امروز دوستان من و آنیشا به یادمان بودند، چون زندان او هزار روزه شد.
درست همین امشب، در شب هزار و یکم، خبر مرگ بهرام بیضایی را شنیدم. و اولین نمایشی که از بیضایی دیدم شب هزار و یکم بود. بخشی از این نمایش به روایتی کهن سال از ضحاک می پردازد، نه دقیقا خود ضحاک، بلکه داستان شهرناز و ارنواز، داستان تاریخی زیستن زنان در کنار و در برابر قدرت. انگار همه چیز در همان حال و هوای اسطوره ای بیضایی دور سرم تکرار می شود. یادم می آید که در طول نمایش از خود بی خود شده بودم، تمام طول نمایش انگار بیست سانتیمتر بالاتر از صندلی نشسته بودم.
چند بار داستان شب هزار و یکم زندان در تاریخ ما تکرار شده؟ چند بار توانسته ایم این داستان را در عرصه هنر به بیان حقیقت خود وادار کنیم؟
شاهکار بعدی بیضایی روی صحنه در آن سالها «مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین» بود. این بار تمام کابوسی که هنوز در آن زندگی می کنیم، بیست سال پیش در یک مجلس شبیه، در سالن اصلی تیاتر شهر، در قالب آن سه مرد پالتوپوش بی چهره که مهندس و شاعر را تعقیت می کردند تعبیر شده بود.
همان سال ها بیضایی سگ کشی را ساخته بود. یک بار دیگر سکانس اول فیلم را نگاه کنید، و این بار به جای یک داستان نوآر، آن را در دوران بلافصل بعد از قتل های زنجیره ای ببینید. باز هم کابوس تعقیب و قتل و استبداد دور سرتان می چرخد.
هم زمان با سگ کشی بیضایی، ناصر تقوایی نیز «کاغذ بی خط» را بعد از سالها ممنوعیت ساخت؛ باز هم جدال تاریخی روشنفکران با صاحبان قدرت در این سرزمین بلاخیز ، که این بار به داخل یک درام خانوادگی کشانده شده بود.
ناصر تقوایی نیز امسال مرد. شکی نیست که کابوس های تاریخی ما به پایان نرسیده، اما آیا دوران کسانی که می توانستند ضحاک را به روی صحنه بکشانند به پایان رسیده؟ به قول بیضایی، تقدیر ما، خود ما هستیم.
بیان دیدگاه