«شهر بدون جغرافیا» داستان شهری است که دیگر وجود ندارد و نویسنده برای بازسازی آن از خاطرات خود و راویانی دیگر سود برده، و شهر را با زبانی شاعرانه بازسازی کرده است.
داستانهای کتاب به گونه ای مجزا از هم اما در ارتباط با هم قرار دارند. شروع همه داستانها با یک فرد آغاز می شود و یک خط ارتباطی همه داستانها را بهم پیوند می دهد.
