خاطرات یک معلم در حصر خانگی (پابند الکترونیکی)

سال ١۴٠٢ اولین سالی بود که مدرسه نرفتم. من سالِ نود و هشت بازنشسته شدم و در مدرسه غیر انتفاعی مشغول به کار شدم چون با تمام وجود کار و بچه ها رو دوست داشتم.

مدرسه ای که کار می کردم با توجه به نفوذی که موسسین آن در آموزش و پرورش داشتند، به علت فعالیت صنفی و داشتن پابند الکترونیکی حاضر به بستن  قرارداد با من نشدند.

پس  از سال ١۴٠٢ به مدرسه نرفتم. اوّل مهر آن سال حال بدی داشتم و صدای مدرسه و هیاهوی دانش آموزان حالم رو بهم می ریخت و دلتنگت می شدم.

ولی امسال من در حین سرو قهوه بودم که هیاهوی بچه ها رو می شنیدم. دو نفر به عنوان شاگرد و نیروی کار در کافه ام کار می کنند که به هر کدام ماهی هفت و نیم میلیون تومان دستمزد می دهم، در صورتیکه اگر همچنان معلم می ماندم شاید باید به همین ماهی هفت میلیون  قناعت می کردم..

با تمام وجود امسال یه جور تلخ آرومم، وووووولی متاسفانه دیگه احساس می کنم جدای از عشق به فرزندان این مرز و بوم تدریس رو دوست ندارم.

زهرا اسفندیاری / معلم بازنشسته

کانال تلگرام شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان

بیان دیدگاه