بهمن ۱۴۰۰ وقتی وارد زندان زنان قرچک شدم با دیدن زنانی با موهای ژولیده و ظاهری که دیگر هیچ نشانی از زنانگی نداشت حس کردم به ته دنیا پا گذاشته ام، ولی آن زمان نمیدانستم فاجعه ای عمیق تر زیر پوست این زندان هرروز و هرلحظه در جریان است، کابوس دهشتناکی به نام حکم اعدام و زنان بسیاری که با جرائم متعدد زیر این حکم غیر انسانی و قرون وسطایی روزگار می گذراندند.
سه شنبه ها روز انتقال اعدامی ها به انفرادی بود که در نیمه شب از در پشتی برای اجرای حکم به زندان رجایی شهر منتقل می شدند، سه شنبه هایی که با هربار روشن شدن پیج، همه میخکوب می شدند. اسم چه کسی قرار بود خوانده شود؟ سه شنبه هایی که حتی زندانبانان از آن بیزار بودند و به گفته خودشان از اینکه در شیفت آن روز باشند هراس داشتند و هربار که کسی را به انفرادی منتقل می کردند تا مدتها حتی تحمل خانواده خود را نداشتند.

لادن یک محکوم به اعدام بود، به جرم قتل. جزئیات پرونده اش را نمیدانم ولی جزئیات چهره اش را خوب به خاطر دارم، زنی که در تمام سال های زندانی بودنش تمام تلاشش را کرده بود تا چاق شود! به امید پاره شدن طناب دار! اینطور شنیده بود که اگر طناب پاره شود اعدام ملغی میشود.
در آن شش ماهی که قرچک بودم نفر دومی هم نزدیک به اجرای حکم بود، صنوبر، زن ۲۳،۲۴ ساله ای که می گفتند شوهرش راکشته. همسرش با فروشِ تنِ صنوبر مواد خود را تامین میکرد و یک بار پس از مقاومت صنوبر قصد اسید پاشی به او را داشته که در درگیری ظرف اسید بر سینه مرد برمی گردد و باعث مرگ او شده بود. هیچکدام از ادله نتوانسته بود جلوی حکم قصاص را بگیرد و این زن جوان به مانند روحی سرگردان، با چشمانی بی فروغ و صورتی در هم شکسته از سویی به سویی میرفت.
برداشت: از بامداد بیدار
بیان دیدگاه