بهمنِ هول

سروده ای از سیاووش میرزاده ||َ|

هُشیار وُ به سامان که نبوديم

کسی آمد

کسي که مثلِ هيچکس نبود، کس نبود

آنکه مثلِ خودش بود.

در سرماخيزِ برفیِ فصلی پُرآتش

از گرماکرمِ هُرمِ تن ها وُ هياهوهای تفتيدۀ خروشِ حنجره ها

چون گولِ هول به ناگهانه ای

بر شرارِ فشرده خشمی خموش وُ ديرسال،

بختک وار

فرود آمد.

هُشیار وُ به سامان که نبوديم

کسي آمد

کسي که مثلِ هيچکس نبود

کسي که از کفش وُ کلاه وُ کت وُ شلوار وُ دامن وُ کراوات وُ يقۀ پيراهن

و هرآنچه که بويی از تراوت داشت،

هراسان بود.

وزيدنِ شانه های نسيم را برگيسوانِ شلال

حرام می پنداشت.

کسی که مثلِ هول، از قعرِ ابرهاي سَتَروَن،

آتشبرقِ سمومِ بادهای هرزه گردِ پريشان را

بر کاهدانِ بافته های خوش خيالیِ ما انداخت.

هزاران هزار سلسله جنبانِ عاشقِ عشق

هزاران هزار اين مباد، آن باد گویِ تازه گلو

آونگِ دارهای پريشانِ ترسِ او گشتند.

هُشیار وُ به سامان که نبوديم، کسي آمد

کسي که مثلِ هيچکس نبود، کس نبود، ناکس بود،

خلايق در ماهِ شبِ چهارده زيارتش کردند،

و شاعرانِ سنگِ قبور در رثای بزرگی اش

غزل وُ قصيده وُ چکامه وُ چهارپاره

در ذّمِ عطر وُ گلاب وُ باده وُ گيسو،

در رَدِ عيش وُ عشق وُ طرب وُ ترانه

با قافيه های جورواجور، امّا

با رديفِ واژۀ «هیچ» سرودند.

هُشیار وُ به سامان که نباشيم

باز ناکسي خواهدآمد

که کفش وُ کلاه وُ پيراهن وُ دامن و… و… و…. را

با مارک هاي معروف وُ گران مي شناسد.

پرَه هاي بينی اش با بوی تَرِ ادوکلن، عجيب آشناست،

با قاچِ خربزه، در اطو، رابطه اش خوب است،

حُرمتِ عرقِ پنجاه وُپنج را پاس مي دارد،

دوآتشۀ ميکده وُ بيست ويک خُلار وُ

کنياک سه ستارۀ بدونِ اِسانسِ يزد وُ ….

تَرآب های گوناگون وُ رنگارنگ، که جای خود دارند

و ديگر لامپِ هيچ خانه ای با عرقِ دست ساز،

خاموش نمی شود،

رابطه اش را با خوابِ ما، از نوعِ مستقيم برقرار می کند

و قرص های خوابِ زمانبندی شده

در اندازه های مناسب وُ بسته بندی های زيبا،

به ارمغان می آوَرَد،

زحمتِ خواندنِ لالايي را

از دوشِ حنجرۀ خستۀ مادران برمی دارد.

صدای اذان را با موسيقی پاپ آشتی می دهد

غمِ تحريری و افسردۀ رديف ها را، رنگِ شادِ رَپ می زند

و چه بسيار وُ بسيار وُ بسيارها!

هُشیار وُ به سامان که نبوديم، کسی آمد

کسی که مثلِ هيچکس نبود، ناکس بود.

هُشیار وُ به سامان که نباشيم، کسی می آيد، نه!

ناکسي هیولاوار در نا به هنگامی دیگر می آيد

دوباره در اوجِ شوقِ کودکانۀ ما خانه می کند

و باز روزنه های ترنَم وُ

دريچه هاي رو به باغِ آبادی،

آزادی،

شادی،

بسته مي مانند.

بازنشر11 بهمن 1403

بیان دیدگاه