حلقه‌ی بیمارها

رسول بداقی، معلم زندانی و کنش‌گر صنفی فرهنگیان این شعر را در زندان اوین سروده و برای انتشار در اختیار شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران قرار داده است.

گریه می‌خواهد دلم بسیارها

بهر این اندیشه‌ها بردارها

جای هر اندیشه‌ای جادو نشست

خون چکید از گونه‌ها، خروارها

بی‌گناهی، نیست در آیین ما

پنجه در سر پنجه‌ی خونخوارها

لاف قدرت می‌زند بیچاره چون

کرکسی در مجلس مُردارها

با چنان هیبت ز شیران وطن

خنده دارد، زوزه‌ی کفتارها

تاس رِندان می‌نشیند جفت، جفت

آفرین بر حلقه‌ی بیمارها

بی هنر تا دست بر شمشیر یافت

خامُشی، شده بهره‌ی هشیار ها

در قفس هرگز نمی‌ماند یلی

گو بداند، اسوه‌ی کفتارها

گر خرد، همبستگی آرد به بار

با نسیمی بشکند دیوارها

بیان دیدگاه