رُزا دیار ||| این را بچه که بودم در ایران شنیده بودم. شاید یک ترانه ی کودکی بود که بچه ها در کوچه می خواندند و یا شعری فولکلور برآمده از کوچه و بازار؛ «عید آمد و ما لُختیم، صد بار به بابا گفتیم» …
حالا حتی بابا هم نیست که بهش چیزی بگویم….
دیشب حتی یادم رفته بود که نوروز همین فردا صبح است، به ساعت تورونتو. نوروزهایمان سال هاست که حتی ساعتش هم از نوروز وطن جدا افتاده، چه برسد به حال و هوایش. همه ی این سال ها که به اجبار در ایران نبودم، نوروزها آمدند و رفتند بی آنکه هیچکدامشان حس واقعی نوروز و عید را برایم داشته باشند. تک و توک سفره ی هفت سین هایی چیده بودم این سال ها به هنگامه ی بهار، تا مگر سایه ای از نوروز واقعی را در خانه ام بیاورم. هیجان نوروزی که همیشه در وطن از چند هفته پیش از عید در تمام وجودم و در همه ی خیابان ها و آدم ها و حتی گفت و گو ها بود، در همه ی این سال های تبعید؛ از پناهجویی تا پناهندگی چیزی بود که هر سال مثل خاطره ای دور برایم یاد آوری می شد و برایم تنها حسرت بود.
اما امسال نوروزم با گریه آغاز شد، و خلاء هیجان، جایش را به اضطراب و یاس داده بود. سال های پیش عادت داشتم در پیام های تبریک سال نو به دوستانم برای ایران آرزوی شادی و آزادی در سال جدید کنم و اینکه «امیدوارم امسال سال رهایی ایران باشه و سال دیگه نوروز رو تو ایران جشن بگیریم». اما امسال برای همان اندک تعدادی از دوستانم در لیست تلگرام که لرزه های افسردگی ام برایم باقی گذاشته، نتوانستم حتی آرزویی بنویسم. فقط یک عکس سفره ی هفت سین از اینترنت پیدا کردم به جای سفره هفت سین ِ نداشته ام، و همان را برای آن دوستان فرستادم، بی آنکه بتوانم حتی زیرش آرزویی بنویسم.
به این فکر کردم که آرزو کنم سایه ی جنگ از سر مردم ایران کم شود بلکه نفسی بکشند. بعد به این فکر کردم که آرزوی امسال از آرزوی پارسال هم کم تر است و خشم و غم، مرا از نوشتن حتی کلمه ای زیر عکس سفره هفت سین ِ اینترنتی واداشت. بعد باید لیست دوستانم را انتخاب می کردم برای فرستادن. به اسم پدرم در لیست که رسیدم، خواستم از روش بپرم، چون او که نمی بیند. او که اینترنت ندارد! آخرین باری که توانستم با او صحبت کنم و خبری بگیرم قبل از جنگ بود! حالا حتی نمی توانم برای او یک تبریک نوروز بفرستم! دلم نیامد. برای او هم فرستادم با این که هیچکس نمی داند که او چه موقع این پیام را خواهد دید.

نمی دانم چند نفر از ما تبعیدی های خود خواسته و ناخواسته، هر بار که با عزیزی از ایران تماس می گیرد فکر می کند شاید این آخرین باری باشد که با او حرف می زند؟ از خودم می پرسم آیا سلطنت طلب ها و جنگ طلب ها هم همین حس را دارند؟ آیا آن ها هم نگرانند؟ آیا اصلا عزیزی در ایران دارند؟! آخر چطور می شود که آدم عزیزی در ایران داشته باشد و هنوز جنگ بخواهد؟! اصلا چطور می شود انسان برای وطن خودش جنگ آرزو کند حتی اگر هیچ کسی را هم در ایران نداشته باشد؟ اصلا چطور می شود انسان برای هیچ انسان دیگری جنگ آرزو کند، حتی اگر هموطنش هم نباشد؟
یاد پرچم های اسرائیل در دست ایرانی های سلطنت طلب افتادم جلوی تحصن های ما، طرفداران فلسطین همین یکی دو سال اخیر… که چطور احساس شرم می کردم از این هموطنانم! یاد هشتگی افتادم که به لطف همان جماعت آریایی در توییتر «ترند» شده بود (.**رم تو رفح)! درست وقتی که آن تصاویر آخرالزمانی از غزه تمام مردمان جهان رو شوکه و خشمگین کرده بود، آن ها از انسانیت تهی بودنشان را در توئیتر «ترند» کردند و به رخ جهانیان کشیدند.
بارها از دِی ماه گذشته فکری مثل یک جونده ی موذی که نمی توانی از شرش خلاص شوی و هر بار که می خواهی شرّش را بکّنی، فرار می کند و دوباره سر و کله اش پیدا می شود، آزارم داده است. این که شاید ایرانی ها نفرین شده اند. شاید آه ِ مردم فلسطین و غزه همه ی ما را گرفته است؛ حتی آن دسته از ما که تلاش کرده بودیم در کنارشان بایستیم. مثل داستان های مشترک کُتب مذاهب ابراهیمی. مثل همان داستان هایی که مردمی از قومی گناه کردند و خدا، این خدای ناعادل و بی انصاف، همه را مورد غضب قرار داد، همه شان را؛ حتی بی گناهان و کودکانشان را به گناه دیگران مجازات کرد. تر و خشک را باهم سوزاند. درست مثل همین بمب های اسرائیلی-آمریکایی که هم خامنه ای جنایتکار را می کُشند و هم کودکان بی گناه میناب را. که هم جنگ طلب ها را می کشند و هم صلح طلبان داخل ایران را.
چقدر این بمب ها شبیه خدا می مانند! همان خدایی که از کودکی در مغز ما فرو کرده بودند. همان خدای کور که بدبختی را نمی دید، که فقر را، و بیماری را نمی دید. همان خدای کوری که بی گناه و گناهکار را با هم مکافات می داد. همان خدایی که پیروانش بارها و بارها در تاریخ جنگ راه انداختند و دیگران را سلاخی کردند. بله، این بمب ها خدا هستند! خدای جنگ طلبان! خدای سلطنت طلبان! و شازده هم پیامبرشان است. خدا قومی را مجازات و نابود کرد و سرزمینشان را از آنان تهی و آن را برای تمامی نسل های آینده به خاندان ابراهیم بخشید. شاید شازده هم فکر می کند که او ابراهیم است؟! شاید اصلا سلطنت طلب ها فکر می کنند که تنها مالِکین ایران اند که برایشان حتی مهم نیست چقدر انسان در ایران زیر بمب ها بمیرد و قربانی شود، چقدر ایران ویران شود تا آنها بتوانند به سرزمینشان برگردند؟ شاید آن ها فکر می کنند که تنها مالکین ِ آن سرزمین اند که می روند جلوی سفارت آمریکا از ترامپ برای بمباران ساکنین ایران تشکر می کنند؟! شاید آنها فکر می کنند که قوم بنی اسرائیل اند! قوم برگزیده ی خدا و رضا هم ابراهیمشان است! شاید اصلا برای همین کنار صهیونیست ها می ایستند، چون آنها هم فکر می کنند که تنها مالکین آن سرزمین (فلسطین) اند و بقیه باید نابود شوند تا آنها تنها مالکین آن مُلک باشند.
نوروز آمد و ما لُختیم… لُخت از حتی آرزوها… آرزوهایی که جنگ بر باد داد! آرزوی پیروزی مردم بر آن دژخیمان و جانیان که بر آن ها حکم می رانند. پیروزی نور بر تاریکی… اما حالا تاریکی گویا همه جاست، ما را احاطه کرده است در تنهایی ِ یک کورسو…
امید رهایی ایران برایم همیشه تنها به دست مردم ایران میسر بوده است و جنگ همه ی آن امید ها را به باد داد. مردمی که قرار بود فعال در صحنه ی مبارزه حضور داشته باشند، حالا باید هر روز برای بقای خود بجنگند و پناهگاهی در زیر بمباران ها بیابند. خیابان ها دیگر پر از مطالبه گری اقشار مختلف مردم نیست؛ بازنشستگان، معلمان، دانشجویان، کارگران، زنان…
حالا همه ی آن ها شده اند افراد؛ بدن های تنها… بدن های لُخت و لرزان و تنها در جستجوی بقاء و سرپناه. جنبش های مبارزاتی، دادخواهی و مطالبه گری مردم حالا از خیابان به پستوی خانه ها رانده شده اند. فریاد ها حالا سکوت شده اند و تن ِ لُخت و خون آلود مام ِ وطن زیر موشک ها و بمب ها می لرزد و می سوزد.
عید آمد و ما لُختیم… لُخت از امید و آرزو. مگر تنها به دست یاری یکدیگر برای خود لباسی بدوزیم از همدلی. چهل تکه ای از غم ها و سوگ هایمان، بر تن های خسته مان در این سرمای تنهایی و جنگ …
تورونتو- 1 فروردین 1405
بمبها بر خط لوله زندگی؛ پیامدهای راهبردی حمله به زیرساختهای انرژی ایران

بیان دیدگاه