انقلاب شد. سالهای زندان گذشت. علی از زندان آزاد شد. به تدریج زمزمه دستگیریهای مجدد و حبس و اعدام و اعتراف به گوش میرسید. باز هم به مسیر زندگی مخفی برگشتند. اما یک روز از روزهای فروردین سال ۱۳۶۲، ماموران به خانه آنها ریختند و علی را دوباره بردند. رخشنده و کرامت کوچک هم دربه در، فرار و تعقیب و گریز را تجربه کردند. این بار علی هرگز از زندان برنگشت.
رخشنده میگوید با اعتراضات آبان نود و هشت و سقوط هواپیمای اکرائینی، دوباره خواب از چشمهایش گرفته شده و انگار همان جنایات و همان داغها و فقدانها را دوباره از اول حس کرده است: من همسر و دو برادرم را در جریان همان سالها از دست دادم. همسرم را سال ۱۳۶۲ اعدام کردند، برادر کوچکترم، حمید حسینپور در سال ۱۳۶۲ در کردستان کشته شد و برادر دیگرم، رحیم را در سال ۱۳۶۷ اعدام کردند. آنها از جوانان عضو راه کارگر بودند.
خبر اعدام علی را خواهرش، تلفنی به رخشنده میدهد: «آن روز را فراموش نمیکنم. تاکسی گرفتم و راهی اتاقی شدم که به همت پدر و مادرم برای نجات من و کودکم از دربه دری اجاره شده بود و خودشان هم با من مانده بودند تا تنها نباشم. بین راه نه میتوانستم گریه کنم، نه ضجه بزنم. پر از خشم و فریاد و زاری بودم. یک بخشی از وجودم را گم کرده بودم. اما از آن جایی که من هم تحت تعقیب بودم، نمیتوانستم واکنش علنی نشان بدهم. علی بخش بزرگی از قلب من بود. او را از من گرفته بودند ولی من از ترس آن که صاحبخانه در جریان ماجرا قرار بگیرد، ناچار بودم سکوت کنم. به او گفته بودیم که همسر من در سفر خارج از کشور به سر میبرد. خودم را در سکوت مطلق میزدم و کودکم را در آغوشم میفشردم. به خاطرم میآید که گریهام نمیآمد. تاکسی گرفتیم و راهی بهشت زهرا شدیم. چند ساعتی آواره قطعههای بهشت زهرا بودیم. راننده تاکسی که سرگشتگی من و کودک همراهم را دید، با اینکه چند ساعت به امید پیدا کردن نشانهای از یک گور تازه با ما وقت گذرانده بود، حاضر نشد کرایهاش را دریافت کند. گفت نمیتوانم، نمیخواهم. آن روز گشت و گذار ما مابین قبرهای بهشت زهرا بینتیجه ماند. شب بود که خبر رسید احتمالا او را در خاوران به خاک سپردهاند.»
دو ماه بعد از اعدام همسرش، این بار خبر رفتن برادرش حمید را به او میدهند: «سال ۱۳۵۹ بود که حمید در شمال دستگیر شد. مدت هشت ماه زندان بود و بعد از آزادی از زندان، به کردستان رفت. من همان روزها زندگی مخفی داشتم و به من توصیه کرده بودند خودم را در خیابان نشان ندهم. اما به شدت نگران احوال برادرم بودم.»
رخشنده در کتابی به نام «جانباختگان راه کارگر»، در مورد حمید حسینپور نوشته شده است که وقتی در «کلاچای» دستگیر، بازجویی و پس از آن آزاد شد، با انتخاب خودش به کردستان رفت تا به مردم محروم آنجا کمک کند. محلیها او را «کاک جواد» صدا میکردند و یک شب در حالی که بدن مجروح دوستش را حمل میکرد، با مین برخورد کرد و کشته شد.
این دومین بار بود که رخشنده و والدینش با بزرگترین رنجهای زندگی خود مواجه میشدند و در سکوت عزاداری کردند. دیگر توانی برای ماندن و زندگی مخفیانه برایش نمانده بود، برای همین هم در سال ۱۳۶۳، به واسطه یک قاچاقبر، با پسرش از کشور خارج شد.
هجرت سرآغاز تازهای برای فعالیتهای رخشنده و روشنگریهایش در مورد اعدام زندانیان سیاسی در ایران بود. اما او داغ دیگری را هم تجربه کرد.
سال ۱۳۶۷ خبر میرسد که تنها برادر بازماندهاش، اعدام شده است؛ «رحیم حسینپور رودسری»
میگوید: «سال ۱۳۶۷ بود که رحیم را اعدام کردند. او سال ۱۳۶۵ دستگیر شد و حکم اعدام داشت. امیدمان این بود که حکمش را تخفیف بدهند. اما سال ۱۳۶۷ او را با انبوه زندانیان دیگر اعدام کردند.»
این بار هم به آنها میگویند حق عزاداری ندارید. آن روز به خانواده رخشنده زنگ زده و گفته بودند بیایید بسیج «تهرانپارس».
مادر رخشنده بیرون میایستد و پدر و خواهرش میروند داخل ساختمان: «پدرم تعریف میکرد یک ساک دادند و گفتند این ساک پسرت. او میپرسید آقا! پسر من چه کار کرده بود که مستحق کشتن بود؟ حاج آقا جواب داده بود پسرت در حمله مرصاد دست داشت. پدرم جواب میدهد پسر من اصلاً مجاهد نبود، او یک چپ معتقد بود، چه طور میتوانست در حمله مرصاد دست داشته باشد؟ فرد روبهرو با پرخاش جواب میدهد تنها چیزی که لازم است بدانی، این است که این ساک متعلق به پسر تو است. حرف اضافه موقوف!»
رخشنده میگوید: «مادرم تا زمانی که زنده بود، به دادخواهی امید داشت. او یک زن قوی و با تحمل بالایی بود».
بخشی از گفتگوی منتشر شده با رخشنده حسینپور/ ایرانوایر/ ۱۱ بهمن ۱۳۹۸

بیان دیدگاه