این طومار طولانی به قلم نادر فتورهچی (لینک در کامنت) ظاهراً ادعانامهای علیه روشنفکران نسل پیش و دفاع از «مشروطهخواهی» است. خواندنش خمیازه میآورد چون پس از عروج راستگرایی افراطی نظیرش را با تروپهای آشنا بارها و بارها در ذم و تقبیح روشنفکران خواندهایم، که تمامی ندارد ماشالله!
باید به امثال فتوره گفت این پنجاهوهفتیها نبودند که نظام آخوندی را چهار دهه سرپا نگه داشتند، همین شما بـبوهای اصلاحطلب بودید که عزمِ استحاله درونیاش را داشتید و تا همین چند سال پیش هم انگشت بنفش در چشم ما فرو میکردید. اینکه یکی بیاید پس از نیم قرن تازه نقد دیسکورس غربزدگی کند که نشان از تیزهوشی ندارد، رونویسی و نشخوار چیزهایی است که ما چهار دهه پیش گفتیم و نوشتیم، وقتی که شما هنوز روی رانت جیم الف در بُنجلنامههای دوم خردادی آسته میرفتید و آسته میآمدید. اصلاحطلبِ سرخورده و پشیمان خیال میکند هرچه بیشتر از این انشاءهای ادبی سوزناک علیه روشنفکران بنویسد زودتر نظم ساواکی را در سینی نقره تقدیماش میکنند، که باقی عمرش را از «تجدد» عقب نماند! تمام این پنجهزار کلمهی کسالتبار مثل صفحهی خط خورده فقط یک کلیشه را تکرار میکند که آی مردم روشنفکران پنجاه و هفتی دشمن تجدد بودند! وای روشنفکران پنجاه و هفتی از غرب متنفر بودند! ما شهر میخواستیم آنها روستا! آه ارتجاع سرخ و سیاه! همان لاطائلات کلیشهای که اگر روشنفکران نبودند ما ژاپن شده بودیم! خودش یک ژانر مداحی و مظلومنمایی شده، آخ در کربلای پنجاه و هفت شهیدمان کردند، گریه ضجه لابه!
حالا هم ظاهراً میخواهند از زیر آرامگاه کوروش به ژاپن نقب بزنند! میمیرند تا اسراییل و کاخ سفید لای زرورق کادوی «تجدد» و «توسعه» تقدیمشان کند! آن اربابان هم یک روز با مجاهدین لاس میزنند روز دیگر با خود سپاه، یک روز با داعش و طالب، روز دیگر با پوتین و نئوفاشیستهای اروپا! چه کنیم؟ برویم تجدد را از زیر استخوانهای کوروش کبیر بیرون بکشیم! ایرانشهر بزرگمان را احیا کنیم! تز صادر کنیم که «مصدق» و جمهوریخواهی خود از ابتدا بیماری بودند نه راه حل، ما به مشروطهی واقعی نیاز داریم! برویم زیر بیرق عالیجناب ثابتی و پرچم اسراییل رژه برویم! برویم چماق صدسالهی فارس را بر سر ترک و کرد و بلوچ و عرب بکوبیم، مرگ بر روشنفکر تجزیهطلب وطنفروش! درست در ژانر کربلایی، وقتی خودش احساس قدرت کند از مظلومیت به در میآید و چماقدار میشود. براستی که تجدد! براستی که آزادی!
~
مثل هر اصلاحطلبِ وامانده و تواب شده، امثال این انشانویسها مستعدِ آن هستند تا نوالههای «منوتو»یی را چهارلُپی ببلعند، که گویا نظم ساواکی پیشقراول تجدد و مدرنیته بود، روشنفکران با کارشکنی جلوش را گرفتند! لازم نیست جامعهشناس باشید تا بفهمید سانسور و استبداد همیشه بزرگترین مانع تجدد فرهنگی در ایران بوده؛ که نهاد دربار بزرگترین مانع روشنگریِ اروپایی بود. که سازمان امنیت بزرگترین تزریقکنندهی ترس و ترور در فضای فکری و فرهنگی آن دوران بود، تروریسم ناب آریامهری! که در آن فضا فهم قانون و حق شهروندی معنی نداشت، کدام مشروطه؟!
~
و اینکه در همان فضای اختناق هم تنها کسانی که ادبیات مدرن، ژورنالیسم مدرن، ترجمه مدرن، ویراستاری مدرن، تئاتر و سینمای مدرن، شعر مدرن و تخیل مدرن، و بله اندیشهی آزادی مدرن و ذهن نقاد اعتراضی و حضور زن در همهی این پهنهها را شکوفا کردند همان روشنفکران بودند، از نویسنده و شاعر و مترجم تا بازیگر تئاتر و ناشر و معلم مدرسه و سایر کارگران فرهنگیِ سکولارِ چپ و ملی بودند که تصویرشان در این ژانر چُسنالهنویسیِ ضدپنجاهوهفتی مدام کاریکاتور میشود، همانها که در دهههای چهل و پنجاه شمسی نه در آکادمیای زیر نظارت پلیسی اجازهی فعالیت داشتند، نه در مطبوعات رسمیِ بادمجان دور قابچین، نه در رادیو و تلویزیون، و با این حال با هزار بدبختی نهال ذهن نقاد و فکر آزادی را در دانشجو کاشتند. همان شاملوها و ساعدیها و اخوانها و چوبکها و دریابندریها و محمدقاضیها و براهنیها که ادامهی تقی رفعت، نیما و هدایت بودند. همانها که میبایست برای ذرهای تولید فکری از نان شب بزنند! و ادامهدهندگان راه همانها که همچنین نخستین نقدهای جدی را به دیسکورسهای روشنفکری بومیگرا و گفتار «غربزدگی» و چپ اردوگاهی نوشتند، بدون آنکه نیاز داشته باشند با وجدان معذبِ نوتوابان فقط قبله عوض کنند و بر سنگ قبر بزرگان بشاشند. /// ع. ک.
عبدی کلانتری:ژانر کربلاییچُسناله
آدرس مطلب فتورهچی:
بیان دیدگاه