از رنجِ رخشنده رودسری تا استقامتی درخشان!

یاد رفیق رخشنده حسین پور رودسری گرامی باد!

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس – زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار – دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش – می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی – لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

رخشنده را هربار که می دیدی و می خواستی بپرسی که چگونه ای و یا در چه حالی؟ با گره ی ابروانش، و چینِ نشسته بر چهره -که خسته بود اما هنوز نشانی از نشاط و شور جوانی در چین چینِ آن موج می زد- و با تلخی لبخندی بر لبانش تو را از پرسش وا می داشت. و از نگاه مهربانش در می یافتی که دارد می گوید می دانم چه می خواهی بپرسی؟ پاسخ: «که مپرس»!

براستی رخشنده اانسانی بود که رنج خمیرمایه ی پایداریِ شگرف و پرقدرتی در او آفرید که در پناه آن به سربلندی، آزمونی رخشان و رخشنده را از سر گذراند.

شاید بتوان در خاطرمانی که بارها از او شنیدیم که عشق جاودانش علی مهدیزاده از زندان نام او را بر هسته ی خرما حک کرده بود، اشاره داشت. و این نشانه ای بود از عشقی دوسویه و جاودانه.

این عشق با همه ی رنج دلآرائی که با خود داشت، دستمایه ی استفامتی شد در جنبش دادخواهی که تا پایان عمر شریفش با او بود، و بار امانتی بس سنگین را در این راه سخت و دشوار بر دوش کشید و با آن زیست.

یادش گرامی

اتحاد کارگران انقلابی ایران

پانزدهم آذر هزار و چهارصد و چهار

بیان دیدگاه