به حرفهای همسر اریک کومین فکر میکنم. ژاندارم فرانسوی که سه روز پیش توسط رانندهای زیر گرفته شد و جانش را از دست داد. در مراسمی که در بزرگداشتش برگزار شد، همسر سوگوار، با خشم، با غصه، حرفهایی زد، و تا اینجاها پیش رفت: سال ۱۹۸۱ نباید وجود میداشت.
منظورش از ۱۹۸۱، زمانی است که روبر بدنتر، وزیر دادگستریی فرانسه، لایحهای به مجلس برد تا حکم اعدام برای همهگان و برای همیشه لغو شود.
حیف، دیگر نمیشود اعدام کرد، کسانی، از خشم و غمش بالا میرفتند تا مواضع پسروندهشان را مستحکم کنند.
روبر بدنتر، پیش از آنکه وزیر دادگستری بشود، سالها وکیل بود و علیه اعدام گفت و نوشت و مبارزه کرد. این حرفهایش را از یاد نبریم: هرکس که بازماندهی قتل یکی از نزدیکانش باشد، طبیعی است که اولین عکسالعملش خواست انتقام و خونخواهی باشد. اما، کار قانون و وظیفهی عدالت این نیست که در مسیر خون و خونریزی حرکت کند.
تنها جوامع بیمار، حکم اعدام را حفظ میکنند. معنای این شور و هیجان برای مرگخواهی چیست؟ این واکنشهای فوری، بدوی، چه میگوید؟ که خشونت گذشته را با خشونت آینده پاسخ دهیم؟ تمام این فریادها، خشمها، انتقامها، چه را پنهان میکند؟ چه را نمیگوید؟ اضطراب را. ترس از نگاه کردن و دقیقشدن به اعماق وجود انسان را. فرار کردن از دیدن هیولا در وجود انسان را.

بعد، ۱۹۸۱ است. دارد جلوی نمایندهگان مجلس حرف میزند. با چه یقینی از انسان میگوید: چون هیچ انسانی کاملا مسوول نیست و هیچ عدالتی هم کاملن بیعیب و نقص نیست، بنابراین، مجازات اعدام از منظر اخلاقی پذیرفتنی نیست.
میخواهم به اینجا برسم: وظیفهی تکتک ماست که به طور مشخص، دقیق و روشن، از اعدام، و علیه اعدام حرف بزنیم. مسلمن، مخالفت با اعدام تمام نامهایی که میشناسیم، اما، فراتر از آن، از ممنوعیت برآورده کردن برخی از امیال بگوییم: همانطور که زنای با محارم ممنوع است، کشتن و قتل، به هرشکل و تحت عنوان، برای هر نام و انسانی، ممنوع است.
پس چرا فروید میخوانیم؟ چزاره بکاریا در قرن هجدهم میگوید: اگر بتوانم نشان دهم که مرگ نه فایدهای دارد و نه ضروری است، بشریت را به جایی که باید رساندهام.
و دریدا یادآوری میکند که واسازی را باید به همان اندیشهای ببریم که مرگ را توجیه میکند، کانت، هگل، هرکه.
و روبر بدنتر میگوید: آنکه طرف زندهگی ایستاده، میگوید زندهباد زندهگی، و فاشیست میگوید زندهباد مرگ.
منبع: شبکه ی ایکس «پرهام شهرجردی»
بیان دیدگاه