مسیر تقویتِ نیروی سوم؛ سازمان دهی مستقل برای همیاری با شعارِ نه به جنگ و نه به سرکوب!

داوطلب ||| دو مسیر متفاوت: سرنوشت کارگران میان اتحادیه‌های خاموش روسیه و اتحادیه‌های زنده لهستان

در لحظه‌های بحران سیاسی، زمانی که یک نظم سیاسی در حال فروریختن است و نظم تازه هنوز شکل نگرفته، سرنوشت طبقات حقوق‌بگیر بیش از هر زمان دیگری به توان سازمان‌یافتگی جمعی آن‌ها وابسته می‌شود. تجربه دو کشور در اروپای شرقی—روسیه و لهستان—نمونه‌ای روشن از این تفاوت است؛ دو جامعه که هر دو از دل نظام سوسیالیستی بیرون آمدند، اما نقش اتحادیه‌های کارگری در آن‌ها مسیرهای کاملاً متفاوتی برای طبقه کارگر رقم زد.

لهستان: وقتی تشکل‌های مردمی به نیروی اجتماعی تبدیل می‌شود

در دهه ۱۹۸۰، در دل بحران اقتصادی و سیاسی لهستان، اتحادیه‌ای متولد شد که نه فقط یک تشکل صنفی بلکه یک نیروی اجتماعی گسترده بود: سولیندارنوست (همبستگی). جنبش از اعتصاب کارگران کشتی‌سازی گدانسک آغاز شد و با رهبری چهره‌ای مانند لخ والسا به سرعت به شبکه‌ای ملی تبدیل شد. اهمیت این اتحادیه فقط در سازماندهی اعتصاب‌ها نبود.

جنبش همبستگی سه کار مهم انجام داد:

  • ساخت شبکه اجتماعی میان کارگران (از جمله تشکیل کمیته‌های محلی در کارخانه‌ها و برقراری ارتباط میان صنایع مختلف)
  • تبدیل مطالبات صنفی به مطالبات مدنی (برانگیختن عزم ملی برای مطالبه حق آزادی تشکل پس از یک دوره طولانی محرومیت از تشکل مستقل در دوران پیش از تغییر، و برجسته کردن حقوق شهروندی و تمرین حق آزادی بیان به عنوان حق بدیهی)
  • مشارکت در تصمیم‌های اقتصادی (حضور جمعی کارگران و حقوق‌بگیران در مذاکره برای آینده کشور)

در نهایت، جنبش توانست حضور نمایندگان اتحادیه همبستگی را در مذاکرات معروف به میزگرد لهستان چنان به روند تبدیل کند که مذاکرات اقتصادی بدون حضور نمایندگان این اتحادیه، ممکن نبود. پس از یک دوره تلاش منسجم، طبقه کارگر در لحظه گذار سیاسی به یک بازیگر سازمان‌یافته  تبدیل شده بود، نه صرفاً توده‌ای آسیب‌پذیر. چنین ساختاری توانست حتی در برهه‌های بعدی هم به رکن اصلی دفاع از حقوق کارگران و مستمری‌بگیران تبدیل شود.

در مقابل، تجربه روسیه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مسیر کاملاً متفاوتی را نشان می‌دهد.

اتحادیه‌های کارگری در دوره شوروی عمدتاً بخشی از ساختار دولت بودند، نه نهادهای مستقل کارگران. وقتی اتحاد شوروی فروپاشید، این اتحادیه‌ها نتوانستند بر خلاف برخی دیگر از کشورها به سازماندهی مقاومت اجتماعی دست بزنند. در دهه ۱۹۹۰، در دوران ریاست‌جمهوری بوریس یلتسین، اقتصاد روسیه وارد برنامه معروف به «شوک‌درمانی» شد.

  • خصوصی‌سازی سریع کارخانه‌ها
  • فروپاشی صنایع دولتی
  • تورم شدید و سقوط دستمزدها

در بسیاری از موارد حقوق کارگران ماه‌ها پرداخت نمی‌شد، کارخانه‌ها تعطیل می‌شدند، بیمه‌ها از بین می‌رفت. کارگران اعتراض‌هایی کردند، اما اتحادیه‌های قدرتمند و شبکه‌های اجتماعی سازمان‌یافته‌ای وجود نداشت که بتواند این اعتراض‌ها را به نیرویی موثر تبدیل کند. در نتیجه، در لحظه گذار سیاسی، طبقه کارگر روسیه بیشتر تماشاگر تحولات بود تا بازیگر آن.

در لهستان اتحادیه‌ها از پایین و در محل کار شکل گرفتند، به شبکه‌های زنده و مرتبط جمعی تبدیل شدند، با جامعه مدنی و روشنفکران پیوند خوردند.

اما در روسیه اتحادیه‌ها اداری و وابسته به دولت باقی ماندند، نتوانستند استقلال اجتماعی به دست بیاورند و در لحظات بحران توان بسیج کارگران را نداشتند. در حالی که در لهستان اتحادیه کارگری به یکی از ستون‌های گذار سیاسی تبدیل شد، در روسیه کارگران در جریان خصوصی‌سازی‌های گسترده عملاً بدون سپر دفاعی اجتماعی باقی ماندند.  سیستم الیگارشی روسیه تا امروز نیز ادامه دارد.

پنجشنبه چهاردهم اسفند هزار و چهارصد و چهار


بیان دیدگاه