نویسنده: ویجی ورشاد
مترجم: بهمن زرّین
لیبرالها و سوسیال دموکراتهای اصلاحشده بازگشتهاند. آنها خود را به عنوان ناجیان جهان معرفی کردهاند؛ آنها به عنوان دلیلِ غیرمنطقی بودنِ نئوفاشیسم عمل میکنند. این امر به این دلیل امکانپذیر است که اجداد آنها در گودال نئولیبرالیسم و تکنوکراسی فرو ریختهاند، و به این دلیل که دشمنان آنها اکنون خود را به عنوان گرگهای زوزهکشِ راست افراطی معرفی میکنند. لیبرالها و سوسیال دموکراتهای اصلاحشده مانند زامبیها هستند، جسدِ دوباره زندهشدهی یک لیبرالیسم مرده.
این لیبرالها و سوسیال دموکراتهای تغییر چهره داده، نکتهای دارند. اسلاف بلافصل آنها، سنت لیبرال آنها را گرفته و در آتش ریاضت اقتصادی و بدهی به جان خریده بودند. از حزب کارگر بریتانیا گرفته تا حزب کنگره هند، لیبرالها و سوسیال دموکراتهای قدیمی در غرب و جبهههای آزادی ضداستعماری در جنوب جهان، با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، سر تعظیم فرود آوردند و شروع به تطبیق با چهار واقعیت ساخته و پرداخته خود کردند:
اول – اینکه سرمایهداری ابدی است.
دوّم – اینکه چارچوب سیاست نئولیبرال (سرمایهداری رها شده) اجتنابناپذیر است، حتی اگر نابرابری شدیدی ایجاد کند و اهداف اجتماعی را پیش نبرد.
سوّم – اینکه حداکثر کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که جامعه را با اصلاح سلسله مراتب اجتماعی خاص (مانند سلسله مراتب مربوط به نژاد، جنسیت و تمایلات جنسی) بهبود بخشیم.
چهارم – در نهایت، به دنبال هشدارهای ضعیف فریدریش هایک در کتاب «راه بردگی» (۱۹۴۴)، اینکه دنبال کردن هر چیزی بیش از بهبود صرف، حماقت است زیرا یا محکوم به شکست است یا ناگزیر «استبداد» و «بوروکراسی» اتحاد جماهیر شوروی را بازتولید میکند.
همانطور که لیبرالهای قدیمی آشکارا خود را به دستور کار ریاضت اقتصادی-بدهی سیاست نئولیبرالی گره زدند، خود را به عنوان تکنوکراتها بازسازی کردند و شروع به معرفی خود به عنوان تنها داوران آنچه در افکار عمومی برای دیدگاه تکنوکراتیک آنها قابل قبول بود، کردند. این پذیرش درد طاقتفرسای ریاضت اقتصادی توسط لیبرالها و رد انتقاد از آن، به راست افراطی اجازه داد تا خود را به عنوان نمایندگان مردم پنهان کند و از طریق لفاظیهای زشت ضد مهاجرت و «ضد بیداری» لحنی پوپولیستی به خود بگیرد، اما آن را با انتقادات نامنسجم خود از سیستم اقتصادی پیوند دهد. راست افراطی تا حد زیادی با تسلیم لیبرالها به نئولیبرالیسم ظهور کرد. اما راست افراطی از خطوط کلی سیاست نئولیبرالیسم جدا نشده است. آن را در کنار یک دستور کار اجتماعی خشن تکرار میکند. با وجود همه صحبتها در مورد ملیگرایی اقتصادی، راست افراطی یک دستور کار اقتصادی اصیل ندارد.
لیبرالها و سوسیال دموکراتهای اصلاحشده، تسلیم لیبرالهای قدیمی در برابر ریاضت اقتصادی و بدهی را نادیده میگیرند و از بررسی راههایی که تکنوکراسی لیبرال سنگ بنای راست افراطی را بنا نهاد، امتناع میکنند. قرار دادن بازگشت لیبرالیسم به گونهای که گویی میتواند تمدن را از راست افراطی نجات دهد، گمراهکننده است، زیرا این لیبرالیسم و سوسیال دموکراسی اصلاحشده، فرمولبندی متفاوتی در مورد راه پیش رو نسبت به اسلاف خود ندارند. هیچ چیز از لیبرالهای اصلاحشده یا سوسیال دموکراتها این اطمینان را نمیدهد که آنها آمادهاند تا دستور کار محافظهکارانه ریاضت اقتصادی-بدهی-مالی نئولیبرالیسم را بشکنند. آنچه ما داریم، لفاظیهای چپگرایانه و حساسیتهای تحریکآمیز علیه سیستم است، اما وقتی صحبت از چگونگی فراتر رفتن از فجایع سرمایهداری میشود، ناهماهنگی وجود دارد. به طور خاص، هیچ چیز به شکل یک سیاست اقتصادی وجود ندارد که به نابرابری فاحشی که مشخصه دوره نئولیبرالیسم بود، بپردازد. اگر عمیقاً در دستور کار و برنامههای سیاسی سوسیال دموکراتهای جدید کاوش کنید، در میان انبوهی از اصطلاحات سیاست هویتی (که حتی مطالبه کرامت انسانی را در شرایط ستم اجتماعی جدی نمیگیرند)، به سختی میتوانید یک برنامه اقتصادی پیدا کنید که حقوق تودهها را احیا کند یا قدرت ایجاد کند. در بهترین حالت، سیاستهای توزیع مجدد محافظهکارانهای را خواهید یافت که سعی در بازسازی طبقه متوسطی دارند که سوسیال دموکراسی آن را پایگاه واقعی خود میداند – و از هرگونه جاهطلبی برای نمایندگی و سازماندهی فراتر از آن و در بین طبقه کارگر و دهقانان که اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان را تشکیل میدهند، اجتناب میکنند.
مجموعهای از شعارها – برای مثال، تکنوفئودالیسم (یانیس واروفاکیس)، عقبگردهای دموکراتیک (فوتوروی سرخ)، سرمایهداری مترقی (جوزف استیگلیتز)، حقوق همراه با مسئولیتها (راه سوم) – این گسستگی را پرورش میدهند و حس نوستالژیکی را القا میکنند که زمانی یک سیستم دموکراتیک ریشه در سرمایهداری کاملاً رقابتی داشت.
چنین عصر طلایی هرگز وجود نداشته است: رقابت سرمایهداری به سمت انحصارگرایی و استفاده از قدرت دولتی (اغلب با خشونت) برای اعمال اراده این یا آن شرکت و کاهش سهم ثروتی که از طریق دستمزدها و مالیاتها در کل جامعه توزیع میشود، سوق داده میشود، در حالی که اعضای طبقه سرمایهدار درآمد و ثروت را برای خود جمع میکنند و سرمایه بیشتری را برای ادامه سلطه خود جمعآوری میکنند.
علاوه بر این، بازگشت به سرمایهداری «ملایمتر» دوران پس از جنگ، این نکته را نادیده میگیرد که این مدل به استثمار شدید نیروی کار و استخراج غارتگرانه منابع جهان سوم وابسته بود – که بر پایه کودتاها و مداخلات نظامی با هدف خفه کردن حاکمیت دولتهای پسااستعماری بنا شده بود. در حالی که کارگران در شمال جهان ممکن است در طول «عصر طلایی سرمایهداری» (۱۹۴۵-۱۹۷۳) برای مدت کوتاهی از ثبات و رفاه نسبی جزئی برخوردار بودهاند، برای کارگران در سراسر جهان این عصر، عصر رفاه نبود. این عصر طلایی بر اساس ساختار اقتصادی نواستعماری + – دزدی ساخته شده بود که خود را از طریق کودتاهای امپریالیستی (از ایران در سال ۱۹۵۳ تا شیلی در سال ۱۹۷۳) علیه هر کشوری در جهان سوم که سعی در تثبیت حاکمیت خود داشت و از طریق امتناع از اجرای فرمولهای نظم نوین اقتصادی بینالمللی (۱۹۷۴) که توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تصویب رسیده بود، حفظ میکرد. سیستم نواستعماری عصر طلایی را تأمین مالی کرد و از طریق عملیات صندوق بینالمللی پول و شرکتهای بزرگ چندملیتی، امروزه نیز به عنوان سیستم تعیینکننده باقی مانده است. سرمایه همچنان به عنوان «باج» از کشورهای جنوب جهان به حسابهای بانکی دارندگان اوراق قرضه در کشورهای شمال جهان جریان دارد، که اکثر آنها این نقدینگی را میگیرند و به جای سرمایهگذاریهای صنعتی در مقیاس بزرگ، آن را در یک کازینوی مالی گسترده شخم میزنند (اگرچه این بدان معنا نیست که سرمایهگذاریهای بزرگی توسط طبقه میلیاردر در زیرساختهای واقعی در زمینههایی مانند هوش مصنوعی و تولید سلاح انجام نمیشود).
یک پیشنهاد منسجمتر از منظر و تجربه کشورهای جنوب جهان، بازسازی دستور کارهای اقتصادی ملیگرایانهای است که توسط مداخلهگرایی ایالات متحده از هم پاشیده شده است. با این حال، این امر به شدت از دیدگاهی که لیبرالها و سوسیال دموکراتهای اصلاحشده ارائه میدهند، که تحلیلی برگرفته از نوستالژی حسرتبار برای دولتهای رفاه اروپایی و نیو دیل در ایالات متحده ارائه دادهاند، دور است. «بازگشت به سرمایهداری عصر طلایی» یا ساختن «سرمایهداری با چهره انسانی» توهمی است که مردم جهان نمیتوانند آن را تحمل کنند.
یک نظرسنجی قابل توجه که در سال ۲۰۲۴ توسط اتحاد دموکراسیها با عنوان «شاخص ادراک دموکراسی» منتشر شد، نشان داد که اکثر افرادی که در مورد تهدیدهای دموکراسی مورد پرسش قرار گرفتند، سه مورد را به عنوان مشکلات اصلی ذکر کردند: تمرکز درآمد و ثروت، فساد و کنترل شرکتها بر زندگی سیاسی.
جالب اینجاست که ۷۹ درصد از جمعیت چین میگویند که کشورشان دموکراتیک است، بسیار بالاتر از هر کشور غربی. این نظرسنجی که توسط یک اندیشکده لیبرال طرفدار غرب انجام شده است، نشان میدهد که جمعیت چین معتقد است که دولتشان برای آنها کارهای بیشتری انجام میدهد زیرا نیازهای اکثریت قریب به اتفاق را بر نیازهای سرمایهداران در سراسر جهان مقدم میداند. در زمانی که علاقه جهانی به سوسیالیسم وجود دارد و با امکان یافتن درسهایی از تجربه چین در شکستن سد وابستگی، بازگشت به «سرمایهداری مترقی» و ایدههای دمدمی مزاج سوسیال دموکراسی نابجا به نظر میرسد، ایدههای فرسوده دموکراسی لیبرال و سرمایهداری بازار آزاد نیازی به احیای مجدد توسط یک لیبرالیسم زامبی جدید ندارند.
کارل مارکس و تاریخ لیبرالیسم
سنت لیبرالی که در دنیای اندیشههای انگلیسی-آمریکایی زاده و پرورش یافت، در چارچوب مبارزه علیه استبداد سلطنت تدوین شد. نویسندگان انگلیسی-آمریکایی، مانند جان لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۴)، جهانی را بدون پادشاه به عنوان حاکم، اما با منافع مالکیتی، که به عنوان «مردم» شناخته میشوند، به عنوان حاکم، تصور میکردند. لاک استدلال میکرد که نظم تجاری (سرمایهداری) با عمل مستقل اشخاص خصوصی (فردگرایان انحصارگر) بدون هیچ قرارداد صریحی بین آنها پدیدار میشود. وظیفه دولت – صرف نظر از ماهیت آن، چه با پادشاه و چه بدون پادشاه – تضمین اساس مالکیت خصوصی است.
این سنت لیبرال محدودیتهای خود را نمیپذیرفت، مانند باور نژادپرستانهاش مبنی بر اینکه تنها مردمی که میتوانند حاکم باشند سفیدپوستان هستند و اینکه سفیدپوستان مجازند بومیان آمریکا را نابود کنند و آفریقاییها را به بردگی بگیرند، و این باور که مالکیت خصوصی با آزادی انسان در تضاد نیست. لاک، ایدئولوگ جنبش حصارکشی در انگلستان که دهقانان را سلب مالکیت کرد، در رساله دوم حکومت (۱۶۸۹) خود در مورد اینکه چرا بومیان آمریکا باید زمینهای خود را از دست بدهند، با استناد به کتاب مقدس (پیدایش، ۱.۲۸) نوشت: «زیرا من میپرسم، آیا در جنگلهای وحشی و بایرِ کشتنشده آمریکا، که بدون هیچ گونه بهبود، شخم یا کشاورزی به حال خود رها شده است، هزار هکتار زمین به ساکنان نیازمند و بدبخت به همان اندازه امکانات زندگی میدهد که ده هکتار زمین به همان اندازه حاصلخیز در دوونشایر، جایی که به خوبی کشت میشوند، میدهد؟» لاک، که دبیر شورای مالکان لرد کارولینا و دبیر شورای تجارت و مزارع بود، با حذف بومیان از زمینهایی که در اختیار داشت، استدلالی را مطرح کرد که در خدمت منافع خودش بود و در عین حال به او آزادی نوشتن در مورد حقوقی را میداد که برای بومیان قائل نبود. لاک نه تنها سلب مالکیت زمینهای بومیان را توجیه کرد، بلکه به عنوان یک سرمایهگذار در تجارت برده از طریق سهام خود در شرکت سلطنتی آفریقا و به عنوان نویسنده اصلی قانون اساسی کارولینا که مبتنی بر بردهداری بود، چهره اصلی توسعه بردهداری در آمریکای شمالی نیز بود.
سنتهای لیبرال جمهوریخواهانهی مردم فرانسهزبان که در انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ به اوج خود رسید، با تلاش برای جلوگیری از تحقق جاهطلبیهای جمهوریخواهانه و لیبرال مردم هائیتی، در سواحل هائیتی فرو ریخت. در نهایت، سنت آلمانی – که در تدوین اصول لیبرال قانون و آموزش، از طریق آثار افرادی مانند ایمانوئل کانت (۱۷۲۴-۱۸۰۴)، ویلهلم فون هومبولت (۱۷۶۷-۱۸۳۵) و گ. دبلیو. اف. هگل (۱۷۷۰-۱۸۳۱) نقش محوری داشت – نتوانست بر تناقضات بقایای امپراتوری مقدس روم، کنفدراسیونهای ناپلئون و ظهور پروس غلبه کند. هگل فکر میکرد که ناپلئون – «این روح جهان» – آزادیخواهان قدیمی آلمان را نابود خواهد کرد و عصر آزادی در سرزمینهای آنها شکوفا خواهد شد. اما ناپلئون، چه در پیروزی و چه در شکست، لیبرالهای عصر روشنگری را ناکام گذاشت و یونکرها با سلسله هوهنزولرن بازگشتند تا برای یک قرن دیگر حکومت کنند. لیبرالها در واکنش به فرمانهای سرکوبگرانه کارلزباد در سال ۱۸۱۹، در قیام سراسری قاره در سال ۱۸۴۸ شرکت کردند، که شکست آن در براندازی استبداد منجر به سرخوردگی کامل لیبرالها شد (بسیاری از آنها – مانند هاینریش فون گاگرن – در سال ۱۸۴۹ از فردریک ویلیام چهارم، پادشاه پروس، درخواست کردند که تاج مشروطه بر سر بگذارد، در حالی که در فرانسه، امیل اولیویه متحد اصلی لیبرال ناپلئون سوم شد). جمهوریخواهی لیبرال به سرعت در سلطنت مشروطه محو شد.
کارل مارکس (۱۸۱۸-۱۸۸۳) با تکیه بر محدودیتهای هگل، هگلیهای جوان و لیبرالها، که همگی نوعی از سلطنت را پذیرفته بودند، نقد درونی خود از لیبرالیسم را بسط داد و ریشه نقد خود را در ناتوانی لیبرالیسم در فراتر رفتن از روابط مالکیت خصوصی که در جاهطلبیهای آن قرار داشت، دانست. آنچه در نوشتههای اولیه مارکس در مورد آزادی محوری است، اذعان او به حیاتی بودن پیشرفتهای حاصل از انقلاب فرانسه ۱۷۸۹ و لیبرالیسم است. او نوشت، رهایی سیاسی «گامی بزرگ به جلو است. درست است که این شکل نهایی رهایی بشر به طور کلی نیست، اما شکل نهایی رهایی بشر در چارچوب نظم جهانی تاکنون موجود است.» این آرمان نیست که مارکس آن را رد میکند، بلکه حاملان آن، لیبرالها، هستند که در نهایت چنان به دفاع از مالکیت خصوصی وابسته میشوند که به گروهی رنگارنگ تبدیل میشوند که قادر به پیشبرد واضح اهداف سوسیالیستی نیستند. توصیف مارکس در سال ۱۸۵۲ از ویگهای بریتانیایی (لیبرالهایی که با سلطنت و کنترل کلیسا مخالف بودند) کاملاً درست است:
واضح است که شخصیت ویگهای بریتانیایی چه ترکیب ناهمگون و ناخوشایندی خواهد بود: فئودالهایی که در عین حال مالتوسی هستند، پولپرستانی با تعصبات فئودالی، اشرافزادگانی بدون وجهه افتخار، بورژواهایی بدون فعالیت صنعتی، مردانی با شعارهای مترقی، مترقیانی با محافظهکاری متعصب، دلالان اصلاحات هومیوپاتیک، پرورشدهندگان خویشاوندسالاری خانوادگی، اربابان بزرگ فساد، ریاکاران مذهبی، و ریاکاران سیاسی.
حاشیهنویسی سریعی از این نقل قول فوقالعاده کارآمد که در مورد احزاب لیبرال امروزی و روشنفکران سوسیال دموکرات آنها صدق میکند: توماس مالتوس کشیشی بود که معتقد بود رشد جمعیت (و نه غارت سرمایهداری) گرسنگی را افزایش میدهد. طرفداران نهاییگرایی، لایحه اصلاحات انگلستان در سال ۱۸۳۲ را گام نهایی در توسعه لیبرالیسم میدانستند و با گسترش بیشتر حق رأی، به ویژه برای توده مردم، مخالفت میکردند. تارتوف نمایشنامهای از مولیر درباره ریاکاران مذهبی بود.
مارکس در نوشتههای بعدی خود در مورد همین مضامین، ایده «گام بزرگ به جلو» و لزوم ادامه پیشبرد مبارزه طبقاتی به سمت «شکل نهایی رهایی بشر» را حفظ کرد. مارکس در نقد برنامه گوتا (۱۸۷۵) نوشت که «حق هرگز نمیتواند بالاتر از ساختار اقتصادی جامعه و توسعه فرهنگی آن باشد که به آن مشروط شده است.» جامعهای با نیروهای مولدی که قادر به تولید مازاد کافی نیستند و بنابراین دارای نهادهای تفریحی و فرهنگی ناکافی هستند، به خودی خود قادر به تحقق رهایی بشر نخواهد بود. به عنوان مثال، حقوق لیبرال مالکیت در یک سیستم سرمایهداری، «آزادی مالکیت» را برای هر فرد تضمین میکند، که در شکلگیریهای اجتماعی پیشاسرمایهداری محدود شده بود، اما «آزادی از مالکیت» یا به عبارت دیگر، آزادی از استبداد تحمیل شده بر افراد بیمالکیت را تضمین نمیکند. تنها «در مرحله بالاتری از جامعه کمونیستی» که از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی – با فراوانی به عنوان ویژگی آن – منتقل شده است، میتوان پایه اجتماعی آزادی را درک کرد. مارکس در سال ۱۸۷۵ نوشت: «تنها در آن صورت است که میتوان از افق تنگ حق بورژوایی به طور کامل عبور کرد و جامعه بر پرچمهای خود نوشت: از هر کس به اندازه تواناییاش، به هر کس به اندازه نیازهایش.» موضوع چگونگی توصیف «نیازها» (اگرچه او آن را به عنوان یک «سلسله مراتب» که با برآورده شدن نیازهای اساسی آغاز میشود توصیف کرد) در اینجا اهمیتی ندارد. نکته مهم این است که مارکس حداقل سه گسست قاطع با سنت لیبرال پیشین ایجاد میکند:
یک – اینکه ایدههای آزادی و حق را نمیتوان از شرایط مادی زندگی بشر جدا کرد.
دو – اینکه نهاد مالکیت خصوصی چرخهای از استثمار و انباشت ایجاد میکند که ایدههای آزادی و برابری را به ضد خود تبدیل میکند، بدون اینکه شرایط مبادله آزاد و برابر را نقض کند.
سه – اینکه تحقق ایدههای آزادی و حق مستلزم فراتر رفتن از مالکیت خصوصی (روابط اجتماعی سرمایهداری) و ایجاد یک «نظم جهانی» جدید است.
مارکس در نهایت نشان داد که لیبرالیسم نمیتواند ارزشهای خود را محقق کند. پیشبرد این ارزشها مستلزم گسست از سرمایهداری و تشکیل یک جامعه سوسیالیستی است. اما لیبرالها، با اعتقاد به فردگرایی مالکیتگرایانه، نمیخواستند این گسست را ایجاد کنند.
با این وجود، لیبرالیسم به عنوان یک سنت سیاسی و فلسفی ادامه مییابد، اما اکنون در کنار نقدی که محدودیتهای آن را نشان داده بود. بهترین لیبرالیسم، که از قرن نوزدهم برخاسته بود، میدانست که سرمایهداری نابرابری ایجاد میکند و بالاترین شکل سیاست لیبرال، بهبود این نابرابریها از طریق برنامههای رفاه اجتماعی است.
در سراسر اروپا، از دولتشهرگرایی اتو فون بیسمارک گرفته تا دولت رفاه جان مینارد کینز، و سپس در ایالات متحده از طریق اقدامات ضدانحصاری رئیس جمهور فرانکلین دی. روزولت، جریانهای مختلفی رشد کردند که خشونت سرمایهداری را تشخیص میدادند و به دنبال راههایی برای انسانی کردن تأثیر آن بر طبقه کارگر بودند. کل حوزه بحث و اختلاف در مورد رفاه اجتماعی در یک گفتگوی نزدیک یا دور با مارکسیسم باقی ماند، که لیبرالیسم را به عنوان روشنترین نقد سرمایهداری و تأثیر اجتماعی آن تحت الشعاع قرار میداد. حتی سنتهایی که سیاستهای رفاه اجتماعی را رد میکردند (مانند اندیشه ضدکمونیستی، از انجمن جان بیرچ در ایالات متحده گرفته تا انجمن مونت پلرین در اروپا) مجبور بودند با مارکسیسم، حتی اگر فقط به عنوان نقطه مقابل آنها، تعامل کنند.
با این حال، از دهه ۱۹۷۰ به بعد، نسخههای بسیار مطمئنتری از ضدمارکسیسم ظهور کردند که سیاستهای رفاه اجتماعی را کنار گذاشتند و محوریت نقد مارکسیستی از سرمایهداری را رد کردند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بحران بدهی در جهان سوم و اتحادیهگرایی تجاری اتحادیههای شمالی (فرآیندی که عمدتاً توسط واشنگتن مهندسی شده بود) باعث شد این شکاف فکری به انواع نومحافظهکاری و نئولیبرالیسم تبدیل شود، دو جریان با نامهای متمایز که از نقد مارکسیسم و از محوریت فرهنگی رفاه اجتماعی جدا شدند.
ظهور این گفتمانها با ظهور پسامارکسیسم همراه بود، که به نام لیبرالیسم در حمله به مارکسیسم شرکت کرد و نظریه را به پیشامارکسیسم بازگرداند (نمونه بارز آن کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی نوشته ارنستو لاکلائو و شانتال موفه در سال ۱۹۸۵ است که راه را از پسامارکسیسم به لیبرالیسم هموار کرد). رد عناصر اصلی مارکسیسم مستقیماً به عدم انسجام منجر میشود: این شکل از پسامارکسیسم، مبارزه را به خاطر مبارزه ستایش میکند و هیچ استراتژی یا جهتگیری فراتر از جنبشگرایی و بسیج ارائه نمیدهد (برخلاف ایجاد سازمانها و توسعه یک استراتژی برنامهای). مارکسیسم نشان داد که تودهها از نظر تاریخی حول دستور کار ساختن قدرت خود متحد میشوند و از طریق سازماندهی، از آن قدرت برای تبدیل مبارزات تودهای به مبارزات طبقاتی استفاده میکنند که قدرت مردم را علیه سرمایهداران و فرستادگان دولتی آنها متمرکز میکند تا یک جامعه سوسیالیستی بسازند. تمام اینها توسط پسامارکسیسم به نامفهومیِ مبارزات «متعدد» و «متقابل» تقلیل یافته است. پیام اکنون این است که هر کاری میخواهید برای تغییر جهان انجام دهید، و قطعاً اتفاقی خواهد افتاد – نیازی به قرار دادن مسئله نیروهای مولد یا سرمایهداری در دستور کار نیست، یا در واقع نیازی به یک استراتژی سوسیالیستی که شامل احزاب سیاسی به شکل پیشتاز باشد، نیست. نقش ساختاری سرمایه و کار توسط این شکل از مسائل متفرقه سیاسی مبهم شده است.
انقلابها در کشورهای فقیرتر انجام میشوند
سوسیالیسم به عنوان یک امکان به سراغ ما آمد. ما تصور میکردیم که ثروت عظیم تولید شده توسط کار اجتماعی میتواند توسط جامعه برای ثروتمند کردن هر یک از ما مورد استفاده قرار گیرد. ما معتقد بودیم که میتوانیم فناوریهای جدید و ثروت اجتماعی را برای سازماندهی تولید در راستای انسانیت، رفتار با کرامت و مهربانی با مردم و مدیریت منطقی سیاره زمین مهار کنیم. این تاریخ ممکن ما بود. این همچنان امکان ماست. صدها سال، انسانهای حساس برای ساختن جهانی به تصویر آزادی مبارزه کردند. کارگران و دهقانان، مردم عادی با خاک زیر ناخنهایشان، ردای تحقیری را که صاحبان زمین و ثروت بر آنها پوشانده بودند، کنار زدند تا چیزی بهتر را مطالبه کنند. آنها جنبشهای ضداستعماری و جنبشهای سوسیالیستی – جنبشهایی علیه تروریسم گرسنگی و بیآبرویی – تشکیل دادند. اینها جنبش بودند: مردمی در حرکت. آنها زمان حال را بینهایت و موقعیت خود را ایستا نمیدانستند. آنها در حرکت بودند، نه تنها به سمت خانه صاحبخانه یا دروازههای کارخانه، بلکه به سمت آینده.
این جنبشها انقلابهای ۱۹۱۱ (در چین، ایران و مکزیک)، انقلاب ۱۹۱۷ (علیه امپراتوری تزاری)، انقلاب ۱۹۴۹ (چین)، انقلاب ۱۹۵۹ (کوبا)، انقلاب ۱۹۷۵ (ویتنام) و بسیاری دیگر را به وجود آوردند. هر یک از این انقلابها نویدی را ارائه میدادند: جهان نیازی به سازماندهی بر اساس تصویر بورژوازی ندارد، در حالی که میتوان آن را حول نیازهای بشریت توسعه داد. چرا اکثریت مردم جهان باید زندگی خود را صرف کار برای افزایش ثروت عدهای قلیل کنند، در حالی که هدف زندگی بسیار غنیتر و جسورانهتر از این است؟ اگر مردم از چین تا کوبا میتوانستند نهادهای تحقیرآمیز را سرنگون کنند، پس هر کسی میتوانست این کار را انجام دهد. این نوید تغییر انقلابی بود.
شکست انقلاب آلمان در سال ۱۹۱۹ به این احتمال که اروپا از الگوی بلشویکها پیروی کند و رژیمهای سرمایهداری نظامی آنها را سرنگون کند، پایان داد. در عوض، انقلاب در امپراتوری تزاری – کشوری عقبمانده از نظر فناوری و صنعت که بخشهای بزرگی از آسیا و اروپا را مستعمره خود کرده بود – پیروز شد. سپس در سال ۱۹۲۱ انقلابی در مغولستان رخ داد، تقریباً در همان زمانی که بخشهای مختلف امپراتوری تزاری سابق با موج انقلابی به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی منتقل شدند.
آنچه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ علیه تزار آشکار کرد این بود که مردم عادی میتوانند تظاهر به لیبرالیسم امپریالیستی یا دموکراتیک را کنار بگذارند و خود را از طریق یک دولت سوسیالیستی اداره کنند (ایده لیبرالیسم امپریالیستی توسط شاهزاده دیمیتری ایوانوویچ نکلیودوف در رمان رستاخیز لئو تولستوی در سال ۱۸۹۹ به تصویر کشیده شده است). اما بیش از هر چیز، انقلاب اکتبر – مانند انقلابهایی که پس از آن رخ داد (ویتنام در سال ۱۹۴۵، چین در سال ۱۹۴۹ و کوبا در سال ۱۹۵۹) – درستی اصول وی. آی. لنین (۱۸۷۰-۱۹۲۴) را ثابت کرد. این اصول (اینکه لیبرالیسم قادر به تغییر انقلابی نیست، اینکه استعمار باید غلبه کند، اینکه انقلاب میتواند در جایی که نیروهای تولیدی به طور کامل توسعه نیافتهاند، رخ دهد) نسلهایی از انقلابیون در جهان مستعمره را الهام بخشید تا لنینیست و سپس مارکسیست-لنینیست شوند (که شامل افرادی مانند خوزه کارلوس ماریاتگی، مائو تسهتونگ، هوشی مین، قوام نکرومه، ای. ام. اس. نامبودیریپاد و فیدل کاسترو میشد). این اصول کلی مارکسیست-لنینیسم، که اساساً بر اساس تجربه ساخت سوسیالیسم در جهان سوم بنا شده است، را میتوان در قالب موارد زیر تئوریزه کرد:
یک – مارکسیسم، آنطور که در بینالملل دوم (با نظریهپرداز اصلی آن کارل کائوتسکی) توسعه یافت، معتقد بود که نیروهای انقلابی در بلوک پیشرفته سرمایهداری و امپریالیستی، یعنی پرولتاریای صنعتی، شورش خواهند کرد و تاریخ را به سمت سوسیالیسم پیش خواهند برد. این نظریه به واقعیت نپیوست. در عوض، انقلاب در هسته سرمایهداری و امپریالیستی شکست خورد. این به دلیل اشرافیت کارگری یا آنچه لنین به عنوان «قشر بالایی» از «کارگران بورژوا شده» در هسته سرمایهداری تعریف میکرد که خود را با طبقه سرمایهدار متحد کردند. او استدلال کرد که به طور خاص، «رهبران کارگری» از دستمزدهای امپریالیسم سود میبردند و به شدت فرهنگ ایدئولوژیک لیبرالیسم امپریالیستی را جذب میکردند.
دو – در عوض، پیشرفتهای انقلابی در نیمهمستعمرات و مستعمرات رخ داد، جایی که کارگران و دهقانان برای سرنگونی حاکمان استعماری و طبقاتی که با وابستگی خود به استعمار رشد کرده بودند، اتحادی تشکیل دادند. طبقاتی که به نمایندگی از استعمارگران حکومت میکردند، نه انرژی و نه برنامهای برای هدایت جامعه خود به دور از سلطه استعماری یا ایجاد یک دستور کار لیبرال برای خوداتکایی داشتند. آنها نمیتوانستند از امپریالیسم جدا شوند، فقط – شاید – میتوانستند از حکومت مستقیم استعماری جدا شوند.
سه – فرهنگ در بسیاری از کشورهای نیمهمستعمره و مستعمره (بهویژه در آفریقا و آسیا) به دلیل امتناع قدرتهای امپریالیستی از ساخت نهادهای مدرن آموزش، بهداشت و مسکن برای اتباع مستعمره، خنثی شده بود و فرهنگ مستعمرات، رنگ و بوی لیبرال کافی را در اطراف نهادهای قانون و سیاست ایجاد نکرده بود. به همین دلیل، کشورهای تحت کنترل کارگران و دهقانان، لیبرالیسم را در میراث خود نمیگنجاندند، بلکه مجبور بودند اشکال ایدئولوژیک خود را در جامعه جدید ایجاد کنند. موقعیتهای مشابهی در آمریکای مرکزی و کارائیب (از جمله کلمبیا) وجود داشت، جایی که اشکال استعماری حکومت با وجود استقلال رسمی ادامه یافت و لیبرالیسم اساساً محدود شد. در مخروط جنوبی، متفکرانی مانند خوان باتیستا آلبردی (۱۸۱۰-۱۸۸۴) در آرژانتین و خوزه ویکتورینو لاستاریا (۱۸۱۷-۱۸۸۸) در شیلی، رسالههای لیبرالی نوشتند، اما چیزی در مورد مردم بومی یا طبقه کارگر و دهقانان در جوامع خود (که اساساً سیصد سال بعد، لاک بود) نگفتند. نظریههای لیبرال آنها در تضاد مستقیم با دیدگاههای مارکسیستهای نسل بعدی مانند ماریاتگی پرو (۱۸۹۴-۱۹۳۰) و سالوادور د لا پلازا ونزوئلا (۱۸۹۶-۱۹۷۰) بود.
چهار – امپریالیسم رشد سیستمهای اقتصادی مدرن، از جمله ساخت صنعت و زیرساختهای مدرن را خفه کرده بود. مستعمرات وظیفه تولید مواد اولیه، صادرات ثروت خود و واردات کالاهای نهایی را بر عهده داشتند. این بدان معنا بود که کشورهای انقلابی جدید، مسئولیت اقتصادهای وابسته از هم گسیخته با مهارتهای علمی و فنی اندک را بر عهده گرفتند.
هر یک از کشورهای انقلابی که ظهور کردند – از اتحاد جماهیر شوروی گرفته تا جمهوری خلق چین و جمهوری کوبا – این وضعیت و این محدودیتها را به خوبی درک کردند. این دقیقاً همان چیزی است که اکثر لیبرالها و سوسیال دموکراتهای تغییر شکل یافته با شعارهای چپ نمیفهمند: آنها میخواهند از تجربه واقعی ساخت سوسیالیسم که نه در هسته سرمایهداری، بلکه در حاشیه استعماری رخ میدهد و برای ساختن یک فرهنگ سوسیالیستی در برابر مشکلات عظیم عمل میکند، فاصله بگیرند. رد حکومت تک حزبی یا تمسخر «دولتگرایی» یا حتی «اقتدارگرایی» آسان است، اتخاذ زبان لیبرالیسم جنگ سرد آسان است، اما ارائه تشخیصی در مورد اینکه چرا تحولات انقلابی در کشورهای فقیرتر رخ داد و چرا این تحولات انقلابی باید به روشی پیش میرفتند که با بهترین ژستهای ایدئولوژی لیبرال مطابقت نداشت، بسیار دشوارتر است. آزمایشهای سوسیالیستی در کشورهای فقیرتر باید بلافاصله با فهرستی از وظایف مهم، از جمله موارد زیر، روبرو میشدند:
برای دفاع از روند انقلابی در برابر حملات داخلی و خارجی – این به معنای استفاده از نیروهای مسلح و مسلح کردن مردم بود، اما همچنین به معنای جلوگیری از سازماندهی نیروهای ضدانقلاب داخلی در یک بلوک مقاومت بود که با استفاده از گفتمانهای لیبرال «آزادی» تمایل خود را برای بازگشت به قدرت و تحمیل رژیم غیردموکراتیک مالکیت بر تودههای وسیع مردم پنهان میکردند. اینها بحثهای نظری نبودند: اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۱۸ مورد حمله قرار گرفت، کوبا از سال ۱۹۶۲ محاصره شد و چین اکنون با یک تجمع جدی امپریالیستی در سواحل خود روبرو است. کشورهای لیبرال سعی کردند آنها را از بدو تولد خفه کنند.
برای رسیدگی به مشکلات فوری مردم – گرسنگی، فقر و سایر تحقیرهای روزمره که تودهها با آن مواجه هستند باید در اسرع وقت برطرف میشد. این به معنای استفاده از ابزارهای محدود در جامعه به شیوهای بود که برای فرهنگهای ظلم و ستمی که قبلاً وجود داشت، تازگی داشت. این به این معنی بود که رژیم انقلابی باید از دیدگاه کل جامعه تصمیماتی اتخاذ میکرد که مستلزم آن بود که بخشهای خاصی از طبقه کارگر در مدت کوتاهی بسیار سخت کار کنند تا کالاهای کافی برای تأمین نیازهای کل جامعه تولید شود.
برای ساختن نیروهای مولد جامعه – شرایط استعماری به این معنی بود که کشورهای فقیرتر نه زیرساخت (بهویژه سیستمهای برقرسانی و حملونقل) و نه صنعت لازم برای تولید کالاها و خدمات مورد نیاز برای تحقق آرمانهای مردم را داشتند. این زیرساختها و صنعت به علم، فناوری و سرمایه نیاز داشتند – که همه این کشورها از آنها محروم بودند و بنابراین باید به سرعت هم از طریق همبستگی بینالمللی و هم از طریق توسعه سریع آموزش عالی و استفاده از صادرات مواد اولیه برای تبدیل به سرمایه برای صنعتی شدن، تولید میشدند.
خلق دنیای فرهنگی برای تودهها – ساختن نهادهای آموزشی و فرهنگی برای ریشهکن کردن بیسوادی و ایجاد اعتماد به نفس در کارگران و دهقانان برای حکومت بر جامعهی خود، یک پروژهی بلندمدت است که نباید دشواریهای آن را دست کم گرفت. در تمام این تجربیات انقلابی، دشوارترین بخش ساختن یک پروژهی جدید، ایجاد شفافیت، اعتماد به نفس و عزت در تودهها است تا به عاملان تاریخ خود تبدیل شوند و مسئولیت پروژهی دولت را بر عهده بگیرند، نهادی چندوجهی که برای اقتصادهای دیجیتال بسیار پیچیدهی زمانهی ما ضروری است.
فوریترین وظیفه همیشه اولین وظیفه بود، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، زمانی که ابزارهای تکنولوژیکی حمله پیچیدهتر شده بودند. کودتاهای امپریالیستی و تهاجمات نظامی مستقیم تقریباً عادی شده بودند و انواع مداخلات با مصونیت انجام میشد.
جالب است که در کشوری مانند شیلی که در سال ۱۹۷۳ سرنگونی وحشیانهی دولت وحدت مردمی توسط امپریالیستها را تجربه کرد، همدلی بسیار کمی در صفوف لیبرالها و سوسیال دموکراتهای اصلاحشده، نه تنها در جبههی آمپلیو، بلکه در بخشهایی از چپ کمونیست، با وضعیت مثلاً کوبا وجود دارد، کشوری که نه تنها بین سالهای ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ همبستگی کامل خود را با دولت وحدت مردمی نشان داد، بلکه به مقاومت در برابر دولت کودتای نظامی نیز کمک کرد و همواره – به ویژه اکنون – با محاصرهی غیرقانونی و زیانبار به رهبری ایالات متحده روبرو بوده است. اتخاذ زبان لیبرالیسم جنگ سرد، برگرفته از مقلدان جنگ سرد مانند هانا آرنت، بسیار آسان است، اما درک پیچیدگیهای ایجاد یک انقلاب در کشورهای فقیرتر بسیار دشوارتر است.
انقلابهای مارکسیستی از روسیه تا کوبا در قلمرو ضرورت رخ دادند، نه در قلمرو آزادی. برای هر یک از این دولتهای جدید – که بر مناطقی با فقر شدید حکومت میکردند – دشوار بود که سرمایه لازم برای جهش به سوسیالیسم را سازماندهی کنند.
یکی از آنها – ویتنام – توسط ایالات متحده بمباران شده بود، از جمله با سلاحهای شیمیایی، تا جایی که خاکش به طور جبرانناپذیری آلوده و زیرساختهایش نابود شده بود. انتظار اینکه کشوری مانند ویتنام به راحتی به سوسیالیسم گذار کند، سادهلوحانه است. هر یک از این کشورها مجبور بودند برای جمعآوری منابع، خود را تحت فشار قرار دهند و اشتباهات زیادی علیه دموکراسی مرتکب شدند. اما این اشتباهات زاده مبارزات برای ساختن سوسیالیسم هستند؛ آنها مختص آن نیستند. سوسیالیسم را نمیتوان به دلیل اشتباهات در هیچ یک از این کشورها محکوم کرد. هر یک از این کشورها آزمایشی در آیندهای پساسرمایهداری هستند. ما چیزهای زیادی برای یادگیری از هر یک از آنها داریم.
برنامههای بشریت پس از این انقلابها آغاز شد – پروژههایی برای بهبود زندگی مردم از طریق آموزش عمومی و مراقبتهای بهداشتی عمومی، پروژههایی برای ایجاد کار مشارکتی و غنیسازی به جای تضعیف. هر یک از این انقلابها به روشهای مختلفی با ذائقه احساسات انسانی آزمایش کردند: امتناع از اینکه نهادهای دولتی و زندگی اجتماعی توسط تفسیری محدود از غریزه انسانی اداره شوند (به عنوان مثال، حرص و طمع، احساسی است که سرمایهداری پیرامون آن توسعه یافته است). آیا «مراقبت» و «همبستگی» میتوانند بخشی از چشمانداز عاطفی باشند؟ آیا میتوان «حرص» و «نفرت» را بهبود بخشید؟
نیاز به شفافیت و مبارزه طبقاتی
مقطع کنونی نیازمند حرکتی بین دو مفهوم سیاسی است: حاکمیت و کرامت. اینها مفاهیم درهمتنیده عصر ما هستند، با جنبشها و پروژههای دولتی مختلف که با درجات نسبی تعهد به هر یک از آنها فعالیت میکنند.
حاکمیت ملی مفهومی در سطح دولت است که به پروژههای دولتی اشاره دارد که در برابر مداخله منافع خارجی مقاومت میکنند و به دنبال توسعه مجموعهای از سیاستهای سیاسی و اقتصادی هستند که از حقوق و نیازهای مردم خود دفاع میکنند. برای کشوری که از استعمار رهایی یافته است، حاکمیت مکانیسمی برای سنجش میزان توانایی کشور در خروج از فشارهای حکومت استعماری و مداخله امپریالیستی است.
جستجوی حاکمیت به خودی خود یک ادعای منفی است، به این معنی که مخالف مداخله امپریالیستی است؛ خود مقوله حاکمیت، ماهیت روابط طبقاتی درون کشور را توصیف نمیکند و به کشورها اجازه میدهد مسیرهای غیر سوسیالیستی داشته باشند، اما با این وجود مسیرهای حاکمیتی از امپریالیسم را دنبال کنند (به عنوان مثال، ایران یک دولت سوسیالیستی نیست، اما با این وجود به دنبال حاکمیت از چنگال امپریالیسم است). همه پروژههای دولت سوسیالیستی قطعاً به دنبال حاکمیت ملی هستند، اما همه پروژههای جستجوی حاکمیت، سوسیالیستی نیستند.
کرامت مفهومی در سطح مردم است که به این ایده اشاره دارد که هر فرد و سپس جوامع اجتماعی که به عنوان افراد اجتماعی به آنها تعلق دارند، در تمام جنبههای زندگی خود، از یک زندگی روزمره شرافتمندانه (رهایی از فقر و گرسنگی) گرفته تا یک زندگی فرهنگی شرافتمندانه (گرامیداشت میراث فرهنگی خود به عنوان بخشی از فرهنگ بشری)، به دنبال کرامت هستند.
مفهوم کرامت به طور گسترده در طول تاریخ بشر، از سنتهای بودیسم (هر کسی ذات بودایی دارد) تا رواقیگری (کرامت یا شایستگی مشترک بین همه موجودات عاقل)، مشترک است. اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد (1948) با به رسمیت شناختن «کرامت ذاتی» همه «اعضای خانواده بشری» آغاز میشود. اما کرامت یک واقعیت پیشینی بشریت نیست (آنطور که اومانیسم یا لیبرالیسم استدلال میکنند)؛ باید با خروج ما از فلاکت محرومیت (فقر، بیسوادی) و شکلگیری زندگیهای کرامتمندانه (آنطور که سوسیالیسم استدلال میکند) ایجاد شود. به عبارت دیگر، یک نیروی مادی وجود دارد که باید کرامت ما را شکل دهد. سیاستی که کرامت ایجاد میکند، یک سیاست سوسیالیستی است، اگرچه دیگران ممکن است این یا آن عنصر از برنامه سوسیالیستی را اتخاذ کنند. هیچ مدرکی در جهان وجود ندارد که نشان دهد سیستم سرمایهداری میتواند همه مردم را از زندگی تحقیرآمیز رهایی بخشد: سرمایهداری ذاتاً اشکال نابرابری و تحقیر را ایجاد میکند. بنابراین، همه اقداماتی که به دنبال کرامت برای همه هستند، پروژههای سوسیالیستی هستند.
یکی از پیچیدهترین جنبههای وضعیت کنونی جهان ما این است که در حالی که در جهان آتلانتیک شمالی هرج و مرج وجود دارد، به نظر میرسد حس ثبات رو به رشدی در بخشهایی از جنوب شرقی و شرق آسیا وجود دارد. قدرتهای امپریالیستی قدیمی همچنان بر جهانی از ریاضت اقتصادی، بدهی و جنگ اصرار دارند – ایدههای زشتی که برای میلیاردها نفر، از فلسطینیهایی که با نسلکشی اسرائیل روبرو هستند گرفته تا کسانی که در خانههای خود از گرسنگی میمیرند زیرا کار ناپایدارشان درآمد کافی برای زنده ماندن آنها را ندارد، غم و اندوه به همراه دارد.
در همین حال، به ویژه از چین، پیام واضح است: ما باید برای ایجاد آیندهای مشترک برای بشریت، در جهت صلح و توسعه تلاش کنیم. این فراخوانی است که به طور فزایندهای برای مردم سراسر جهان جذابتر به نظر میرسد. اینجاست که به نظر میرسد لیبرالها و سوسیال دموکراتهای اصلاحشده از واقعیت بسیار دور هستند: آنها که به زبان لیبرال اقتدارگرایی دوران جنگ سرد عادت کردهاند، حاضر نیستند به درستی دستاوردهای بزرگی را که در مکانهایی مانند چین و ویتنام با وجود همه مشکلات برای رهایی جمعیت خود از فقر، ایجاد نیروهای تولیدی جدید و باکیفیت و ارائه انتقال فناوری و همکاری اقتصادی و فنی برای صنعتی شدن بخشهای بزرگی از جنوب جهان که از یوغ ساختار نواستعماری جهانی شدن رنج میبردند، به دست آمده است، تصدیق کنند. چین و سایر کشورهای آسیایی مشکلات جهان را حل نکردهاند؛ آنها مدلی «آماده» برای توسعه ارائه نمیدهند. اما آنها موضعی نسبت به جهان – صلح و توسعه – ارائه میدهند که بسیار جذابتر از موضعی است که کشورهای قدیمی آتلانتیک شمالی به نام لیبرالیسم – ریاضت اقتصادی، بدهی و جنگ – ارائه میدهند.
اینطور نیست که لیبرالها و سوسیال دموکراتهای اصلاحشده اینقدر مشتاق ایجاد جنبشهای تودهای و کنار گذاشتن قدرت دولتی باشند. آنها معتقدند که قدرت دولتی را میتوان از طریق صندوق رأی در دموکراسیهای لیبرال به دست آورد و این کار را میتوان با جدا کردن اساسی خود از هدف سوسیالیسم، از تاریخ سوسیالیسم و از تجربه واقعی پروژههای دولت سوسیالیستی انجام داد. اما این یک قدرت دولتی توخالی خواهد بود، زیرا به معنای به دست گرفتن قدرت بدون قدرت، بدون ایجاد جنبشها و سازمانهای سیاسی است که با پایگاه تودهای سرشار از وضوح، اعتماد به نفس و اشتیاق برای تحقق کرامت انسانی کامل، به وجود میآیند. مبارزه طبقاتی همچنان جبهه اصلی نبرد برای ساختن شخصیتهای برجسته آینده است.
جهان میخواهد به سوی سوسیالیسم پیش برود.
منبع: مانتلی ریویو
ویجی پرشاد مدیرِ تری کانتیننتال (موسسه تحقیقات اجتماعی) است. آخرین کتابهای پرشاد عبارتند از: «درباره کوبا» (با نوام چامسکی، انتشارات نیو پرس، ۲۰۲۴) و «صندوق بینالمللی پول جهان را خفه میکند» (با گریو چلوا، انتشارات اینکانی بوکز، ۲۰۲۵).
نویسنده از مشارکتهای فراوان آتیلیو بورون، آتول چاندرا، کارلوس ران، اوگنی موروزوف، گریو چلوا، جان بلامی فاستر، لی بو، مانولو د لوس سانتوس، مایکل بری، میگل استدیل، میکا ارسکوگ، شیران ایلانپروما، سروجانا بوداپاتی، استفانی ودربی بریتو و سودهانو دشپانده سپاسگزار است.
این مقاله به یاد ایجاز احمد (۱۹۴۱-۲۰۲۲) تقدیم شده است، کسی که برای اولین بار به عبارت «آغوش صمیمانه» لیبرالیسم و راست افراطی اشاره کرد.

بیان دیدگاه