواقع بحرانی، همانطور که احزاب سیاسی، نهادها و متفکران جریان اصلی به طور فزایندهای در درجات مختلفی از فساد، شکست، بیکفایتی و بهت فرو میروند، جنبشهایی از خشم و ناامیدی عظیم در جناح راست سیاسی به وجود خواهند آمد… احتمالاً یک بلای به ویژه مرگبار ظاهر خواهد شد: فاشیسم».
مکچسنی و نیکولز استدلال کردند که سرمایهداری پاسخ نیست. «سرمایهداری آنطور که ما میشناسیم و حکومت آنطور که ما میشناسیم، برای تعریف آینده به نفع بشریت آمادگی ندارند. ما نمیتوانیم به این راضی شویم. ما نمیتوانیم به چیزی کمتر از دموکراسی سیاسی و اقتصادی راضی شویم، زیرا هیچ چیز کمتر از آن، آمریکا – و جهانی – را که ما حق و مسئولیت مطالبه آن را داریم، ایجاد و حفظ نخواهد کرد».
نویسندگان در نتیجهگیری خود، فریاد بلندی سر دادند: «تصور کنید اگر مردم آماده بودند تا قانون اساسی جدید، سیاست جدید، اقتصاد جدید را مطالبه کنند. تصور کنید اگر مردم بالاخره آماده بودند تا دموکراسی – و تمام آزادی، عدالت و پتانسیل انسانی که از لحظهای که سودجویان و مدعیان کنار گذاشته میشوند و ما، مردم، آینده خود را میسازیم، امتداد مییابد – را مطالبه کنند».
حدود ده سال قبل از مرگش، باب در مدیسون سخنرانیای داشت که من در آن شرکت کردم (و دیوید بارسامیان آن را برای برنامهاش، رادیو آلترناتیو، ضبط کرد). او بار دیگر در مورد شبح فاشیسم صحبت کرد.
او با پیشگویی هشدار داد: «ما شاهد بازگشت جنبشهای فاشیستی هستیم. این جنبشها در حال بازگشت هستند. در حال رشد هستند. باید انتظار داشته باشیم که شاهد موارد بیشتری از آنها باشیم. مردم به شدت به دنبال راهحل هستند.» او گفت، نهادهای سیاسی فعلی و سیستم اقتصادی ما راهحلها را ارائه نمیدهند، زیرا الیگارشیها قدرت بیشتری را به دست میگیرند و بقیه ما در حال از دست دادن آن هستیم. او یک سوال اساسی مطرح کرد: «آیا این اقتصاد برای ما کار خواهد کرد یا برای آنها؟ آیا ما قرار است اقتصادی بسازیم که زندگی خوب را برای همه ما، یک دموکراسی، پرورش دهد، یا قرار است اقتصاد آنها باشد و ما فقط زائده باشیم – و اگر مانع شویم، گیر میافتیم؟»
دیدن خطوط اصلی تحقیقات و فعالیتهای مکچسنی کار سختی نیست. او میدانست که سرمایهداری افسارگسیخته یک فاجعه است و کاملاً با دموکراسی ناسازگار است. او نقش حیاتی رسانههای شرکتی را در حفظ سیستم درک میکرد، حتی اگر از آن سود هنگفتی ببرند. در نتیجه، او و نیکولز به سازماندهی یک جنبش اصلاحات رسانهای کمک کردند. آنها همچنین فروپاشی روزنامهنگاری ایالات متحده را دیدند و از نجات بخش عمومی حمایت کردند، که متأسفانه هنوز محقق نشده است. مکچسنی در نهایت دریافت که ما به یک اقتصاد پساسرمایهداری نیاز داریم که برای همه ما کار کند.
باب به هیچ وجه یک دانشگاهیِ برج عاجنشین نبود. اینجا در مدیسون، در جریان قیام علیه فرماندار اسکات واکر در سال ۲۰۱۱، او و اینگر استول از اوربانا-شمپین در ایلینوی، جایی که در آن زمان تدریس میکردند، به آنجا میآمدند و در حالی که ما در سرما در اطراف میدان کاپیتول – صد هزار نفر – قدم میزدیم، به اعتراضات گسترده میپیوندند. او میتوانست تشخیص دهد که این یک نبرد حیاتی است و نتیجه آن بسیار فراتر از مرزهای ویسکانسین طنینانداز خواهد شد.
برخلاف برخی از روشنفکران چپگرا، مکچسنی از علاقه به مبارزات سیاسی ابایی نداشت. او همیشه از من در مورد یک رقابت ویسکانسین یا رقابتهای دیگر، چه برای سنا و چه برای فرمانداری، میپرسید. در زمستان ۲۰۱۹-۲۰۲۰، او به همراه اینگر و همسرم، جین، به دوبوک، آیووا، رفت تا برای برنی سندرز خانه به خانه برود. اگر بخواهیم کاملاً دقیق باشیم، اینگر و جین بودند که درها را میزدند. باب بیشتر رانندگی و یادداشتبرداری را انجام میداد. با این حال، او از انجام سادهترین کارهای سیاسی ابایی نداشت. پس از اینکه بزرگان دموکرات عرصه را برای جو بایدن خالی کردند و علیه سندرز متحد شدند، باب و اینگر خشمگین و منقلب شدند. اما آنها خطر قریبالوقوع یک دوره دیگر دونالد ترامپ را دیدند، بنابراین با اکراه از بایدن حمایت کردند.
برخی از مکالمات مورد علاقه من با باب در آشپزخانه خانهشان اتفاق افتاد، پس از آنکه اینگر یکی از غذاهای شگفتانگیز خود را برای گروه کوچک دوستانمان درست کرد. باب ظرفها را میشست و من و او در مورد آخرین اخبار سیاسی بحث میکردیم. من یک مکالمه را در سال ۲۰۲۱ به یاد دارم که باب به من گفت یکی از دوستانش با بایدن در کاخ سفید بوده و بایدن کاملاً از آن بیخبر است. اگر باب این را در سال ۲۰۲۱ میدانست، مطمئنم که بسیاری از خبرنگاران کاخ سفید نیز میدانستند و آن را بروز ندادند. باب به درستی متوجه شد و از تلاشهای برخی از دوستانش برای کنار گذاشتن بایدن حمایت کرد. باب میدانست که بایدن نمیتواند در این رقابتها پیروز شود. ما در مورد کنارهگیری بایدن پس از انتخابات میاندورهای ۲۰۲۲ یا استعفا و واگذاری کلیدها به کامالا هریس خیالپردازی میکردیم. اما خب، خیالپردازیها به ندرت به واقعیت تبدیل میشوند.
یک نکتهی شگفتانگیز در مورد باب در آن مهمانیهای شام این بود که او هرگز اهل بحث و جدل نبود. انگار ما آنجا نبودیم تا لقمههای آبدار دانشی را که باب ارائه میداد، جمعآوری کنیم. او اینطور نبود. او ترجیح میداد گوش دهد و سوال بپرسد تا اینکه بر مکالمه مسلط شود. فقط به ندرت، و فقط اگر به قول خودش، در مورد موضوعی که «در حیطهی کاریاش» بود، تحریک میشد، در مرکز توجه قرار میگرفت، و فقط برای مدت کوتاهی.
دلم برای باب تنگ شده. دلم برای تحلیلهای روشنبینانهاش از سرمایهداری و رسانهها تنگ شده. دلم برای گفتگوهای پرشورش درباره سیاست و نامزدیاش تنگ شده. اما بیشتر دلم برای او به عنوان یک دوست عزیز بیش از سی و پنج سال تنگ شده است. در آگهی ترحیمش که اینگر نوشت، گفت که او میخواست به عنوان یک «دوست خوب» به یاد آورده شود. او قطعاً همین بود. او همیشه به من توصیههای خوبی میکرد؛ همیشه پشتم بود؛ به حال بچههایمان واقعاً علاقه داشت؛ حتی من را به یک اسکاتلندی مرغوب علاقهمند کرد. او تمام چیزی بود که از یک دوست میخواهید: وفادار، ثابت قدم، حاضر، فهمیده، حامی، صادق، آگاه، باهوش، عاقل و بودن در کنارش لذتبخش است. حالا او اینجا نیست و پذیرفتن این موضوع واقعاً سخت است.
نویسنده: متیو روچیلد
متیو روچیلد سردبیر و ناشر سابق مجلهی «پروگرسیو» و مدیر اجرایی سابق کمپین دموکراسی ویسکانسین است. او اکنون به صورت پاره وقت برای شبکهی رادیویی «سیویک مدیا» کار میکند.
مترجم: بهمن زرّین
توهم سقوط سریع، واقعیتِ کشتار: چگونه مداخلات بیهوده، اعتراضات مردم را به مسلخ برد

بیان دیدگاه