نه مارکس و نه انگلس انسان شناس نبودند. در عوض، آنها از نظریه های انسان شناسی معاصر استفاده کردند تا رویکردی تاریخی- ماتریالیستی به تاریخ بشر توسعه دهند. مارکس و انگلس هر دو اکتشافات داروین را به دلیل ارائه ابعاد محیطی وسیع تری برای توسعه جوامع انسانی و روابط انسانی با طبیعت و یکدیگر ستوده بودند. یادداشتهای قومشناختی مارکس از یافتههای مورگان برای نقد انسانشناسان معاصر بریتانیایی استفاده میکردند که کارشان خانواده و مالکیت خصوصی را جدا از عوامل مادی یا اقتصادی میدانست.
علاقه مارکس و انگلس به جوامع باستانی و پیشاسرمایه داری به دلیل شکل اجتماعی آنها بود که در آن «کار» به جای چیزی جدا از کارگر، «بخشی از زندگی» بود.
انگلس در کتاب «سوسیالیسم: اتوپیایی و علمی» استدلال کرد که قدرت حرکت بزرگ همه رویدادهای تاریخی، در توسعه اقتصادی جامعه، در تغییرات در شیوه تولید و مبادله نهفته است.
کار مورگان شواهدی را ارائه کرد که نشان میداد مردان همیشه در جامعه تسلط نداشتهاند، و در بیشتر تاریخ بشر که به صد و سی هزار سال قبل بازمیگردد، جوامع برابریخواهانه، عموماً مادرزادی و مبتنی بر همکاری بودهاند – به عبارت دیگر، کاملاً برعکس فردگرایی و تبعیض جنسیتی که از نابرابری موجود در سرمایه داری ناشی می شود.

بیان دیدگاه