اینجا شهر آرام است. مثل همیشه. آدمها سرکار میروند. از سرما به خود میلرزند و در ترافیکی سرسامآور به خانه میرسند. تهران مثل همیشه کثیف و دودالود است. پر همهمه، اشفته و شلوغ. اگر ناظری خارجی باشی و به تهران بیایی ظاهرا چیزی نمیبینی. چیزی هم نیست که در ظاهر ببینی.
اما کافیست بروی یک محلهی کوچک گمنام در جنوب شهر. کاغذی بر سر در هر مغازه هست با عکس مرد جوان و رشید و ان جمله همیشگی جوان ناکام…
یا اگر بروی به یکی از خیابانهای قدیمی شهر مثل نظاماباد، انجا که میگویند جهنم بود، اعلانهای وفات با عکسهای نیمهپاره و ریز ریزشده در کف خیابانها با چهره جوانانی که معصومانه به تو زل زدهاند….
شهر ساکت و مغموم است اما پا به محل کار که میگذاری، صدای هقهق خفهی همکارت، چشمان پفکرده دوستت، نالههای ریز کسی به گوش میرسد.

اگر از بخت و اقبالت اینترنت موبایلت باز باشد و فیلترشکن خوبی داشته باشی، رژهی عکسها بیامان ادامه دارد: حسین، کاظم مریم، علی، رامتین، ماندانا و … و یک عالم و… و انبوهی جوان که در حالتهای مختلف برای رفیقی دوست دختری دوست پسری مادر پدری فرزندی کسی ژست گرفتهاند. عکس پدر و مادری را میبینی که از غم کشته شدن دو فرزند برومند خود خویشتن را حلقاویز کردهاند. …
بعد در خیابانها اسفالت ذوب شده، لکهای خون، تابلوی از جا کنده شدهی راهنمایی و رانندگی، ساختمان سوخته و آتش گرفته و دود شده باهات حرف میزنند. به نجوا، و زیر لب حکایت میکنند که:
برای من مگری و مگو دریغ دریغ – به دام دیو درافتی دریغ ان باشد
از فیس بوک حسن مرتضوی
بیان دیدگاه