محمد مالجو ||| آیا خطر فقط در قدرتگرفتنِ فاشیسم است یا در عادیشدنِ منطقِ فاشیسم در ذهن و زبان ما؟
برای پاسخ به این پرسش فقط کافی است تاریخ را ورق بزنیم و دو شعار را روبهروی هم قرار دهیم، دو جملۀ کوتاه، دو ضربآهنگ خیابانی، دو ادعای نجات: یکی «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» و دیگری «رهبر ما پهلویه، هر کی نگه اجنبیه».
ظاهرشان متفاوت است اما، اگر دقیق گوش بدهیم، یک منطق مشترک در هر دو طنین میاندازد: انحصار حقیقت و نفی کثرت. یکی با صراحت میگفت جز این حزب اصلاً هیچ حزب دیگری حق زیستن ندارد؛ دیگری با همان روحیه القا میکند جز این رهبر اصلاً هر نام دیگری نشانهٔ بیگانگی است و هر بدیلی سزاوار طرد. در هر دو اصلاً سیاست از رقابت برنامهها به حذف امکانها فروکاسته میشود. مرز نه میان دیدگاهها که میان «خودیِ نجاتبخش» و «بیگانۀ خطرناک» کشیده میشود. مخالف حالا دیگر نه رقیب سیاسی که خطری برای بقاست. باید بیاعتبار شود، طرد شود، خاموش شود. اختلاف نظر به خیانت تقلیل مییابد و تنوع به تهدید بدل میشود. این همان نقطهای است که زبان، پیش از آن که قدرتی تسخیر شود، تمرین حذف را آغاز میکند.
اینجاست که باید تمایزی اساسی را با خطی پررنگ ترسیم کرد: پتانسیلهای فاشیستی با فاشیسمِ بالفعل فرق دارد. فاشیسمِ بالفعل یک نظم مستقر است: دولت دارد، حزب دارد، ابزار قهر و سرکوب دارد، و حذف مخالف را از شعار به قانون منتقل میکند. در آنجا دیگر برچسب کافی نیست؛ نوبت بازداشت و اعدام و سانسور و حذف فیزیکی میرسد. چنین وضعی امروز در اردوگاه پادشاهیخواهان وجود ندارد. نه قدرت سیاسی در دست دارند نه از دستگاه سرکوب برخوردارند. این را باید صریح گفت تا تحلیل به برچسبزنی فروکاسته نشود.
اما پتانسیلهای فاشیستی به تصرف دولت نیاز ندارند. در زبان رشد میکنند، در عادتهای فکری، در واکنشهای جمعی. اینجا میدان سیاست را به یک دوراهیِ هراسآلود فرومیکاهند: «یا با مایی، یا نابودت میکنیم.» اینجا کثرت را ضعف تلقی میکنند و اقتدار را فضیلت. اینجا نقد دیگر حق شمرده نمیشود بلکه «خیانت در لحظۀ حساس» خوانده میشود. اینجا هنوز زندانی ساخته نشده اما منطق زندان عادی شده است.
بخشی از پادشاهیخواهان امروز دقیقاً با همین منطق سخن میگویند و عمل میکنند. مسئله این نیست که سلطنتطلباند. مسئله این است که سیاست را میدان نجات اضطراری میبینند نه عرصۀ رقابت آزاد. در این نگاه، رهبر را «منجی» میدانند و منتقد را «مزاحم». اینها فاشیسم نیست اما خاک حاصلخیزی برای فاشیسم است. این منطق، اگر در فضای عمومی تکرار و عادی شود، محدود به یک اردوگاه نمیماند بلکه به عادت ذهنیِ گستردهتری بدل میشود.
نگرانی اصلی دقیقاً همینجاست: مسئله فقط احتمالِ هرچند ناچیزِ قدرتگیری یک اقتدارگرایی جدید نیست، مسئله این است که درصدی از هموطنان ما، در داخل و خارج، آمادگی ذهنی پذیرش چنین الگویی را دارند. وقتی جامعهای بپذیرد آزادی را موقتاً قربانی «نجات» کند و قدرت را در دستان یک منجی متمرکز سازد، منطق اقتدارگرایی فعال شده است، حتی اگر هنوز به قدرت دولتی دست نیافته باشد.
تجربۀ جمهوری اسلامی هشدار میدهد. اسلامگرایانِ ۵۷ نیز نه با فاشیسمِ بالفعل بلکه با پتانسیلهای فاشیستی آغاز کردند. با حذف در شعار، پیش از حذف در عمل. فاجعه زمانی ممکن شد که این زبان عادی شد و انحصار را طبیعی جلوه دادند.
فاشیسمِ بالفعلِ دیگری غیر از آنچه اکنون در قالب حکومتِ مستقر وجود دارد ممکن است هرگز پدیدار نشود. اما اگر پتانسیلهای فاشیستی در ذهنها ریشه بدوانند، همیشه امکانی برای بازگشت خواهند داشت، با هر نامی.
میان دو تیغۀ بُران یک منطق مشترک گیر افتادهایم: از یک سو فاشیسم بالفعلِ حکومتِ فرسودهای که دههها آزارمان داده، از سوی دیگر پتانسیلهایی فاشیستی که اکنون در ذهن و زبان جامعه جوانه زدهاند و هیچ نمیدانیم به کجا خواهند رسید. هشدار باید داد، هم دربارۀ استمرار حیات فاشیسم بالفعلِ حکومتی و هم دربارۀ پتانسیلهای فاشیستی در میان ما مردمان.

بیان دیدگاه