نویسنده: رابرت دبلیو. مکچسنی
مترجم: بهمن زرین
سه انقلاب بزرگ در تعریف ارتباطات در تجربه بشر رخ داده است. و من از اصطلاح «تجربه» استفاده میکنم زیرا یکی از آنها مربوط به دوران ماقبل تاریخ است. اولین مورد، البته، توسعه زبان یا گفتار است که تا جایی که میتوانیم بگوییم، انسانها، هومو ساپینس، را از سایر انسانتباران متمایز میکند. و بهترین چیزی که میتوانیم بگوییم احتمالاً بهترین توضیحی است که میتوانیم در مورد اینکه چرا ما تنها کسانی هستیم که آن را ساختهایم و بقیه اساساً از بین رفتهاند، ارائه دهیم. ما آخرین انسانتباران باقیمانده هستیم. گفتار و زبان مسئله بزرگی است. این [تجربه] ما را به عنوان یک گونه خلق کرد. همانطور که ارسطو گفته است، ما «حیوان سخنگو» هستیم.
دومین تحول بزرگ در ارتباطات، یا به عبارت دیگر، انقلاب، نوشتن و الفبا بود که چند هزار سال پیش، به مرور زمان، رخ داد. اما واقعاً همه چیز را تغییر داد. این امر به جوامع بشری این امکان را داد که پس از کشاورزی، گسترش بسیار بیشتری به بیرون داشته باشند و امپراتوریهای بزرگ مصر و یونان و روم، چین و هند را بسازند. نوشتن برای این امر ضروری بود. همچنین امکاناتی را برای تفکر منطقی و علم فراهم کرد که بدون توانایی نوشتن غیرقابل تصور بودند. بنابراین کاملاً تصادفی نیست که تنها چند قرن پس از اولین الفبای آوایی، شاهد ظهور آتن کلاسیک باستان هستیم، جامعهای که درست در نقطه گذار از یک جامعه شفاهی، با سقراط، به یک جامعه نوشتاری قرار دارد. میتوانید هیجان را در آنجا ببینید که این دو سیستم ارتباطی متضاد وارد عمل میشوند.
و سپس سومین انقلاب بزرگ ارتباطی، چاپ در قرن پانزدهم است که سوادآموزی جهانی را ممکن ساخت، چیزهایی مانند انقلاب علمی، دموکراسی مدرن و اقتصادهای صنعتی پیشرفته را ممکن ساخت.
باز هم، هر سه مورد، اتفاقات بزرگی هستند. هر سه مورد واقعاً مسیر توسعه بشر را تغییر دادند، گونه ما را اساساً تغییر دادند. فکر میکنم حالا سوال بزرگ این است: آیا انقلاب دیجیتال شماره چهار خواهد بود؟ آیا در آن دسته قرار میگیرد؟ اگر چهارم باشد، در نظر بگیرید که سه مورد اول چه تغییراتی ایجاد کردهاند و بفهمید که اینها انواع تغییراتی هستند که قرار است داشته باشیم. ما تازه به سطح تغییرات در زندگی خود، در جوامع خود که به جلو میروند، رسیدهایم.
در بیست و پنج سال گذشته، همزمان با توسعه واقعی اینترنت، به خصوص در بیست سال گذشته، یا مثلاً پانزده سال گذشته، ادبیات عظیمی وجود داشته است، افرادی که کتاب مینویسند و سعی میکنند آن را درک کنند. این به چه معناست؟ بخش زیادی از آن چیزی بوده است که من آن را جشنگیران مینامم، افرادی که از آن بسیار هیجانزده هستند، در مورد همه کارهای شگفتانگیزی که میتوانید با فناوری انجام دهید صحبت میکنند. و سپس افرادی هستند که شکاک هستند. اینها افرادی هستند که میگویند: «بیخیال، داری اغراق میکنی» یا میگویند: «با وجود همه کارهای خوبی که انجام میدهد، کلی کارهای بد هم انجام میدهد و به کیفیت زندگی ما آسیب میزند.» این بحثها تا حدودی در همین زمینه بوده است. بسیاری از این کتابها جالب هستند، خواندن بعضی از آنها جذاب است – من تعداد زیادی از آنها را خواندهام – اما تعداد کمی از آنها واقعاً خیلی خوب کهنه میشوند. و بیشتر آنها کتابهای مهمانیهای شبانه هستند، نوعی گپ و گفت هستند. آنها واقعاً کتابهای جدی در مورد درک جهان برای تغییر آن نیستند. کتابهای بسیار کمی وجود دارند که سعی کردهاند این موجودیت عظیم را به چنگ آورند و آن را درک کنند. بنابراین من داوطلب شدم که این کار را انجام دهم. این تقریباً همان کاری است که من در کتاب «قطع ارتباط دیجیتال» انجام دادم و کاری است که در کتاب جدیدم، که «مردم آماده میشوند» نام دارد، انجام میدهم.
کاری که من سعی کردم با نگاه به اینترنت انجام دهم، رویکرد به این موضوع از دیدگاه سیاسی-اقتصادی بود، نه به عنوان یک فناوری مستقل که خارج از جامعه ایستاده و با بیرحمی بر آن غلبه میکند و جهانی جدید را در تصویر آن خلق میکند. من تلاش میکنم آن را به اقتصاد سیاسی سرمایهداری پیشرفته در ایالات متحده و جهان، نیروهای محرکه بخش عمدهای از آن، پیوند دهم و سپس به سوالات بزرگ اجتماعی دوران خود نگاه کنم. اساساً، ظهور ارتباطات دیجیتال چگونه بر نحوه عملکرد سرمایهداری و مهمتر از آن، نحوه تعامل سرمایهداری و دموکراسی، ماهیت آن رابطه تأثیر میگذارد؟ به اعتقاد من، این واقعاً مسئله اصلی برای دانشمندان علوم اجتماعی زمان ماست.
این تنش بین سرمایهداری و دموکراسی – آنها گاهی رابطهای نسبتاً هماهنگ دارند، گاهی رابطهای بسیار پرتنش دارند که منعکس کننده دو سنت بسیار متمایز است، یکی (دموکراسی) که به هزاران سال پیش برمیگردد، و دیگری (سرمایهداری) که به صدها سال پیش برمیگردد. سرمایهداری اساساً یک سیستم اقتصادی پویا است که ریشه در پیگیری بیپایان و مداوم حداکثر سود خصوصی توسط تعداد نسبتاً کمی از افراد ثروتمند و مشاغل دارد. این قلب و روح سیستم سرمایهداری است. دموکراسی یک سیستم حکومتی است که بر برابری سیاسی مبتنی است و به خودگردانی اختصاص دارد. گاهی اوقات، این دو با هم کار میکنند، اما اغلب در تضاد هستند. من به نوعی به این تضادها علاقهمندم، زیرا میخواهم از شر آنها خلاص شوم. من دوست دارم دموکراسی موفقتر باشد.
حوزههایی که دموکراسی و سرمایهداری از نظر تاریخی، در طول قرن بیستم و قبل از آن، واقعاً از ابتدا، در آنها با مشکل مواجه بودهاند، کدامند؟ بیایید چند مورد اساسی را بررسی کنیم. چیزی که میخواهم بگویم بحثبرانگیز نیست. بیشتر آنچه میخواهم بگویم در متون مقدماتی علوم سیاسی است. اگر آثار توماس جفرسون را خوانده باشید، بیشتر این مطالب در آثار اوست. این کاملاً استاندارد است: این چیزی است که برای عملی کردن دموکراسی نیاز دارید، این چیزی است که آن را تضعیف میکند.
اولین و مهمترین، نابرابری است. نابرابری سرطان خودگردانی است. واضح است. دموکراسی مبتنی بر برابری سیاسی است. اگر نابرابری اقتصادی زیادی داشته باشید، عملی کردن آن بسیار دشوار است. ارسطو دموکراسی را «حکومت فقرا» نامید. او گفت زمانی است که افراد بدون دارایی حکومت میکنند. قدرت در آنجا نهفته بود. به همین دلیل، میفهمید که چرا افراد دارای دارایی هرگز تا همین اواخر، تا زمانی که صنعت روابط عمومی از راه رسید، از دموکراسی خیلی هیجانزده نبودند.
اگر به تأسیس این کشور نگاه کنید، نکته قابل توجه، چیزی است که ما در مورد تدوینکنندگان قانون اساسی میدانیم. آنها بردهدار بودند و به هیچ وجه موجودات کاملی نبودند. اما وقتی واقعاً به عقب برمیگردید، همانطور که من در کتابم «قطع ارتباط دیجیتال» انجام دادهام، و نظرات جفرسون و [جیمز] مدیسون را در مورد نابرابری میخوانید، هر دو کاملاً به این نکته اشاره داشتند که برای یک دولت دموکراتیک ضروری است که مالکیت املاک را برابر کند، در غیر این صورت کل این ماجرای جمهوری نمیتواند کار کند. سیستم موجود روابط مالکیت در ایالات متحده در دوران آنها برای یک جمهوری و یک سبک حکومتی دموکراتیک نامناسب بود. بنابراین این واقعاً در نظریه دموکراتیک ریشه دارد.
عامل دیگری که در تضاد با دموکراسی است، انحصار اقتصادی است. اگر انحصارهای خصوصی بر اقتصاد تسلط داشته باشند، تمایل دارند بر سیاست نیز تسلط پیدا کنند. این تقریباً اجتنابناپذیر است. تقریباً تمام نظریههای دموکراتیک این موضوع را درک میکنند، و دوباره به جفرسون برمیگردیم، که در مورد این موضوع به طور گسترده نوشت. این یکی از اهداف مورد علاقه [آبراهام] لینکلن بود وقتی که در مورد دموکراسی نوشت.
و سپس عامل سوم، عامل دیگر – و این دوباره به آغاز برمیگردد – نظامیگری است. اغراق نیست که افرادی که ایالات متحده را تأسیس کردند، نه تنها جفرسون و مدیسون، بلکه رئیس جمهور و ژنرال جورج واشنگتن و الکساندر همیلتون، چقدر وسواس داشتند. همه آنها با این ایده که نمیتوانند یک ارتش دائمی داشته باشند، وسواس داشتند. اینکه نظامیگری بدترین چیز برای خودگردانی در یک جامعه آزاد است. به همین دلیل آنها قانون اساسی را نوشتند تا مطمئن شوند که ما چیزی را که آنها جامعهای با جنگ مداوم مینامیدند، نخواهیم داشت. برخی از بخشهای قانون اساسی نیز به خوبی دوام نیاوردهاند. متأسفانه، این یکی از آنهاست. اما این [سیستم/نظام] در بیشتر تاریخ ما، تا دهه ۱۹۴۰، به خوبی دوام آورد. متأسفانه برای ما، نظامیگری ریشه در سرمایهداری مدرن دارد. پنتاگون به اندازه وال استریت و خیابان مدیسون برای سرمایهداری مهم است. این یک کیسه تریلیون دلاری از سود شرکتها است که آنجاست. بنابراین این یک تنش واقعی در اقتصاد سیاسی ما برای دموکراسی است.
همه اینها در کنار هم منجر به رشد فساد و تضعیف حاکمیت قانون، یعنی این اصل که هیچ کس بالاتر از قانون نیست و هیچ کس زیر آن نیست، میشود. چهل سال پیش شما این را با قیافهای جدی میگفتید. امروزه گفتن اینکه همه در ایالات متحده به طور یکسان تحت پوشش قانون هستند، مثل یک نکته خندهدار به نظر میرسد. همه ما میدانیم که این درست نیست. هیچ کس حتی وانمود نمیکند که خلاف این است.
همچنین موارد خاصی وجود دارد که برای کارآمد کردن دموکراسی، توانمندسازی مردم برای مشارکت مؤثر، حتی اگر ثروت زیادی نداشته باشند، ضروری است. این چیزی است که زیرساخت دموکراتیک نامیده میشود. درست همانطور که یک اقتصاد برای انجام فعالیت اقتصادی به زیرساخت نیاز دارد، به پلها و جادهها و فاضلابها و حمل و نقل نیاز دارد، دموکراسی نیز به زیرساختی نیاز دارد. زیرساخت آن شامل سیستمهای رسانهای است تا مردم بدانند چه اتفاقی میافتد، سیستمهای آموزشی است تا مردم آموزش ببینند، ساختارهای انتخاباتی که مشارکت مؤثر را آسان میکند – نهادها و منابعی که شهروندان را قادر میسازد تا مشارکت کنند و از آزادیهای خود لذت ببرند و از آزادیهای خود با خیال راحت استفاده کنند. به طور کلی، زیرساخت دموکراتیک در بین افرادی که در انتهای نردبان اقتصادی هستند، یعنی ثروتمندترین افراد، چیز چندان محبوبی نیست، زیرا آنها نمیخواهند با مالیات خود هزینه مدارس فرزندان دیگران را بپردازند. فرزندان آنها معمولاً به مدارس خصوصی میروند. آنها فقط میخواهند هزینه مدارس فرزندان خود را بپردازند. آنها به اندازه آموزش دیگران هیجانزده نیستند.
این نوعی از روال عادی است. اینها مشکلات یا تضادهای بین سرمایهداری و دموکراسی هستند. سپس سوال این است: اینترنت چگونه بر این مسائل که همگی به آغاز سرمایهداری برمیگردند، تأثیر میگذارد؟ در واقع، آنها از زمانهای بسیار قدیم وجود داشتهاند.
برای برگزارکنندگان، با بازگشت به اوایل دهه ۱۹۹۰، اینترنت راهحل همه این مشکلات بود. اساساً مردم را توانمند میکرد؛ ابزارهایی را که برای اداره جامعه نیاز داشتند، در اختیارشان قرار میداد. آنها میتوانستند از شر رسانههای خبری بیارزش خلاص شوند و اطلاعات مورد نیاز خود را به دست آورند. این امر سرمایهداری را رقابتیتر میکرد. آن شرکتهای بزرگ دایناسوری دیگر نمیتوانستند شما را مجبور به خرید مزخرفاتشان کنند. فقط به اینترنت بروید و معامله بهتری پیدا کنید. این امر آن را بسیار کارآمدتر میکرد. و اساساً ابزاری خارقالعاده برای دموکراسی، یک جامعه برابرگرا خواهد بود. همه ما تا ابد با خوشحالی زندگی خواهیم کرد. قفسههای کتاب پر از کتابهایی است که این استدلال را در دهه ۱۹۹۰ مطرح میکنند. هنوز هم برخی افراد امروزه انواع مختلفی از آن را مطرح میکنند. فکر میکنم آنها در غارها زندگی میکنند. من نمیدانم آنها در کدام کشور زندگی میکنند. نه کشوری که من در آن زندگی میکنم. اما مردم به آنها قرارداد میدهند تا آن کتابها را بنویسند.
همانطور که گفتم، شکاکان هم وجود دارند. شکاکان اساساً همه این ادعاها را رد میکنند. آنها اغلب به شواهد نگاه میکنند و همچنین به مشکلات دنیای دیجیتال اشاره میکنند. و این مشکلاتی است که ما تا حدودی با آنها آشنا هستیم. از جمله موارد دیگر، میتوان به کاهش گفتگو، روابط بین فردی، نگرانی در مورد کیفیت شادی انسان، اینکه آیا مردم اکنون واقعاً شادتر از بیست، سی، چهل یا پنجاه سال پیش هستند، اشاره کرد. اما مشکل شکاکان – و آنها به نوعی درگیر این مسائل میشوند، حتی اگر آنچه را که برگزارکنندگان جشن میفروشند، نپذیرند – مشکلی که دارند این است که جایگزینی ارائه نمیدهند. آنها مانند شکاکان اصلی در یونان باستان هستند. آنها انتقاد میکنند، اما سپس به بار برمیگردند و نوشیدنی دیگری سفارش میدهند. فکر میکنم ایده این است که وقتی انتقادی میکنید، چگونه آن را درک کنیم، چگونه آن را تغییر دهیم تا جهان به مکانی بهتر تبدیل شود؟ افراد زیادی نمیخواهند به آن سمت بروند، و این مسیری است که من فکر میکنم ما به شدت به آن نیاز داریم.
در کتاب «قطع ارتباط دیجیتال» و از آن زمان تاکنون، در کارهایم به این سوال میپردازم: «آیا اینترنت سرمایهداری را اصلاح کرده و آن را برای دموکراسی مساعدتر ساخته است؟» بدیهی است که فکر میکنم شما به خوبی متوجه منظور من شدهاید. پاسخ کوتاه خیر است. اما در عین حال، من پتانسیل این فناوری را تصدیق میکنم. من یک ضد فناوری نیستم. کار من یک یاوهگویی ضد فناوری نیست. من سعی نمیکنم از شر فناوری خلاص شوم، اما سعی میکنم نحوه ساختار، سازماندهی و استفاده از آن را تغییر دهم. فکر میکنم این کاری است که ما به عنوان یک جامعه باید انجام دهیم و فکر میکنم با ورود به برخی از این مسائل، این موضوع روشنتر خواهد شد.
اولین نکتهای که باید شروع کنیم این است: چرا اینترنت داریم؟ از کجا آمده است؟ یکی از نکات قابل توجه در مورد اینترنت این است که کاملاً یک ساختهی بخش دولتی است. آنها چندین بار سعی کردند آن را به «ای تی اند تی» و شرکتهای خصوصی بفروشند. آنها آن را مطالعه کردند و گفتند: «نه، ممنون». ما نمیتوانیم از این چیز پولی دربیاوریم. شما آن را نگه دارید. پنتاگون آن را تأمین مالی کرد. تحقیقات پنتاگون بود که آن را به وجود آورد. بیشتر گجتهایی که امروز دریافت میکنید، از تحقیقات پنتاگون حاصل شدهاند، از ماوس کامپیوترتان گرفته تا «جی پی اس»، همه چیز کار میکند. همه اینها هزینههای پنتاگون است. شما برای آن پول پرداخت کردهاید؛ برای تحقیق و توسعهی آن پول پرداخت کردهاید. اکنون به یک شرکت برای استفاده از آن پول میدهید. اینترنت یک ساختهی بخش دولتی است. اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، گواهی بر سوسیالیسم است، زیرا برای دههها هیچ پولی در آن وجود نداشت.
اما داستان جالب آن چیزی است که اتفاق افتاد. من این را در کتاب شرح میدهم. در دهه ۱۹۹۰ میبینید که اینترنت نه تنها به مکانی غیرتجاری تبدیل شد، بلکه ضدتجاری نیز شد. ممنوعیتهای شدیدی علیه هر چیزی که از راه دور تجاری باشد در اینترنت وجود دارد، حتی تا اواخر سال ۱۹۹۱ یا ۱۹۹۲. افراد قدیمی مثل من در میان حضار آن را به یاد دارند. اگر سعی میکردید دوچرخهتان را بفروشید، شما را به باد انتقاد میگرفتند. «من میخواهم دوچرخهام را بفروشم» و هشتصد نفر به شما ناسزا میگفتند. این برای شهروندان است، این برای یک جامعه آزاد است. این برای دلالی تجاری نیست. بقیه جامعه ما برای این است که مردم را برای پول به چالش بکشد. این تنها جایی است که میتوانید بروید و شهروند و برابر باشید و با یکدیگر با احترام رفتار کنید. باور کنید یا نه، هدف همین بود.
اما در دهه ۱۹۹۰ یک شبه تغییر کرد. چطور این کار را کرد؟ چه اتفاقی افتاد؟ مجموعهای از تصمیمات سیاسی گرفته شد که عملاً هیچ تبلیغی، هیچ مشارکت عمومی در آنها وجود نداشت و اساساً اینترنت را تجاری کرد و آن را به چیزی که امروز هست تبدیل کرد و همانطور که خواهید دید، آن را از آنچه در ابتدا قرار بود باشد، اساساً تغییر داد. تغییرات اساسی. و میتواند دوباره تغییر کند. ما قدرت انجام این کار را داریم. این یک سوال سیاسی و سیاسی است که چگونه آن را توسعه میدهیم. پس در دهه 1990 چه اتفاقی افتاد؟ خب، سیاستگذاری فاسد در قلب همه چیز بود. و یک مثال واقعاً خوب از اینکه سیاستگذاری چقدر فاسد بود، وجود دارد. من گمان میکنم هر یک از شما یکی از این دستگاهها را دارید. برخی از شما احتمالاً آن را به دست خود پیوند زدهاید. یکی از چیزهایی که در مورد آی اس پی» ها و تلفنهای همراه – ارائه خدمات اینترنت و تلفنهای همراه – قابل توجه است این است که دسترسی به آنها برای زنده ماندن در جامعه ما اجباری است. اگر به اینترنت متصل نیستید، انگار در گینه نو زندگی میکنید. شما فقط آنجا نیستید.
جالب اینجاست که به یاد داشته باشید در دهه ۱۹۹۰ صحبتهای زیادی در مورد یک بزرگراه اطلاعاتی وجود داشت، مبنی بر اینکه یک راه ایجاد شده توسط دولت وجود خواهد داشت که همه به طور یکسان به آن دسترسی خواهند داشت. این دوره ال گور قبل از معاون رئیس جمهور شدنش بود. این یک سرویس رایگان مانند سیستم بزرگراه بین ایالتی خواهد بود. بنابراین شما خدمات «آی اس پی» خواهید داشت، اما دولت آنجا بود تا یک اینترنت جهانی را تضمین کند. این ایده خوبی برای سناتور ال گور بود. وقتی او معاون رئیس جمهور ال گور شد، اوضاع به خوبی به نظر نمیرسید و پولهای کلان شروع به گفتن کردند: «هی، ما واقعاً میتوانیم از این چیز نان در بیاوریم».
آن زمان بود که موج عظیم مقرراتزدایی را دیدید که در قانون مخابرات ۱۹۹۶ به اوج خود رسید، که محدودیتهای مالکیت شرکتهای مخابراتی را کاهش داد. در اواسط دهه ۱۹۹۰، مردم شکایت داشتند زیرا فقط پانزده تا بیست شرکت مخابراتی وجود داشتند که تلفن، راه دور، کابل و ماهواره را ارائه میدادند. آنها میگفتند: «ما به رقابت نیاز داریم.» بنابراین همه شرکتهای بزرگ، به رهبری «ای تی اند تی» گفتند: «بله، بیایید از شر همه محدودیتهای مالکیت خلاص شویم و بگذاریم مردم واقعاً رقابت کنند. ما رقابت بزرگی خواهیم داشت.» این شرکتها رقابت میخواهند؟ چه کسی از کامیون شلغم افتاد؟ «ای تی اند تی» قرار است قانونی تصویب کند تا بتواند رقابت بیشتری برای سهم بازار داشته باشد؟ البته که نه. دقیقاً برعکس اتفاق افتاد. آنها قانون را تغییر دادند، محدودیتهای مالکیت را حذف کردند و ما شاهد ادغام چشمگیر کل بخش مخابرات به چهار شرکت بودهایم. دو شرکت، «ای تی اند تی» و «وریزون» هفتاد درصد از بازار را در اختیار دارند.
این حتی یک انحصار چندجانبه هم نیست. مثل صنعت خودرو یا صنعت آبجو نیست که دو یا سه شرکت با هم رقابت کنند، یا مثل کوکاکولا و پپسی. این یک کارتل است. اساساً، آنها بازار را تقسیم کردهاند. آنها واقعاً رقابت نمیکنند. آنها بازار را بین خودشان تقسیم کردهاند. شرکتهای کابلی، ارائهدهندگان خدمات اینترنتی، تلفنهای همراه، چهار یا پنج تا از آنها واقعاً مسلط هستند و با یکدیگر رقابت نمیکنند. آنها این روند را متوقف کردهاند. در نتیجه، در ایالات متحده ما برای خدمات تلفن همراه بسیار بیشتر از مردم تقریباً هر کشور دیگری هزینه میکنیم. هر کدام از شما که به اروپا رفتهاید، میدانید. شما میگویید: «وای، چه اتفاقی دارد میافتد؟ چطور ممکن است آنها یک دهم کاری را که من در آمریکا انجام میدهم برای این کار بپردازند و خیلی بهتر باشد؟» به این دلیل است که اینجا سیاست ما توسط لابیگران این تعداد انگشتشمار شرکت به طور فاسدی تعیین میشود. آنها سیستمی ایجاد کردهاند که در آن واقعاً ثروتمند میشوند. آنها چیزی را که اقتصاددانان رانتهای انحصاری مینامند با غارت مردم به دست میآورند، زیرا آنها مالک سیاستمداران هستند. در نتیجه، ما این سیستم وحشتناک را داریم. سود آنها سود انحصاری است.
سه شرکت باارزش در سرمایهداری آمریکایی، سه شرکت برتر، همگی انحصارهای دیجیتال هستند، و همگی شرکتهای نسبتاً جدیدی هستند. پنج شرکت از هشت شرکت باارزش برتر و دوازده شرکت از سی و دو شرکت باارزش در اقتصاد، نیروگاههای دیجیتال هستند. شما نام آنها را میدانید. گوگل – فکر میکنم حالا آلفابت باشد – مایکروسافت، اپل، آمازون، فیسبوک، سیسکو. و البته، «ای تی اند تی» و «وریزون» نیز وارد این عرصه میشوند.
اما بیشتر آنها چیزی هستند که ما از نظر اقتصادی انحصار مینامیم. این بدان معنا نیست که آنها تمام خدمات را در یک بازار میفروشند، اما به اندازهای میفروشند که بتوانند میزان رقابت خود را کنترل کنند. اگر واقعاً میخواهند کسی را از میدان به در کنند، توانایی انجام این کار را دارند. اما معمولاً به نفع آنها نیست که همه را از میدان به در کنند. حتی جان دی. راکفلر، در اوج امپراتوری استاندارد اویل خود، بزرگترین انحصار در تاریخ جهان صنعتی تا به امروز، هرگز بیش از 80 درصد یا 85 درصد از سهم بازار را نداشت. برایش ارزش نداشت که سودش را کاهش دهد تا کل ۱۰۰ درصد را به دست آورد، بنابراین سودآورترین نقطه را برای فعالیت انتخاب کرد. این کاری است که انحصارگران انجام میدهند. این کاری است که این افراد انجام میدهند. وقتی به فهرست ارزشمندترین شرکتها نگاه میکنید، نکته قابل توجه این است که تعداد بسیار کمی از غولهای دیجیتال زیر سی و دو شرکت برتر وجود دارد. طبقه متوسطی وجود ندارد؛ تعداد زیادی کارآفرین کوچک متوسط و شرکتهای متوسط وجود ندارد. اساساً غولها همه چیز را دارند. آنها بر آن تسلط دارند، به گونهای که هیچ صنعت دیگری تا به حال بر سرمایهداری تسلط نداشته است. حتی در اوج صنعت خودرو، از نظر قدرت و ثروت در صدر این انحصارهای دیجیتال، به پای آنچه امروز در سرمایهداری آمریکا میگذرد، نمیرسید.
این یک مشکل برای دموکراسی است. این نوع قدرت اقتصادی متمرکز، هر نظریه شناخته شدهای از دموکراسی را نقض میکند، نه فقط به خاطر قدرتی که این شرکتهای منفرد دارند – و آنها وقتی منافع سیاسی در واشنگتن دارند، به خصوص وقتی متحد هستند، غیرقابل نفوذ هستند – بلکه به این دلیل که نابرابری را ترویج میدهند. تمام تحقیقات نشان میدهد که وقتی این شرکتهای عظیم متعلق به چند نفر باشند، آنها پول بسیار بیشتری نسبت به بقیه به دست خواهند آورد. این امر نابرابری را که توجه زیادی را به خود جلب کرده است، تشویق و تشدید میکند.
دو راه دیگر هم وجود دارد که دموکراسی توسط اینترنت به خطر افتاده است، یکی که قبلاً به آن اشاره کردم، اما ارزش دارد که دوباره به آن برگردیم. در دهه ۱۹۹۰، بخشی از وعده اینترنت این بود که شما بتوانید ناشناس باشید. شما تجربه خود را کنترل میکردید. میتوانستید انتخاب کنید چه کسی شما را بشناسد و چه کسی نه. هیچ کس نمیتوانست کارهای شما را زیر نظر بگیرد. این قدرت اینترنت بود. به همین دلیل است که مردم عاشق این چیز لعنتی بودند. آن کارتون عالی در نیویورکر با سگهایی پشت کامپیوتر وجود دارد، و اینترنت اکنون سگ شما را میشناسد. حالا همه میدانند که سگ است. آن روزهای اولیه ناشناس بودن مدتهاست که گذشته است.
آنچه اتفاق افتاد این بود که از اواسط تا اواخر دهه ۱۹۹۰، پیوندی بین خیابان مدیسون و شرکتهای آمریکایی از یک سو و پنتاگون و آژانس امنیت ملی از سوی دیگر برقرار شد. هر دو گفتند: «این ماجرای اینترنت، که در آن نمیدانیم مردم کجا هستند، برای «ان اس ای» و پلیس بد است، واقعاً برای افرادی که میخواهند تبلیغات انجام دهند بد است، زیرا آنها واقعاً نمیتوانند بدانند که به چه کسی چه چیزی را بفروشند.» بنابراین آنها پروتکل اینترنت را تغییر دادند. و به جای اینکه کنترل کاملی بر تجربه خود داشته باشید، در واقع هیچ کنترلی ندارید. هر کنترلی که داشته باشید قابل دور زدن است و هر جایی که میروید، شناخته شده است. کسی میتواند آن را کشف کند؛ این یک راز نیست. دو سال پیش، وقتی این کتاب را نوشتم، گفتن این حرف کاملاً بحثبرانگیز بود. به لطف ادوارد اسنودن، اکنون لازم نیست مدرک بیشتری ارائه دهم. همه این را دریافت میکنند، همه وقتی آنلاین میشوند این تجربه را میبینند.
نظارت، این نوع پیوند بین شرکتهای بزرگ، تبلیغکنندگان و پنتاگون، که همان چیزی است که هست، امکان نظارت غیرمسئولانه را فراهم میکند. اگر به فهرست جوامع آزاد بزرگ نگاهی بیندازید، معمولاً این یکی از مؤلفههای آنها نیست – اینکه مردم از شما جاسوسی میکنند، شما از آن خبر ندارید و آنها غیرمسئول هستند. شما این را با اشتازی (پلیس مخفی در آلمان شرقی) یا چیزی شبیه به آن مرتبط میکنید. این نوع متفاوتی از جامعه است.
اینترنت اساساً روزنامهنگاری را آنطور که ما میشناسیم، پایان داده است. این به مدل تجاری روزنامهنگاری پایان داده است. منظورم این است که در ۱۲۵ سال گذشته، مدل تجاری روزنامهنگاری در ایالات متحده مبتنی بر تبلیغات بوده است: بخش عمدهای از درآمدی که برای روزنامهنگاران، خبرنگاران و اتاقهای خبر هزینه میشد، از تبلیغات حاصل میشد. روزنامهها، ۶۰ تا ۸۰ درصد؛ پخش، برای مدت طولانی ۱۰۰ درصد. میتوانید آن پول را پاک کنید. دیگر وجود ندارد. زیرا امروزه در دنیای دیجیتال، تبلیغکنندگان در وبسایتها تبلیغات نمیخرند. آنها در شبکههای تبلیغاتی تبلیغات میخرند تا به یک جمعیت هدف برسند. رسانههای خبری ممکن است به برخی از آن جمعیت هدف برسند، اما فقط چند پنی دریافت میکنند. حتی چند پنی هم در هر دلار. این یک صدم، چند دهم پنی در هر دلار است. به همین دلیل است که سرمایهداران باهوش اساساً به طور کلی از روزنامهنگاری خارج میشوند. آنها در حال فروش و ترک کشتی هستند.
در نتیجه این، روزنامهنگاری در حال سقوط آزاد است. ما احتمالاً ۳۵ تا ۴۰ درصد از تعداد روزنامهنگاران شاغل امروزی را به ازای هر نفر، نسبت به بیست و پنج سال پیش داریم. هر کسی که از وضعیت روزنامهنگاری در پایتخت ایالت اینجا – که در مورد هر پایتخت ایالت در کشور صادق است – اطلاع داشته باشد، جایی که قبلاً ده، بیست، بیست و پنج روزنامهنگار شاغل در حوزه سیاست وجود داشت، اگر خوش شانس باشید، یک یا دو نفر وجود دارد. برخی ایالتها هیچ روزنامهنگار شاغلی ندارند که تمام وقت پایتخت ایالت خود را پوشش دهد. آنها فقط هر از گاهی یک کارآموز را به آنجا میفرستند تا یک بیانیه مطبوعاتی دریافت کند. ما در یک منطقه عاری از روزنامهنگاری هستیم. و من صحبت کردن در تلویزیون کابلی و شایعهپراکنی در مورد پیشبینیهای بیاساس خود در مورد نظرسنجیهای احمقانه را روزنامهنگاری نمیدانم. اگر این را حذف کنید، ما در یک منطقه عاری از روزنامهنگاری قطعی در تلویزیون هستیم.
این یک مشکل واقعی است که توسط سرمایهداری ایجاد شده است. آنها نمیتوانند برای انجام این کار پول دربیاورند، بنابراین ما آن را درک نمیکنیم. این به معنای رمانتیک کردن آنچه روزنامهنگاری تحت تبلیغات بود، نیست. من منتقد نقصهای بزرگ روزنامهنگاری بودهام. اما حداقل ما روزنامهنگاری داشتیم که انتقاد کنیم؛ حداقل چیزی آنجا داشتیم. بنابراین اینها تنگناهای وخیمی برای دموکراسی هستند. به همین دلیل است که ما به جنبشهای مردمی نیاز داریم تا زیرساختهای دموکراتیک ایجاد کنیم، از ارتباطات دیجیتال برای تقویت دموکراسی استفاده کنیم، به این انحصارهای دیجیتال، این فساد، این نظارت بپردازیم. همه تحقیقات نشان میدهد که اکثر آمریکاییها با آن موافق هستند، آنها فکر میکنند که این ایده خوبی است. این سیستم سیاسی ناکارآمد ماست که مانع از وقوع آن میشود.
حالا، هر چیزی که الان در موردش صحبت کردم، چیزهای کوچکی هستند. در مقایسه با چیزی که قرار است در موردش صحبت کنم، واقعاً چیزهای کوچکی هستند. چیزی که قرار است در موردش صحبت کنم، چیزهای جدید است. برای اینکه موضوع را برایتان روشن کنم، داستانی برایتان تعریف میکنم. حدود سه ماه پیش در آلمان، مدیرعامل یکی از بزرگترین شرکتهای صنعتی جهان در یک رویداد خصوصی با بطریهای شراب ۱۰۰۰ دلاری حضور داشت. افراد حاضر در آنجا نخبگان آلمان بودند. او سخنرانی اصلی را ایراد کرد و افرادی در میان حضار به صحبتهایش گوش میدادند، از جمله یکی از دوستان خوب من. من از این طریق از این موضوع مطلع هستم و این موضوع تأیید شده است.
بعد از سخنرانی او، آنها یک دوره پرسش و پاسخ با حضار داشتند و یکی از حضار پرسید: «ما مدام در مورد اتوماسیون و رباتها و اینکه چگونه قرار است بر اشتغال تأثیر بگذارند، میشنویم. آیا این موضوع چیز دیگری هم دارد؟» مدیرعامل پاسخی داد که دهانش را باز کرد. او گفت که شرکت او، که یکی از بزرگترین شرکتهای جهان است، از قبل یک کارخانه کاملاً خودکار داشته است. اینکه آنها فناوری لازم برای خودکارسازی کامل تمام کارخانههای خود در جهان را در دست داشتند و انجام این کار از نظر اقتصادی هوشمندانه بود. او گفت تنها چیزی که در این مرحله آنها را عقب نگه داشته، دلیل اینکه آنها به سمت اتوماسیون کامل نرفتهاند، این است که «اگر این کار را انجام دهیم» – و من نقل قول را اینجا دارم، ترجمه شده است – «اگر این کار را انجام دهیم، طبقه متوسط در آلمان خواهد سوخت.» اساساً، بسیاری از مردم شغل خود را از دست میدهند که باعث ایجاد یک بحران اجتماعی با ابعاد فوقالعاده در آلمان میشود. حضار از گفتن این حرف شگفتزده شدند، زیرا مفهوم آن بسیار واضح بود. این اتفاق خیلی زود رخ خواهد داد. ما میتوانیم مدتی انگشت خود را روی این مانع بگذاریم، اما خیلی زود تغییر خواهد کرد. این در افق است.
آنچه او در آنجا گفت و توجه آنها را جلب کرد، مخاطبانی از دانشمندان کامپیوتر یا مهندسانی که در این زمینهها کار میکنند را شگفتزده نمیکرد. به هیچ وجه. من فرصتی داشتهام که بسیاری از این ادبیات را بخوانم، که به سه، چهار، پنج سال پیش برمیگردد. درست همین تابستان، تقریباً همزمان با سخنرانی این مدیرعامل در آلمان، مقالهای فوقالعاده توسط مدیر برنامه تحقیقات رباتیک از آژانس پروژههای تحقیقاتی پیشرفته دفاعی پنتاگون، دارپا، منتشر شد. این گروه اساساً تمام بودجهای را که منجر به اینترنت شد، تأمین کرد و بیشتر تحقیق و توسعه برای دنیای دیجیتال را تأمین مالی کرد. آنها در دهه گذشته یک پروژه عظیم در رباتیک داشتهاند. این همان کسی است که بر آن نظارت داشته است. او مقالهای نوشت که در آن در مورد آنچه در راه است، آنچه آنها قادر به انجام آن هستند، و اینکه چگونه این فناوری بسیار جلوتر از هر چیزی است که مردم فقط چند سال پیش میدانستند. آنها با سرعتی تصاعدی در حال حل مشکلات هستند و این فناوری تأثیر فوری خواهد داشت. نکته جالب توجه او این بود که برای یافتن مقایسهای مناسب برای چگونگی تأثیر این فناوری بر بشریت، دستگاه چاپ و توانایی صحبت کردن را فراموش کنید. او گفت که باید به انفجار کامبرین برگردید تا بفهمید چه چیزی قرار است به بشریت ضربه بزند.
نمیدانم کسی اینجا میداند انفجار کامبرین چه بوده است یا نه. مجبور شدم آن را در گوگل جستجو کنم. اوه، حدس میزنم این یک اسم تجاری است. مجبور شدم آن را با حروف الفبا بنویسم. انفجار کامبرین به دورهای مربوط به ۵۴۰ میلیون سال پیش اشاره دارد. دورهای بود که در مدت زمان نسبتاً کوتاهی، ۱۰ یا ۲۰ میلیون سال، ما از حیات بسیار ساده به حیات بسیار پیچیده رسیدیم. بنابراین اینطور نبود که از ۳ میلیارد سال پیش تا امروز، پیشرفت تدریجی در تکامل حیات داشته باشیم. بلکه، شما این انفجار را دارید و ناگهان در سطح بسیار بالاتری از حیات پیچیده قرار میگیرید. این انفجار کامبرین بود که منجر به ظهور دایناسورها و همه چیزهای دیگر و در نهایت ما شد. اما چیزهایی مانند بینایی، توانایی دیدن حیوانات، شروع به دیدن، نیز در این دوره اتفاق میافتد. او گفت این چیزی است که برای جهان اتفاق میافتد، نه فقط بشریت. ما در آستانه ورود به یک انفجار کامبرین هستیم. این مردی است که در راس تمام تحقیقات دارپا قرار دارد. و او این را برای جمعآوری پول برای عرضه اولیه سهامش، برای خودش یا هر چیز دیگری نمینوشت. این یک مقاله علمی بود.
وقتی کسی مثل او میگوید که باید از این طریق بفهمید که قرار است چه چیزی به دست آوریم، این موضوع توجه شما را جلب میکند. سال گذشته، اریک اشمیت، مدیرعامل وقت گوگل، در داووس سوئیس در سخنرانی اصلی در مورد این موضوع صحبت کرد. او گفت که کارهایی که او در گوگل روی آن کار میکرد و دیگر دوستان کامپیوتریاش در حال کار روی آن بودند، تقریباً بیشتر مشاغل یقه سفید را از بین میبرد، نه فقط مشاغل کارخانهای، بلکه مشاغل یقه سفید، زیرا بسیار پیچیده بود. اشمیت گفت که برای دو تا سه دهه آینده، مهمترین مسئله سیاسی غالب در جهان، اتوماسیون و بیکاری عظیمی خواهد بود که در راه است. اینها سخنان اشمیت بودند.
به طور سنتی، روشی که اقتصاددانان با این تهدید اتوماسیون برخورد میکردند این بود که، بیایید قبل از اینکه نگران آن شویم، ابتدا آن را ببینیم. آنها گفتند: خب، روشی که شما مانع از خرید رباتها توسط همه این شرکتها میشوید، مهم نیست چقدر ارزان باشند، این است که دستمزد کمتری خواهید داشت. اگر کارگران حاضر باشند با دستمزد کمتر کار کنند، شرکتها انگیزهای برای دریافت فناوری و رباتهای جدید نخواهند داشت.
این انفجار، این انفجار کامبرین، آنقدر عمیق است، قدرت این فناوری به اندازهای است که باید برای آن هزینه کنید، آنقدر عمیق است که حتی چشمانداز دستمزدهای پایینتر هم نمیتواند با آن رقابت کند.
چه مثالی بهتر از چین برای این موضوع؟ شرکتی در چین وجود دارد (در واقع یک شرکت تایوانی است، اما نقش بزرگی در تولید در سرزمین اصلی چین ایفا میکند) که بسیاری از شما احتمالاً نام آن را شنیدهاید، فاکسکان. آنها احتمالاً بیشتر گجتهای این اتاق را ساختهاند. آنها ۱.۲ میلیون کارگر دارند. این بزرگترین شرکت تولیدی در جهان است. فکر میکنم درآمد سالانه آن ۱۳۵ میلیارد دلار است. آنها شیوههای کار را درست از یک رمان چارلز دیکنز الهام گرفتهاند. شاید به یاد داشته باشید، اینجا همان جایی است که پنج یا شش سال پیش، مشخص شد که تعدادی از کارگرانشان به دلیل وحشتناک بودن مشاغل، خودکشی کردهاند. آنها به جای رفتن به سر کار، خودشان را میکشتند. بعد از آن مجبور شدند یک شرکت روابط عمومی پیدا کنند. فاکسکان – این شرکتی است که با استثمار نیروی کار نام خود را به دست آورد. این شرکت تمام مشاغل کارخانههای غرب میانه را گرفت و گفت: «بسیار خب، ما برای شما نیروی کار داریم. ما این را مدیریت خواهیم کرد.» فاکسکان اساساً یکی از بزرگترین خریداران ربات در جهان است. آنها خودشان کارخانهای دارند که کاملاً توسط رباتها خودکار شده و هرگز مجبور نیستند چراغها را روشن کنند. این چیزی است که آنها گفتند. مدیرعامل فاکسکان گفت: ظرف یک یا دو دهه ما نیز کاملاً خودکار خواهیم شد. ما باید بتوانیم این کار را انجام دهیم تا با آنچه در راه است رقابت کنیم. ما نمیتوانیم با نیروی کار ارزان و به شدت استثمار شده رقابت کنیم، اگرچه هنوز صدها میلیون چینی در روستاها آمادهاند تا برای کار به شهرها بیایند. آنها هنوز حتی جزو نیروی کار هم نیستند. این چیزی است که فاکسکان در حال برنامهریزی است – بنابراین تحولات بسیار جالبی در اینجا وجود دارد.
این چیز جدیدی نیست. اینطور نیست که اتوماسیون همین الان در حال وقوع باشد، انگار قبلاً هرگز این اصطلاح را نشنیدهاید. در واقع، هنگام انجام تحقیقات برای کتابم، به یاد آوردم که وقتی در دهه 1960 خیلی جوان بودم، صحبتهای زیادی در مورد اتوماسیون وجود داشت. افرادی حتی مسنتر از من به یاد خواهند آورد که در نیمه اول دهه 1960 این یک خبر مهم در ایالات متحده بود. کمیسیونهای ریاست جمهوری در مورد آن وجود داشت، جلسات استماع در کنگره برگزار شد، یونسکو مطالعاتی در مورد آن انجام داد. رئیس جمهور [جان اف.] کندی و رئیس جمهور [لیندون بی.] جانسون هر دو در مورد این موضوع سخنرانی کردند. زیرا به محض اینکه کامپیوترها در دهه 1940 ظاهر شدند، مردم فوراً متوجه شدند که در نهایت قادر به انجام کارهایی خواهند بود که انسانها انجام میدهند. تقریباً فوری بود. نوربرت وینر، پیشگام بزرگ سایبرنتیک، که واقعاً راه را در ارتباطات دیجیتال در «ام آی تی» رهبری کرد، فوراً این موضوع را درک کرد. او گفت: «وقتی ماشینهایی دارید که با نیروی کار رقابت میکنند، تنها راهی که نیروی کار میتواند زنده بماند، کار بردهوار خواهد بود.» این همان کسی است که سایبرنتیک را در «ام آی تی» آغاز کرد. آنها فهمیدند که برای کسب و کارها کاملاً منطقی است که بخواهند از شر نیروی کار خلاص شوند: هزینهها را کاهش دهید و بیشتر تولید کنید. این یک رفتار تجاری منطقی است. این میتواند برای اقتصاد فاجعهبار باشد، و مطمئناً برای افرادی که از کار حذف میشدند.
واقعاً در دهه ۱۹۶۰ این اتفاق نیفتاد. ما اتوماسیونی که اشتغال عظیمی ایجاد کند، نداشتیم. کاملاً برعکس. تا پایان دهه، به لطف جنگ ویتنام، احتمالاً کمترین نرخ بیکاری را در تاریخ آمریکا، حداقل در تاریخ مدرن آمریکا، داشتیم. حدود ۳ درصد بود. مشاغل از درختان میافتادند و به سرتان میخوردند. اگر اکنون به آن دوره نگاه کنیم، میتوانیم ببینیم فناوریای که آنها اینقدر نگرانش بودند، به طرز خندهداری ابتدایی بود. مثل یکی از آن فیلمهای علمی تخیلی دهه ۱۹۵۰ است. چطور مردم واقعاً میتوانستند فکر کنند که این نوع فناوری قرار است یک تهدید باشد، که مشاغل را از بین ببرد؟ و آنقدرها هم تهدید بزرگی نبود. اما اکنون یک تهدید است. اکنون ما در سطح کاملاً متفاوتی، به مراتب بزرگتر، قرار داریم. این چیزی است که در راه است و خیلی سریع اتفاق میافتد.
با این حال، یک مشکل دیگر در مورد آنچه در اینجا اتفاق میافتد وجود دارد. سرمایهداری ایالات متحده در حال حاضر، نحوه عملکرد اقتصاد ما، به ویژه برای وقوع این اتفاق در موقعیت خوبی قرار ندارد. هیچ اقتصادی در موقعیت خوبی برای از دست دادن تعداد زیادی شغل نیست، اما ما قبلاً یک فرآیند چهل ساله را پشت سر گذاشتهایم که در آن شاهد رشد عظیمی از افرادی بودهایم که به دلیل پیدا نکردن کار، دستمزدهای راکد و افزایش بیکاری از بازار کار خارج میشوند، به طوری که اکنون سطح عادی و پذیرفته شده بیکاری و کم کاری بسیار بالاتر از چهل سال پیش است. اینها مشکلات بزرگی بودند. حالا میخواهیم این را هم به این مشکلات اضافه کنیم؟ این یک مشکل بسیار اساسی است. فکر میکنید نابرابری تاکنون یک مشکل بوده است؟ هنوز چیزی ندیدهاید، مگر اینکه تغییرات قابل توجهی ایجاد کنیم.
همچنین این یک مشکل اساسی واقعی برای یک اقتصاد سرمایهداری است. برای اینکه اقتصادهای سرمایهداری کار کنند، به مردم نیاز دارید که چیزهایی بخرند و سپس شرکتها در کارخانهها یا مشاغل سرمایهگذاری کنند و افرادی را برای تولید کالاهایی که مردم میخرند استخدام کنند. اگر افرادی درآمد نداشته باشند، آنها چیزی نمیخرند و سپس شرکتها دلیلی برای سرمایهگذاری ندارند زیرا نمیتوانند چیزی بفروشند. این در حال حاضر یک مشکل در اقتصاد ما است. ما تریلیونها دلار سرمایه نقدشونده داریم که شرکتها در اختیار دارند. آنها سرمایهگذاری نمیکنند، روی آن دست نگه میدارند، زیرا نمیتوانند سرمایهگذاریهای خوبی انجام دهند. آنها نمیتوانند راهی برای کسب درآمد پیدا کنند. به همین دلیل است که نرخ بهره عملاً صفر است. آنها سرمایه را از دست میدهند. بنابراین ما این را به این ترکیب اضافه میکنیم، این یک کابوس مطلق است. رک و پوست کنده بگویم، سرمایهداری در این شرایط محاسبه نمیکند. اکنون در محاسبه مشکل دارد، اما در این شرایط محاسبه نمیکند. در واقع، اقتصاد فعلی ما در مقایسه با آنچه ممکن است ده تا بیست سال آینده اتفاق بیفتد، میتواند مانند یک عصر طلایی به نظر برسد.
این یک طنز بزرگ است که ما اکنون فناوریای داریم که افراد زیادی مجبور به کار نیستند و میتوانیم مقدار زیادی تولید کنیم. ما فناوریای داریم که به ما امکان میدهد با هزینهای احتمالاً بسیار کمتر از آنچه در نهایت باید بپردازیم، به مشکلات زیستمحیطی آزاردهنده رسیدگی کنیم. ما فناوریای داریم که میتوانیم سطح زندگی بسیار بالاتری داشته باشیم. میزان تولید به ازای هر کارگر به طور چشمگیری بالاتر از پنجاه سال پیش است. با این حال، سطح زندگی اکثر مردم پایینتر است. درخواستهای بیپایانی برای کاهش هزینهها و در عین حال رکود وجود دارد. این یک پارادوکس عظیم است و تنها با درک تناقضات موجود در نحوه عملکرد سرمایهداری قابل درک است.
این یک استدلال رادیکال است. مطمئناً استدلالی است که [کارل] مارکس مطرح کرد. این محور انتقاد او از سرمایهداری بود. اما نه فقط مارکس. اگر به اقتصاددانان بزرگ قرن نوزدهم و بیستم، جان استوارت میل، تورستین وبلن و از همه مهمتر، جان مینارد کینز، نگاه کنید، همه آنها یک چیز میگفتند. آنها گفتند: ببینید، سرمایهداری قرار است ظرفیت تکنولوژیکی را توسعه دهد، اما در یک مقطع زمانی خاص، با روشی که سرمایهداری برای سودآوری تنظیم کرده، کار نخواهد کرد. قرار است از خودش پیشی بگیرد و آن وقت ما باید از آن عبور کنیم. اینها قهرمانان سرمایهداری در زمان خود بودند، حداقل چند نفر از آنها، میل و کینز.
کینز، در معروفترین مقاله خود در مورد این موضوع در اوج رکود بزرگ، در سال ۱۹۳۰ – مقالهای برای نوههایش – آن را اینگونه توصیف کرده بود. او گفت صد سال بعد، احتمالاً دیگر نیازی به نیروی کار نخواهد بود. ما قادر خواهیم بود هر آنچه را که جامعه نیاز دارد تولید کنیم – این قبل از کامپیوترهاست؛ این مرد صد سال پیش آن را به خوبی انجام داد – ما مشکل اقتصادی را حل خواهیم کرد، مشکل اقتصادی که تمام گونهها، از جمله بشریت، را در تمام طول تاریخ خود درگیر خود کرده است: به اندازه کافی برای زنده ماندن، حل نیازهای مادی زندگی. او گفت: «ما برای اولین بار این مشکل را حل خواهیم کرد. این مسئله بشریت را در فضایی بسیار متفاوت، فضایی بسیار جالب قرار خواهد داد و احتمالاً بیش از یک اضطراب کوچک برای فهمیدن اینکه چه باید کرد، ایجاد خواهد کرد. اما در نهایت به مکانی بسیار بهتر منجر خواهد شد.» این استدلال او بود. این یک مقاله درخشان است. آنلاین است. فقط حدود هفت صفحه است. ارزش خواندن دارد. نکته من به سادگی این است که بزرگترین چهرههای اقتصادی ما فهمیدند که در سرمایهداری تنشی وجود دارد، که فقط مسئله زمان است تا زمانی که اساساً به تاریخ انقضای خود برسد.
من معتقدم که به نظر میرسد اکنون زمان آن رسیده است که سرمایهداری به شکلی که ما میشناسیم، به تاریخ انقضای خود برسد. به نظر من، محل وقوع این تنش در آینده نزدیک کاملاً واضح است. این تنش در حوزه سیاسی است. این یک مسئله سیاسی داغ خواهد بود. شاید نه از نظر اتوماسیون، شاید نه از نظر فناوری، بلکه از نظر اثرات اقتصادی رکود، کاهش درآمد و نابرابری، اگر حتی بیشتر از الان رشد کنند، که تقریباً قطعی است، به جز برخی تغییرات.
و در اینجا یک مشکل دیگر داریم. سرمایهداری مدتی است که در رکود بوده است. نسبت به یک یا دو نسل پیش رشد بسیار کندی داشته است. در همین حال، دموکراسی سیاسی به سختی دوران طلایی را در ایالات متحده تجربه کرده است. کاملاً برعکس. پنج مطالعه مستقل وجود دارد که در پنج سال گذشته توسط برخی از دانشمندان برجسته علوم سیاسی ما، در پرینستون، نورث وسترن، دانشگاه ویرجینیا، دانشگاه کالیفرنیا و استنفورد منتشر شده است. همه آنها تقریباً به یک نتیجه مشابه رسیدهاند: اینکه مردم این کشور هیچ تاثیری بر سیاستهای دولت ندارند. اگر میخواهید بدانید که تصمیمات چگونه گرفته میشوند، فقط باید ببینید ثروتمندترین افراد تحت تأثیر چه میخواهند و آنها به آنچه میخواهند میرسند. حتی وقتی اکثریت قریب به اتفاق مردم چیزی را میخواهند و ثروتمندان آن را نمیخواهند، اکثریت قریب به اتفاق مردم هرگز برنده نمیشوند. این چیزی است که تحقیقات نشان میدهد. همین نوع تحقیقات بود که باعث شد جیمی کارتر، رئیس جمهور سابق، دو سال پیش، در یک جلسه خصوصی با برخی از بازدیدکنندگان آلمانی – وقتی از او در مورد وضعیت ایالات متحده پرسیدند – بگوید که ایالات متحده دیگر یک دموکراسی نیست. من فکر میکنم حقیقت زیادی در این حرف وجود دارد.
من فکر میکنم بخشی از دلیل اینکه دیگر یک دموکراسی نیست این است که اکثر مردم مشارکت نمیکنند. ما در مقایسه با کشورهای همتای خود، با اختلاف زیادی، کمترین میزان مشارکت رأیدهندگان را در جهان داریم. اما فکر میکنم این تغییر خواهد کرد. من فکر میکنم علاقه به سیاست بسیار بیشتر خواهد شد. من فکر میکنم این لحظهای است که ما وارد آن میشویم. زیرا این یک چیز اختیاری نیست. اینطور نیست که مثلاً بگوییم «وای، شاید به این علاقه داشته باشم چون ترجیح میدهم این کار را انجام دهم تا اینکه بروم دنبال پروانه.» این موضوع به معنای واقعی کلمه به بقا مربوط میشود که باید درگیر آن شد. از همین الان این موضوع افزایش خواهد یافت. این دوره بسیار مهمی از زندگی ما خواهد بود و واقعاً برای بخش زیادی از این قرن و پس از آن تعیینکننده خواهد بود.
دو دوره تاریخی وجود دارد که من در مورد آنها نوشتهام و برای کتاب آیندهام (مردم آماده میشوند، نوشته مشترک با جان نیکولز) در مورد آنها تحقیق کردهام که با آنچه قرار است از سر بگذرانیم مرتبط هستند. دوره اول دهه ۱۹۳۰ است. بیکاری گسترده و گستردهای در سراسر جهان صنعتی وجود داشت، مشابه آنچه اکنون در مورد آن صحبت میکنیم. و در آنجا شاهد ظهور چیز جدیدی بودیم: فاشیسم. این یک ایده خارقالعاده بود. فاشیسم، یک جنبش تودهای برای خلاص شدن از شر دموکراسی. واقعاً یک پدیده کاملاً خارقالعاده بود. بسیار موفق شد. کاری که فاشیسم انجام داد این بود که به جوامعی که بیکاری گسترده داشتند، مانند آلمان – ۱۵ درصد، ۲۰ درصد، ۲۵ درصد بیکاری – رفت، جایی که همه احزاب جریان اصلی موجود نتوانسته بودند با سیاستهای متعارف خود چیزی را حل کنند، و گفت: مشکل دموکراسی است. این افراد با هم عمل نمیکنند. به ما اعتماد کنید. ما میتوانیم از همه چیز مراقبت کنیم. کاری که آنها انجام دادند و نحوه دریافت حمایت از مشاغل این بود که از دولت برای تحریک اقتصاد استفاده کردند، اما تقریباً تمام پول به سمت نظامیگری رفت، بنابراین به هیچ وجه مشاغل را تهدید نکرد. و در نتیجه خیلی سریع به جنگ در سراسر جهان منجر شد.
جنبشهای فاشیستی به وضوح احتمالاً شرمآورترین تحولات در تاریخ بشر، مطمئناً در تاریخ مدرن بشر هستند. آنها در هر مورد از نژادپرستی، تعصب، شوونیسم از هر نوع استفاده میکنند. این تجارت آنهاست، زیرا نمیتوانند در مورد آنچه که واقعاً در زندگی مردم اهمیت دارد صحبت کنند، زیرا این چیزی نیست که آنها به دنبال آن هستند. نکته جالب در مورد این موضوع این است که ما دوباره شاهد این خواهیم بود. ما آنها را در حال حاضر در کشورهایی مانند یونان میبینیم که بیکاری دائمی قابل توجهی دارند و جریان اصلی جامعه فروپاشیده است. ما شاهد بازگشت فاشیسم حتی در کشورهایی مانند آن کشور هستیم، جایی که فاشیسم پس از دیکتاتوری در اواخر دهه 1960 و حتی در دهه 1940 کاملاً از نظر سیاسی طرد شد. در حال بازگشت است، در حال رشد است. و اگر آنچه من در مورد آن صحبت میکنم ادامه یابد، باید انتظار داشته باشیم که موارد بیشتری از آن را ببینیم. مردم به شدت به دنبال راهحل هستند و این راهحلها راههایی برای خروج از مشکل ارائه میدهند.
آنچه از تاریخ گذشته آموختیم این است که از فاشیسم نترسیم. افراد زیادی در ایالات متحده و سراسر جهان ظهور فاشیسم را در سراسر جهان – آلمان، ایتالیا، ژاپن، مجارستان – مطالعه کردند و پرسیدند: چرا این پدیده ظهور کرد و ما چه کاری میتوانیم انجام دهیم تا مطمئن شویم که دیگر هرگز اتفاق نمیافتد؟ یک جامعه دموکراتیک برای جلوگیری از فاشیسم چه میکند؟ این موضوع برای فرانکلین روزولت، رئیس جمهور ایالات متحده، که فرمانده عالی متفقین یا حداقل رئیس تلاشهای جنگی در ایالات متحده هنگام ورود به جنگ بود، بسیار مهم بود. روزولت دو سخنرانی بسیار معروف در این مورد ایراد کرد و در سخنرانیهای وضعیت کشور که ایراد کرد، به طور دیگری در مورد آن صحبت کرد.
او استدلال کرد که راه جلوگیری از بازگشت فاشیسم در ایالات متحده – و او در این مورد بسیار صریح بود – این است که ضروری است انحصارهای تجاری از بین بروند؛ اینکه شما نمیتوانید قدرت اقتصادی متمرکز داشته باشید و در عین حال دموکراسی داشته باشید؛ اینکه بدون مبارزه با نظامیگری نمیتوان به فاشیسم پایان داد، زیرا نظامیگری و جنگ زمینههای پرورش ذهنیت فاشیستی هستند. شما باید نهادهای دموکراتیک مانند آموزش و پرورش را تقویت کنید و حداقل استاندارد زندگی را برای هر فرد تضمین کنید. این بدان معناست که همه باید از مراقبتهای بهداشتی تضمینشده، اشتغال تضمینشده و حق عضویت در اتحادیه کارگری برخوردار باشند. فرانکلین روزولت در سال ۱۹۴۴ تا آنجا پیش رفت که گفت این باید در قانون اساسی باشد. اهمیت آن به همین اندازه است. او آن را دومین منشور حقوق نامید. او گفت که این باید مرحله بعدی در قانون اساسی باشد و این حقوق را برای همه آمریکاییها تضمین کند. او اشاره کرد که اگر این کار را انجام دهیم، هرگز فاشیسم نخواهیم داشت، این مانع از فاشیسم خواهد شد.
اگر میخواهیم بفهمیم چگونه با مشکل خود برخورد کنیم، دومین جایی که باید به آن نگاه کنیم، دهه ۱۹۶۰ است. البته دهه ۱۹۶۰ دورهای بود که اولین هیستری اتوماسیون در آن رخ داد، جایی که مردم آن را به عنوان یک مسئله جدی گرفتند. تا جایی که من میدانم، این اولین بار در تاریخ بشر بود، و متأسفانه تقریباً تنها زمانی که مردم واقعاً به طور جدی در مورد چگونگی زندگی در دنیای پساکمیابی، جایی که مشکل اقتصادی حل شده است، فکر کردند. وقتی بتوانیم نیازهای اساسی یک زندگی مناسب را به همه بدهیم، میتوانیم آنها را در خود جای دهیم، چه خواهد شد؟ زندگی بشر در آن زمان چگونه خواهد بود؟ چه چیزی میتوانیم به دست آوریم؟
احتمالاً بسیاری از شما درباره ی «جامعه بزرگ» رئیس جمهور جانسون – که او با هیاهوی زیادی در سال ۱۹۶۵ در آن آربر راه اندازی کرد، شنیدهاید. من سخنرانی را خواندم. ارزش خواندن دارد. او اساساً درباره جهانی صحبت میکند که در آن ثروت عظیمی که جامعه و فناوری تولید میکنند، میتواند برای همه فراهم کند و از همه نیازهای ما مراقبت کند، و اینکه ما باید از نظر اخلاقی و خلاقانه در مورد هدف زندگی فکر کنیم. این واقعاً یک پیام وجودی و تأثیرگذار است. و خوش بینی زیادی در این سخنرانی وجود دارد، اینکه ما میتوانیم بزرگترین شهرها را بسازیم، و مردم میتوانند تواناییها و استعدادهای خود را توسعه دهند، همه.
اگر به دهه ۱۹۶۰ نگاه کنید، افراد زیادی بودند که مسائلی از این دست را مطرح میکردند. چپ جدید در مورد آن صحبت کرد. قیام پاریس، قیام فرانسه در ماه مه ۱۹۶۸، شعارهای آنها، «تمام قدرت به تخیل»، «واقع بین باشید، غیرممکن را بخواهید»، این ایده را برانگیخت که ما میتوانیم کاری انجام دهیم که از آنچه قبلاً انجام شده فراتر رود. کل جنبش هیپی توسط خیابان مدیسون و هالیوود به بیاهمیتی، تمسخر، به حاشیه رانده شدن یا به گروهی از احمقهای بیربط یا افراد باحالی که زیاد رابطه جنسی داشتند، تبدیل شده است. هر طور که بخواهید جنبش هیپی را تقسیمبندی کنید، در واقع چیزهای جالب زیادی در آن جریان داشته است. این یک انتقاد عمیق از جامعه پساکمیابی بود و به همین دلیل شایسته است که جدی گرفته شود. زیرا این اولین باری است که هر جامعهای واقعاً با این موضوع کنار آمده است که چه کاری میتوانیم انجام دهیم، اگر واقعاً میتوانستیم بدون استفاده از نیروی کار انسانی زیاد، کیفیت زندگی را برای اکثر مردم فراهم کنیم، جامعه چه شکلی میشد. فکر میکنم آنها ایدههای جالبی ارائه دادند.
البته مشکل این بود که تا پایان دهه 1960 و اوایل دهه 1970 تشخیص داده شد که این نوع رویکرد به زندگی انسان برای تجارت بسیار تهدیدآمیز است. در دهه ۱۹۷۰، شاهد یک ضدانقلاب خارقالعاده در آمریکا بودیم که توسط جامعه تجاری رهبری میشد تا سیاستهای ما را تغییر دهد، آنها را بسیار طرفدار تجارت کند، نیازهای تجارت را در تعیین آنچه از نظر سیاسی در جامعه انجام میشود، در اولویت قرار دهد و دورانی را که هنوز در آن زندگی میکنیم، جهانی را که امروز در آن زندگی میکنیم، به ما ببخشد.
ما به نوعی خاطرات دهه ۱۹۶۰، خاطرات فرانکلین دلانو روزولت و کل نقد جنبشهای ضدفاشیستی و آنچه آنها نمایندگی میکردند را پاک کردهایم. ما باید آن تاریخها را احیا کنیم، زیرا اگر میخواهیم به شیوهای خلاقانه، مثبت و انسانی از جایی که اکنون هستیم، خارج شویم، آنها تاریخهای مرتبطی هستند. این تاریخی است که باید در آن بگنجانیم.
برای پایان دادن به صحبت – و این یک صحبت کلی است، درست است؛ ما در مورد آینده گونه خود و همه این چیزها صحبت میکنیم – کجا بهتر از خود آقای بیگ پیکچر، استیون هاوکینگ، آن مرد بیگ بنگ؟ نمیدانم کسی این را دیده است یا نه، اما همین چند هفته پیش استیون هاوکینگ مصاحبهای در ردیت با موضوع «هر چیزی از من بپرس» انجام داد. آیا برخی از شما آن را دیدهاید؟ کسی به طور خاص از او در مورد این موضوع پرسید و ظاهراً او آن را به دقت دنبال کرده است. در واقع، اکثر دانشمندان این موضوع را به دقت دنبال میکنند. نظر او اساساً در مورد فناوری بود. او گفت: «نتیجه چگونگی وقوع این امر کاملاً به نحوه توزیع امور بستگی دارد. اگر ثروت تولید شده توسط ماشین به اشتراک گذاشته شود، همه میتوانند از یک زندگی لوکس و راحت لذت ببرند، یا اگر صاحبان ماشین با موفقیت علیه توزیع مجدد ثروت لابی کنند، اکثر مردم میتوانند در نهایت به فقر فلاکتباری دچار شوند. تاکنون به نظر میرسد روند به سمت گزینه دوم است، با توجه به اینکه فناوری نابرابری فزایندهای را هدایت میکند».
من فکر میکردم شاهزاده تاریکی هستم. این چیزی است که معمولاً به من میگویند. من سخنرانیهایم را ارائه میدهم و مردم معمولاً به دنبال لبههای پنجرهای هستند که از آن بپرند. هاوکینگ اینجا است تا من را برای این عنوان به چالش بکشد. اما فکر میکنم هاوکینگ نکته درستی را بیان میکند. این واقعاً معضلی است که ما به عنوان یک مردم، به عنوان یک جامعه رو به جلو با آن روبرو هستیم. آیا این اقتصاد برای ما کار خواهد کرد یا برای آنها؟ آیا ما اقتصادی خواهیم ساخت که زندگی خوب را برای همه ما، یک دموکراسی، پرورش دهد، یا اقتصاد آنها خواهد بود و ما فقط نوعی اضافی هستیم، اگر سر راهش قرار نگیریم. اگر این کار را بکنیم، گیر میافتیم. کم و بیش این دنیایی است که ما به آن نگاه میکنیم.
با وجود اینکه به نظر میرسد تاریک است، من در واقع یک خوشبین بزرگ هستم، در واقع به جایی که قرار است در آینده با این کشور برویم بسیار امیدوارم. من مطمئنم که دموکراسی پیروز خواهد شد، زیرا فکر میکنم اکثریت قریب به اتفاق مردم آن را میخواهند، از آن سود میبرند و به شدت توسط نوع جامعهای که در حال حاضر داریم و جامعهای که در آینده به ما نگاه میکند، جریمه میشوند. اما من هیچ توهمی ندارم. ما کار خودمان را انجام دادهایم.
متشکرم.
سوال از سوی یکی از حضار: من یک سوال دو قسمتی دارم، یکی مربوط به مطبوعات و آموزش رأیدهندگان و دیگری در مورد ترغیب رأیدهندگان به رأی دادن. به نظر شما چه اتفاقی برای رسانهها میافتد؟
پاسخ: بسیاری از کارهایی که در مورد رسانهها انجام دادهام، تلاش برای پرداختن به بحران روزنامهنگاری بوده است. یکی از چیزهایی که در هر نوشتهام مطرح میکنم این است که آن را به عنوان یک مسئله سیاست عمومی میبینم. ایالات متحده، قبل از ورود تبلیغات برای حمایت از روزنامهنگاری در قرن نوزدهم و اوایل بیستم، از سال ۱۷۹۰ تا ۱۸۸۰ ثروتمندترین و متنوعترین سیستم مطبوعاتی جهان را داشت. اینطور نبود که بازار آزاد باشد. در واقع، درست برعکس بود. در آغاز کشور، صد سال اول، ما یارانههای عظیم پستی و چاپی داشتیم که توزیع روزنامهها را تقریباً رایگان میکرد. این امر هزینهها را بسیار کاهش داد، بنابراین راهاندازی یک روزنامه را بسیار آسان کرد. دلیلش این بود که دولت فهمیده بود که برای داشتن خودگردانی باید مطبوعات داشته باشیم. این یک برنامه آگاهانه برای داشتن این یارانههای عظیم پستی و چاپی بود. جفرسون، مدیسون، این برای چشمانداز آنها برای کشور اساسی بود – و تا حد زیادی جواب داد. نبوغ یارانهها این بود که به روزنامههای بدون آگهی و روزنامههایی که بدون آگهی نبودند، اختصاص داده شدند. سانسور نادر بود. ما اطلاعات زیادی در مورد این موضوع داریم، زیرا زمانی بود که ادارات پست جنوب از توزیع روزنامههای طرفدار لغو بردهداری خودداری کردند و همه چیز آشکار شد. در واقع، این یکی از عوامل اصلی بود که حمایت شمال را برای جنگ با جنوب نیز بسیج کرد، سرکوب روزنامههای طرفدار لغو بردهداری در جنوب.
ما در آنجا سابقه حمایت از روزنامهنگاری و روزنامهنگاری عالی را داریم. و اکنون که سیستم تجاری در حال مرگ و از بین رفتن است، باید به آن برگردیم. روزنامهنگاری یک کالای عمومی است. رکن چهارم شاخهای از زیرساختهای دموکراتیک است که غیرقابل مذاکره است. ما به آن نیاز داریم.
در مورد ترغیب مردم به رأی دادن – این نیمه دوم سوال بود – نمیدانم که آیا پاسخ سادهای برای آن وجود دارد یا خیر. فکر میکنم اگر آنها دلیلی برای رأی دادن داشته باشند، اگر احساس کنند که رأی آنها مهم است، کمک کننده خواهد بود. مشکلی که دموکراتها با آن مواجه هستند این است که به مردم دلیلی برای رأی دادن به خودشان نمیدهند. بنابراین در این انتخاباتهای بین دو سال، میگویند: «هی، جمهوریخواهان افتضاح هستند. بیایید و به ما رأی دهید.» این برای برخی افراد جواب میدهد؛ برای اکثر افراد حاضر در این اتاق خوب جواب میدهد؛ اما فقط برای برخی افراد جواب میدهد و به اندازه کافی خوب جواب نمیدهد، زیرا هیچ چیز تغییر نمیکند و مردم این را میدانند. چیزی که مورد نیاز است یک پیام مثبت است و سپس مردم رأی خواهند داد.
مانتلی ریویو: این متن، متن سخنرانی ضبط شده در مدیسون، ویسکانسین، در تاریخ ۵ نوامبر ۲۰۱۵ است که بعداً به عنوان قسمتی از رادیو آلترناتیو پخش شد. این متن برای انتشار، کمی ویرایش شده است.


بیان دیدگاه