قدرت مقاومت و روایتی هولناک از شلاق‌خوردن به خاطر حجاب

اشاره: گزارش زیر، یکی و فقط یکی از آن خطوط مقاومت درخشان زنان کشور در برابر زن ستیزان حاکم در حوزه حجاب اجباری است. برای درک این که چرا رژیمی که بیش ازششصد نفر را در جریان خیزش انقلابی ژینا کشته، پانصد نفر را کور کرده، بیش از بیست هزار نفر را به اسارت برده و امسال به روایت آمارها بیش از هشتصد و بیست نفر را دار زده است، در برابر اراده زنان نسبت به برخورداری از آزادی پوشش چنین زانو زده و به استیصال افتاده، باید گزارش رویا حشتمی را خواند. و باید به خاطر سپرد که رویا حشتمی ها بسیارند و در سراسر کشور، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه با نافرمانی مدنی آگاهانه و با عزم پولادین و نفرتی عمیق از آپارتاید جنسیتی و نظام منحط مردسالاری حاکم بایدها و خط قرمزهای ارتجاع حاکم را در هم می شکنند. آنان با پرداخت هزینه با جان و تن، زیرپای نظام حاکم را سست کرده اند و با تکثیر شجاعت، مقاومت و پایداری، اقتدارترس را درهم شکسته اند. تردید نباید داشت که هر چه نافرمانی مدنی عمیق تر و گسترده تر با مبارزات کارگری و مطالبات طبقاتی مزد و حقوق بگیران همگراتر شود، بازگشت به خیابان و برچیدن دیکتاتوری آسان تر است. زیرا حتی اگر به ظاهر بین مطالبه آزادی پوشش و مطالبات معیشتی کارگران و مزدبگیران پیوند مستقیمی نباشد، در شلاقی که به تن هر دو گروه می زنند، پیوندی مستقیم برقرار است. رویا حشتمی نوشته:

امروز صبح از اجرای احکام تماس گرفتن برای اجرای حکم ۷۴ ضربه شلاقم با وکیلم تماس گرفتم و با هم رفتیم دادسرای ناحیه ۷ از گیت ورودی رد شدیم و حجابم رو برداشتم رفتیم شعبه ی ۱ اجرای احکام.

‏کارمند شعبه گفت: «روسریت رو سرت کن که دردسر نشه»

‏گفتم: «اومدم بابت همین شلاقم رو بزنید سر نمی‌کنم»

‏تماس گرفتن و مامور اجرای حکم اومد بالا گفت: «حجابت رو سرت کن و دنبالم بیا»

‏گفتم: «سر نمی‌کنم گفت پس که نمی‌کنی؟ جوری شلاقت رو بزنم که بفهمی کجایی برات یه پرونده‌ی جدید هم باز می‌کنم هفتاد و چهارتای دیگه‌م مهمونمون باشی». باز سر نکردم.

‏رفتیم پایین چند تا پسر دیگه رو بابت شرب خمر آورده بودن مرد با تحکم تکرار کرد: «مگه نمی‌گم سر کن؟» نکردم دو تا زن چادری اومدن و روسری رو کشیدن رو سرم باز درش آوردم و این کار چند بار تکرار شد بهم از پشت دستبند زدن و روسری رو کشیدن رو سرم رفتیم طبقه‌ی زیر هم‌کف یه اتاق بود ته پارکینگ قاضی و مامور اجرای حکم و زن چادری کنارم وایساده بودن.

‏ زن هی آه می‌کشید و می‌گفت: «می‌دونم می‌دونم»

‏قاضی معمم تو روم خندید یاد مرد خنزر پنزری بوف کور افتادم روم رو ازش برگردوندم.

‏در آهنی رو باز کردن دیوارای اتاق سیمانی بود به تخت ته اتاقک بود که جای دستبند و پابند آهنی دو طرف تخت بود به وسیله‌ی آهنی شبیه پایه‌ی بوم نقاشی کمی این طرف‌تر بود.

‏یه اتاق شکنجه‌ی قرون وسطایی بود.

‏قاضی پرسید: «خانم حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟»

‏انگار که وجود نداره جوابش رو ندادم گفت: «خانم با شمام» باز جواب ندادم.

‏مرد اجرای حکم گفت: «پالتوت رو در بیار»

‏پالتو و روسریم رو از پایه‌ی بوم شکنجه آویزون کردم گفت: «روسریت رو سر کن»

‏گفتم: «نمی‌کنم. قرآنت رو بذار زیر بغلت و بزن»

‏زن اومد و گفت: «خواهش می‌کنم لجبازی نکن» و شال رو کشید رو سرم.

‏قاضی گفت: «خیلی محکم نزن»

‏مردک شروع کرد به زدن شونه‌هام کتفم پشتم باسنم رونم ساق پام باز از نو تعداد ضربه‌ها رو نشمردم زیر لب می‌خوندم به‌نام زن به‌نام زندگی دریده شد لباس بردگی شب سیاه ما سحر شود تمام تازیانه‌ها تبر شود.

‏تموم شد اومدیم بیرون نذاشتم فکر کنن حتی دردم اومده حقیرتر از این حرفان رفتیم بالا پیش قاضی اجرای حکم دم در روسریم رو در آوردم زن گفت: «خواهش می‌کنم سرت کن» سرم نکردم و باز کشید رو سرم توی اتاق قاضی.

قاضی گفت: «ما خودمون خوشحال نیستیم از این قضیه ولی حکمه و باید اجرا بشه» جوابش رو ندادم.

‏ گفت: «اگر می‌خواید طور دیگه‌ای زندگی کنید می‌تونید خارج از کشور باشید»

‏گفتم: «این کشور برای همه‌ست»

‏گفت: «بله ولی باید قانون رو رعایت کرد» ‏گفتم: «قانون کار خودش رو بکنه ما به مقاومت‌مون ادامه میدیم» از اتاق اومدیم بیرون و باز روسریم رو انداختم

رویا حشمتی

بیان دیدگاه