من هنوز زنده‌ام / به بهانه سالگرد تولد احمد میرعلائی (آقای مترجم)

سه روز قبل از آن‌که با تزریق او را بکشند و پیکرش را به دیواری در خیابان میر تکیه دهند، چند نفر از «برادران» به کتابفروشی‌اش رفته و از او عکس گرفته بودند.

«آقای مترجم» موضوع را جدی نگرفت، چون مدت‌ها بود که پس از آخرین بازجویی‌اش در وزارت اطلاعات، نامه‌های تهدیدآمیز می‌گرفت.

وقتی بازجوی حکومت ِحرامیان او پرسیده بود، چرا بیانیه‌ی «ما نویسنده‌ایم» را که در آن گفته بودند؛ سانسور، به هر بهانه‌ای در صلاحیت هیچ‌کس یا هیچ نهادی نیست، امضا کرده‌ای، احمد میرعلائی پاسخ داده بود: وظیفه‌ام هست و باز هم می‌کنم.

پیش‌تر از دانشگاه اخراج شده بود و نشریه‌اش “زنده‌رود” توقیف. ترجمه‌ی آخرین رمانش «چهارباغ‌های اسکندریه» اثر سه جلدی لارنس دارل، که در فاصله ده سال سه بار ترجمه‌اش کرده بود تا دل ِسختگیرش راضی به انتشار شود، به دستور دولت در همان چاپخانه خمیر شد و روانه کارخانه مقواسازی. خم به ابرو نیاورد و همچنان ایستاد.

در یکی از معدود مصاحبه‌هایش به نشریه‌ی مترجم می‌گوید به او پیام دادند اگر با ما همکاری کنی، اجازه چاپ خواهی گرفت. اهل این حرف‌ها نبودم…خود را تسلی دادم که مهم نیست، تو توانستی شاخ این غول را بشکنی، گیرم مخاطب نداشته باشی، و تاکید می‌کند که اهل خدعه و تشبث نیست و نباید تن به سانسور داد. زیرا نویسنده و مترجم قیم خواننده نیستند. هر چه کردند، خسته نشد زیرا معتقد بود انسان تنها به حقیقت متعهد است.

تا رسید صبح سرد دوم آبان ۱۳۷۴، که آقای مترجم، خانه را با پاکتی پول امانت ترک کرد و قرار بود ظهر باز گردد. شب شد و نیامد. آخر شب، مأموری در خانه‌شان را زد و پرسید صاحب عکس را می‌شناسید، همسرش گفت این احمد من است. مأمور گفت بروید جنازه‌اش را از کنار دیوار در خیابان میر بر دارید.

به سیاهه‌ی نویسندگانی که ترجمه کرد، نگاه کنید تا نه فقط سلیقه‌ی ناب او، که اهمیت انتخابش را در پروراندن تخیل ما در نقد استبداد و تعهد به زیبایی و هنر دریابید.

این احمد میرعلائی بود که برای اولین‌بار ما را با بورخس، کوندرا، گراهام گرین، اکتاویو پاز، ویلیام گولدینگ، خوان رولفو و برنارد مالامود آشنا کرد.

در جایی گفته بود؛ آرزو دارم آن‌قدر زنده بمانم تا مهمترین آثار شکسپیر را با زبانی یکدست ترجمه کنم. آرزو به دل شد. آرزو به دل شدیم!

شاید که هیچ‌کس بهتر از او نمی‌دانست معنای آن حرف شکسپیر در «طوفان» چیست وقتی که نوشت جهنم خالی است، همه شیاطین همین‌جا هستند.

میرعلائی خودش شد مصداق تام شعر خورخه لوئیس بورخس “یک مَرد” وقتی که سرود مردی فرسوده از زمان، مردی که چشم انتظار مرگ هم نیست، که فلاکت وظیفه اوست و او با تواضع می‌پذیرد.

وقتی حرامیان، پیکر مترجم را به دیوار تکیه دادند، ۵۳ سال بیشتر نداشت. تحصیل‌کرده‌ی انگلستان و فرانسه بود و صدها داستان و شعر ترجمه کرده و بیش از سی کتاب.

وقتی آقای مترجم را که در اعتراض به قتل سعیدی‌سیرجانی نامه‌ی سرگشاده امضا کرده بود که «ما نویسنده‌ایم، ما را نویسنده ببینید» کشتند، تا قطار شوم قتل‌های زنجیره‌ای حکومت با او به ایستگاه دوم مرگ برسد، هوشنگ گلشیری و فرج سرکوهی را به وزارت اطلاعات احضار کردند تا بدان‌ها بگویند؛ پیام را گرفتید. و سرکوهی گفت او پیام نبود، احمد میرعلائی بود.

در یکی از همان معدود گفتگوهایش، به فصلنامه‌ی «کلک» گفته بود، ترجمه همیشه برایش جنبه‌ی تفننی داشت. جوان بودیم و خودنما. می‌خواستیم اسم در کنیم. شعر می‌گفتیم، حرف‌های گنده‌گنده می‌زدیم، بحث سیاسی می‌کردیم و عاشق می‌شدیم.

اتفاقا همه‌ی جُرمش همین بود؛ عاشق فرهنگ شدن و دلباخته‌ی آزادی و ادبیات. گناهش گسترش مرزهای ادبیات جهانی در زیست‌جهان زبان فارسی بود و به تعبیر ابوالحسن نجفی؛ میرعلائی از موثرترین و خوش‌ذوق‌ترین مترجمان ما بود.

و در سرزمینی که شاعر را به تخت بیمارستان زنجیر می‌کنند، نویسنده را بر سینه‌اش می‌نشینند و دراز کش بر زمین با طناب دار می‌زنند، احمد میرعلائی را ربودند، با سرنگ به دستانش تزریق سم کردند، در جیب کُتش شیشه‌ای ویسکی گذاشتند و در حوالی خانه‌ی دوست هنرمندش زاون قوکاسیان به دیوار تکیه دادند و به آن پاکت پول دست نزدند تا پیام‌شان دقیق دریافت شود. همان‌که دوست همیشگی‌اش گلشیری در مراسم محمد مختاری گفت پیام دقیق به ما رسیده است: خفه می‌کنیم.

متولد ۲۱ فروردین ۱۳۲۱ در خانواده‌ای اهل فرهنگ و علم در اصفهان بود. هم پدرش پزشک بود و هم پدربزرگ مادریش. پدر بزرگ پدری، روحانی بود و پدر بزرگ مادری طبیبی تجددخواه و این هر دو برادر بودند. تابلوی سردر خانه ما این بود بهبودستان دکتر میر سید حسنخان.

کودک بود که پدر بزرگش در بحبوحه‌ی شیوع تیفوس تصمیم گرفت یک تنه و در غیاب پنی‌سیلین به جنگ این بیماری برود و «دُن‌کیشوت‌وار” به مردم بی‌پناه کمک کند. اما خودش به تیفوس مبتلا شد و زندگیش را باخت. هم او بود که کتابخانه‌اش مملو از کتابهای بی‌نظیر چاپ سنگی، پناهگاه روزهای تنهایی احمد میرعلائی شد.

به نشریه‌ی “مترجم” می‌گوید؛ پس مرگ پدربزرگ، اداره بهبودستان را پدرش که پزشک بود به عهده گرفت اما کتابخانه متروک پدربزرگ محل تاخت و تاز ما بچه‌ها شد.

گره خوردنش با کتاب و شعر از این‌جا آغاز می‌شود. با مادری که عاشق نظامی بود و آن را از حفظ داشت به عنوان لالایی برایم می‌خواند. آن‌چه برای میرعلائی از همان کودکی در آن کتابخانه سنگی جذاب بود، کتاب‌های چاپ فرانسه بود که؛ بویی متفاوت داشت و شیرازه‌بندی آنها جور دیگر بود.

می‌گوید وقتی با بچه‌ها مزاحم بودیم پدر و دوستانش به فرانسه حرف می‌زدند و سحر زبان و نوای متفاوت جان و خیال میرعلایی را جادو کرده بود. همین شد که در کنار آموزش انگلیسی و فرانسه از همان کودکی؛ پدرم اصرار داشت که عربی هم یاد بگیرم و مدتی پای درس جامع المقدمات رفتم. می‌گوید پدرش برای آموزش و خرید کتاب به حدی گشاده دست بود که او برای دوستانش نیز به‌خرج پدر کتاب سفارش می‌داد و فقط یک‌بار پدر به او اعتراض می‌کند. آخر ماه احمد را صدا می‌کند و می‌گوید می‌دانی ماه گذشته چهارصد تومان کتاب برداشته‌ای؟ چهارصد تومان در سال ۱۳۳۶.

آرزوی پدر و مادرش این بود که احمد پزشک شود. کنکور هم می‌دهد اما رتبه تک‌رقمی در ادبیات و نمره اولش در زبان انگلیسی، پدر را قانع می‌کند که فرزندش به راه فرهنگ گام نهد.

در کنار سعه‌ی صدر مادرش و گشاده‌دستی پدرش از وامداریش به آقا میرزا می‌گوید که خدمتکار خانه بود و بسیار بد دهن و به بچه‌ها امر و نهی می‌کرد. اما بزرگترین قصه‌گویان بود. شب‌ها برایمان قصه می‌گفت و روزها خل‌بازی می‌کرد. که مخزنی از قصه و حکایت بود و می‌گوید شب‌ها بچه‌ها در اتاقش جمع می‌شدند تا آن اتاق محقر به قصر شاه عباس و دربار هارون‌الرشید تبدیل شود. آخر شب، به زور ما بچه‌ها را از آن اتاق بیرون‌مان می‌کشیدند و ضدعفونی‌مان می‌کردند تا شپش همراه خود نیاورده باشیم.

گرایش به ادبیات و ترجمه را از همان سال‌های دبیرستان نشان داد. وقتی‌که با ضیاء موحد، فرشید مثقالی و رضا نور بختیار مسئول نشریه دیواری مدرسه شد و اولین ترجمه‌اش را هم در از ویلیام سارویان و داستان «تابستان اسب سفید» انجام داد.

بعدها، بارها از تاثیر یگانه‌ی استاد ابوالحسن نجفی گفت که مانند سایر چهر‌ه‌های “جُنگ اصفهان” از درخت دانش او بهره‌‌ها برد؛ چه در ترجمه، چه در انتخاب و چاپ آثار. میرعلایی وقتی لیسانس ادبیات انگلیسی را از دانشگاه اصفهان با رتبه اول گرفت، راهی دانشگاه لیدز انگلستان شد. هنوز درسش تمام نشده بود که نخستین کتابش چاپ شد؛ نمایشنامه “شیاطین” اثر جان وایتینگ و تصمیم گرفت رساله‌اش را تحت عنوان «مضمون خود تباه‌سازی» در آثار وایتینگ بنویسد.

بعد از انگلستان، برای تحصیل در مقطع دکترا به دانشگاه سوربن فرانسه رفت، اما نیمه‌کاره رها کرد و به ایران بازگشت. چند سالی به تدریس در دانشگاه‌های گوناگون پرداخت و سه سال نیز ویراستار آثار ادبی در موسسه فرانکلین شد.

برای یک دهه سردبیری مجلات کتاب امروز، فرهنگ و زندگی، آیندگان ادبی و جُنگ اصفهان را عهده‌دار شد و سه سال هم سرپرست «خانه فرهنگ ایران» در دهلی و کراچی شد و این‌گونه دمهنا، سلمان رشدی، حنیف قریشی و وی‌اس نایپل، برنده‌ی سال‌ها نوبل ادبیات به ایرانیان معرفی شدند. با انتخاب‌هایش می‌خواست به گفته خود در پی سرزمین‌های نامکشوف تازه‌ای باشد برای ترجمه.

می‌گفت معیارش برای ترجمه، پسند خودش است. وقتی اثری حالش را خوش کرد آن را می‌خوانم و دوباره می‌خوانم و اگر زورم رسید ترجمه‌اش می‌کنم تا حال دیگران را نیز خوب کند.

پس از آنکه وی.اس. نایپُل به ایران دعوت رسمی شد، به او که مترجم آثارش بود، اجازه ندادند تا دیداری با نویسنده جهانی داشته باشد.

نایپل که بعدها برنده نوبل ادبیات شد، در حال تحقیق بر اسلام به دعوت رسمی مقامات حکومت اسلامی به ایران سفر کرد. در اصفهان بود که میرعلائی در فرصتی کوتاه، آن تصویر یکدست رضایت ملت و افسانه دلخواه حکومت از حمایت نویسندگان و روشنفکران را شکست و چشم نویسنده جهانی را به واقعیت‌ها گشود. نایپُل در بازگشت، گزارشی از سفر خود در مجله جهانی “نیویورکر” چاپ کرد و پرده از حقایق سرکوب و ارعاب نویسندگان ایران برداشت.

میرعلائی آن‌قدر متعهد بود که گزیده‌ای از گزارش را در فصلنامه «زنده‌رود» منتشر کرد و پای حرف‌هایش ایستاد. احضار شد، برای آخرین‌بار و در بازجویی، چیزی به قصابان فرهنگ و مواجب‌گیران ابلیس گفت، که به قیمت جان پُر گوهرش انجامید: تعهد من تنها به حقیقت است.

و پای حقیقت ایستاد و پژواک گفته‌اش در ادوار تاریخ این سرزمین طنین افکند. پس از آن‌که پیکرش را در خیابان رها کردند، به همسر و سه دخترش گفتند مست کرده و سکته.

 دخترش شیرین اما در پزشکی قانونی جای دو تزریق را بر دست پدر دید. نامه‌ای به مقامات نوشت که قاتل پدرم را پیدا کنید. کانون نویسندگان هم، علیرغم تهدیدها پیگیری کرد. تا که به آن‌ها گفتند پیام را گرفتید: که خفه می‌کنند و می‌کُشند. که همیشه همین بوده‌اند؛ مزدوران سنگر پلیدی؛ از کاردآجین کردن حمید حاجی‌زاده شاعر و کارون نُه ساله‌اش، تا سعیدی سیرجانی و پوینده، از مختاری تا دوانی، از اتوبوس ارمنستان تا هواپیمای اوکراین، از قتل‌عام دهه‌ی شصت در خلوت، تا کشتار خون‌چکان دیماه در جلوت حکومت حرامیان و عملگان «خدای کشتار».

سنت خانوادگی را کامل به‌جا آورد؛ خدمت به خلق و مرگ در ۵۳ سالگی. پدربزرگش بابت معالجه مردم در زمانه‌ی تیفوس، به سن ۵۳ سالگی و پدرش، دکتر علی میرعلائی در همین سن درگذشتند. احمد میرعلائی معلم و مترجم را هم در ۵۳ سالگی به دیوار تکیه دادند تا به قول دوست همیشگی و شاعرش، دکتر ضیاء موحد؛ «در کوچه بی‌نسیمی برباد رفت».

در مقدمه‌ای که بر “شیاطین” جان وایتینگ چیزی نوشت که افسوس درباره خودش صادق شد. می‌نویسد: مرگ زودرس وایتینگ، انگلستان را از نمایشنامه‌نویسی با استعداد و اصیل محروم کرد. شاید اگر بیشتر زیسته بود شاهکارهای بسیاری پدید می‌آورد.

سال‌ها پیش از آن روز سرد پاییزی که جانش را پیام کنند، در زمان دانشجویی در انگلستان، این شعر اکتاویو پاز را ترجمه کرده بود: دست‌ها سرد و سبك زخم بندهای سایه را یکی یکی بر می‌دارند چشمانم را باز می‌کنم من هنوز زنده‌ام.

شما همیشه زنده‌اید آقای مترجم؛ جناب میرعلائی عزیز! تولد ۸۴ سالگی‌تان مبارک

منبع: آدورنو

آتش‌بس برقرار شد؛ حالا نوبت صورت‌حساب مردم است!

بیان دیدگاه