گزارش را می خوانم. پنج جنازه متحرک جسم دخترمان که- هنوز هفده ساله نشده- را در یخچال تاریکِ اتوموبیل به غنیمت گرفته بودند.
نیکای ما را، نیکای من را، نجابت ما، شرافت ما، صدایش را، صدایمان را، دلیل زندگی ما را، ما را، رشادت ما، صبوری ما، ما را، آزادگی ی ما را، ناقوس رهائی ی ما را، نیکا را، نیکا را به اسارت گرفته بودند.
قلبم در سینه می تپد.
تاریک دلان در تلاش برای حبس نور، دستان نیکا را دستبند زدند.
سه مزدور در تاریکی……فرزندم را……..فرزندمان را…..ایکاش که همه اش دروغ می بود.
نمی توانم این حدّ از رذالت را متصور شوم. نه، مگر می شود باور کرد این حدّ از سقوط در منجلاب…. نه دروغ است.
خود را جای مادر نیکا می گذارم: نه این تنها کابوس من است….
خود را بجای پدر نیکا می گذارم: نه این حدّ از پستی ممکن نیست….
آیدا می شوم. نیکا را صدا می زنم. می گریم. شیون می کنم. سر راست می کنم. استوار می شوم.
در مرگ انسانیت جامه بر تن می درم.
در تنهائی فریاد می شوم. مرگ بر حکومت اسلامی
چهره ی ولی ی قاتلان در مقابل چشمانم بی حرکت ایستاده است. به چه شبیه است این تشنه ی خون؟
دستانم دستانی را جستجو می کنند.

بیان دیدگاه