رفیق سپیده وُ روشنائی که باشی
در «فلک الافلاک» آوازت
بال وُ پَرِ ماهور می وزد،
بَرزان می خواند،
تو گوئی پرندگانِ این دیار همه ماهورخوانند
و مردمانش ساکنِ گلوی سُهره وُ قناری وُ بلبل و چکاوک
تا کوفتهْ آمده از راهی
در سایهْ سارِ خُنکای بادبیزِ بیدی،
لختی بیارامد
غُبارِ راه از رخت بتکاند،
به پِشنگِ آبی، چهره بشویَد
و خستگی از تن بدر کُند.
دوستدارِ ترانه و ترنّم پرندگان که باشی
بهاران، از جامه دران، چپ کوک
زمستان کُش سر میزند
در شبِ قرار وُ لحظه ی دیدار
به شُمارِ ستارگان،
خال های دست وُ لب وُ سینه ی یار را بشُمار
تا اندوه، از بارِ عشق سفر کند.
همزبان سپیده وُ رنگشارِ روشنائی که باشی
لبخنده ات پنجره می شود وُ
با تباهی در جنگ.
سیاهی از در دیگر می گریزد
باز آفتاب و مهتاب از هم
دمادم
زاده می شوند،
و روزگاران در ترازِ گردشِ خود،
همچند وُ هماهنگ.
سیاوش میرزاده – سوم دسامبر و دوهزار و بیست
برزان: زنگِ صدا – بالا بردنِ زنگ صدا


بیان دیدگاه