بیست و سومِ دی ماهی دیگر فرا رسید. روزی که جمهوری اسلامی محمد تقی امانی را از جنبش کارگری-انقلابی مردم کشورمان گرفت. محمدتقی متولد سال 1334، کارگر زاده ای انقلابی، که نه رژیم شاه و نه جمهوری اسلامی، آزاداندیشی انقلابی وی و صلابت و استواری وی در عدالت خواهی را تاب نداشتند. رفیق محمد تقی امانی بیست و سوم دی ماه هزار و سیصد وشصت در زندان تبریز سر بدار شد. در زیر خاطرات بخشی از رفقائی که به دلایل مختلف با این رفیق مراوداتی داشتند، را -با این اعتقاد که بزرگداشت یادِ هر جان باخته ای بزرگداشتِ جنبش انقلابی کارگران است- می آوریم.
بیست و سوم دی ماه هزار و چهارصد و سه

🔴 رفیق محمدتقی اولین مسئول تشکیلاتی ی من بود. در تمام طول زندگی ام هیچ رفیق دیگری- از زاویه دارا بودن برجستگی های انسانی، اخلاقی و رابطه ی متقابل با دیگران- قابل مقایسه ی با رفیق تقی نبوده و نیست….قدم که بر می داشت باعث می شد دیگران هم با او حرکت کنند. در دیگران شوق حرکت ایجاد می کرد….. در شرایطی که در آن دوره مسایل خصوصی آدم ها گم شده و به حاشیه رانده می شدند، تقی به همه ی مسایلِ آن دیگران توجه ویژه و عمیقی داشت. آنگاه که انبوهِ مشکلات توان ها را تضعیف می کرد، و یا اختلاف نظرهای غیرقابل اجتناب اعصاب جمع را در هم می فشردند، او با آرامش و متانت کارها را پیش می برد….نمونه ی کامل یک انسان والا و انقلابی بود.
🔴 در مسافرت هیچگاه مراقبت از بچه ها را از نظر دور نمی داشت. دوست داشتنی، مهربان… که هیچ کس دیگری نمی توانست چنین حسی را با این سرعت در انسان ایجاد کند.
🔴 مهربونی ی زیاد. شوخ طبع و عاقل. فراتر از دور و بری ها در مورد مسایل فکر می کرد. یادمه پانزده سالم بود. فعال بودم و پرجنب و جوش. سال پنجاه و هشت، توی دانشگاه پلی تکنیک روی جدول نشسته بودم. رفیق محمد تقی که از قبل همدیگر را می شناختیم، من را با اسم واقعی ام صدا کرد. من هراسان ازاینکه مخفی کاری در نظر گرفته نشده با سرعت به رفیق یادآور شدم که من اسم مستعار دارم. باید بودی و می دیدی….خنده ای جانانه، صمیمانه، آرام بخش و اعتماد برانگیز همه ی چهره ی زیبای وی را در برگرفت و گفت که این طور؟…اسم مستعار هم داری؟ و خندیدیم…از ته دل خندیدیم. حس خوبی به آدم می داد.
🔴 سال پنجاه و پنج توی کمیته ی مشترک ضد خرابکاری دیدمش. اونا رو در جریان مرتبط با سیروس نهاوندی گرفته بودنشون. گویا حدود دویست نفری را دستگیر کرده بودن. همان شب هشت نفر را کشته بودند، مینا رفیعی یک از این هشت نفر بود که سعید سلطانپور شعر مینای جوان را در موردش سرود. اشتباهی اونو به سلول من آورده بودند. بازجو صبح روز بعد اومد و گفت چرا اینو اینجا انداختید و بردنش. منو هم به خاطر پرونده ی برادرم-که هم پرونده ی رفیق محمدتقی بود به کمیته آورده بودن. شخصا این رفیق رو از قبل نمی شناختم. اونا رو که آوردن با خودشون سیگار داشتن. توی کمیته فقط یکساعت وقت برای سیگارکشیدن بود. سیگارا را زیر فرش قایم کردیم، ولی همون شب از نگهبان درخواست کبریت کردیم و با هم سیگاری دود کردیم، که این خود موجبات خنده ی ما را فراهم کرد…..ما از نگهبان کبریت می گرفتیم و می خندیدیم. با روحیه بود. دیگه اونو ندیدم تا یکسال بعد، سال پنجاه و شش توی اوین. یادم هست اونجا با هم گل کوچک بازی می کردیم. بعدها، بعد از سرنگونی رژیم شاه خانواده های ما به هم نزدیکتر شدند.
🔴 در آستانه روزِ دانشجو سال تحصیلی ۱۳۵۳، کوهنوردی ی گروهی. در مسیر آبشار دوقلو. صبحانه را پای کوه خورده و راه افتاده بودیم. در مسیر به محوطه ی وسیعی پراز درختان گردو و انبوه گردوهای ریخته شده رسیدیم. سال اولی هائی که در گروه کم هم نبودند شروع کردند به جمع کردن گردوها. پس از این بود که آتقی واکنش جالبی نشون داد…..بالا تخته سنگ رفت و خطاب به گروه درخواست کرد که لطفا گردو ها به محوطه ی پای درختان برگردانند……چرا که درعصرهنگام، وقتی که با هزار امید کشاورزان برای جمع آوری محصول می آیند و می بینند که گردویی نیست…….خاطره ی دیگر در هنگام نهار……همه بچه ها غذای خودشان را روی سفره ی تقسیم غذا گذاشته بودیم….نان، پنیر، حلوا شکری ، کتلت و از این قبیل. در بین این بسته ها با پاکتی روبرو شدیم که حاوی نصف مرغ بود…مرغ؟ به نظر غذای لوکسی می آمد. همدیگر را نگاه کردیم و پرسیدیم کی مرغ آورده ؟ آقا تقی گفت: مهم نیست صاحب مرغ کیست، مرغ را ریش و ریش کرد و بین هفت و هشت تا سفره روزنامه -که دور هر کدام چند نفری نشسته بودیم- به تساوی تقسیم کرد و با برقی در چشمانش و شیطنت مخصوص خودش گفت: صاحب مرغ خودش پیدا می شه…. به مانند هزاران هزار انسان شریف و آرمانخواه حیف شد که زود رفت.
🔴 اگر رفیق محمدتقی امانی را ندیده بوده باشی بسیار سخت است او را آنگونه که بود بشود برایت تعریف کرد. شما از هر رده ی سنّی که می بودی مهم نبود. همیشه این اطمینان در تو بود که در دوستی رفیق با تو شکّی وجود ندارد.

بیان دیدگاه