ما داغ‌داریم؛ خون از سرِ سرزمینمان گذشته است!

یغما گلروئی ||| محمد عزیزم. پسرِ ورزشکارِ مردم‌دار و با معرفت. حقِ تو در خیابان به گلوله مُردن نبود. تو چیزی جز اندکی شادی و آزادی برای همه نمی‌خواستی. دخترت که آنقدر دل‌بسته‌ی توست حالا چه خواهد کرد؟ مردِ مهربان…

تنها تو می‌توانستی «یارا»ی کم اشتهای من را به غذا خوردن واداری. «فردین» نازنین، دوست و همکارت – که همیشه فن‌های کُشتی را به «یارا» یاد می‌داد – این‌بار هم تنهایت نگذاشت. آن شب برای برداشتن پیکرت از کفِ خیابان جلو آمد و او را هم با گلوله زدند. هر دویتان را در یک روز به خاک سپردیم.

«مُسلِم» شوهرخواهرت هم همان شب در خیابان دیگری کُشته شد. سکوت شرطِ گرفتنِ پیکرتان بود. دندان به جگر داشتیم و دَم نزدیم.

ما داغ‌داریم. خون از سرِ سرزمینمان گذشته است. به سروِ کنار مزارت قسم که تا ابد به یادت و خون‌خواهِ تو و فردین و مُسلم و تمامِ انسان‌های به ناحق کشته‌شده‌‌ی دیگر خواهم بود.

این آسیابِ به خون چرخان، ویران می‌شود، قول می‌دهم.

بیان دیدگاه