به بهانه اعتصاب غذای ایرج رهنما و غلامرضا غلامی کندازی

زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

عزیز قاسم زاده: اعتصاب غذای دو معلم و کنشگر صنفی فارس آقایان ایرج رهنما و غلامرضا غلامی کندازی اندوه بار است. زندانی وقتی همه مقصدها و مقصودها را بسته می بیند، صلیب جان را یگانه راه رهایی و گشایش می یابد. این حس عجیب و نجیبی است که از آمیختگی توامان غربت و ایمان، وجود آدمی را به سمتی می کشد که اضمحلال و هبوط جسم را می جوید و پرواز روح را از این طریق رنجور می یابد. هر اندازه که جسم مچاله می شود، جان راه عروج می گیرد. تعارض منافع  تن و جان بر سر این انتخاب سخت، نزاعی بر می انگیزاند که بود یکی را نبود دیگری معنا می کند.

زین میان اما مسئولیت جمعی و تعهد اخلاقی و انسانی ایجاب می کند تا آدمی صدای مظلومیت اعتصابیون باشد. به ویژه اینکه هر دو بزرگوار از کنشگران شناخته شده فارس هستند و در مسیر کنشگری همواره پیگیر و حق جویانه عمل کرده اند. از سوی دیگر علی رغم درهم شکسته شدن همه ی جدول ارزش های حقوقی و اخلاقی و پرنسیب های امر قضا، امیدواریم دست اندرکان امور دست روی دست نگذارند و مانع هر اتفاق ناگوار برای آقایان ایرج رهنما و غلامرضا غلامی کندازی شوند. راه آسان و کم هزینه و بی خطر، آزادی قریب الوقوع این دو کنشگر صنفی است.

بی تردید وقوع هرگونه اتفاق ناگوار برای کنشگران صنفی التهاب عجیبی ایجاد می کند. غیرت ها را می شوراند و حمیت ها و همت ها را بر می انگیزاند. کار ملک را تدبیر و تامل و مصلحت  لازم است که دیر گاهی است به تعطیلات طولانی رفته است. باشد که ناگهانی از راه نرسد که زود دیر شده باشد.

بیان دیدگاه