«مانتلی ریویو» و محیط زیست

اتحاد کارگران انقلابی ایران: مطلب زیر متن اصلاح شده ی مصاحبه باتوهان ساریکان (ساریجان) مدیر تحریریه وب سایت خبری «گاسترو اکو«- وب سایتی که در ترکیه فعال بوده و فعالیت خود را بر غذا و محیط زیست متمرکز کرده است- با جان بلامی فاستر – سردبیر «مانتلی ریویو» و استاد بازنشسته جامعه شناسی در دانشگاه اورگان- می باشد. در این مصاحبه جان بلامی فاستر از سابقه فعالیت «مانتلی ریویو»، تاریخ و چگونگی تاسیس، همکاران، موضوعات و محورهای مورد تمرکز، مشکلات و موانع پیش روی و شیوه پیش بردن این امر بزرگ، که تا همین امروز هم کمک شایانی به چگونگی پیش بردن امر مبارزه با تخریب محیط زیست با توجه به پایداری طبیعت و برقراری عدالت اجتماعی نموده است، می گوید. تحریریه اتحاد کارگران انقلابی ایران ضمن سرفرودآوردن در مقابل تمامی کسانی که برای هموار کردن این مسیر فعالیت کرده و می کنند، این مصاحبه را ترجمه کرده است.

باتوهان ساریکان: جان، رابطه شما با طبیعت و محیط زیست چگونه آغاز شد؟ از دوران کودکی خود چه چیزی در مورد آن به یاد دارید؟

جان بلامی فاستر: من در شمال غربی اقیانوس آرام در ایالات متحده، جائی که به خاطر وجود جنگل ها و محیط طبیعی اش معروف است، بزرگ شدم. در سیاتل به دنیا آمدم، اما زمانی که بین یک تا پنج ساله بودم، در ریموند (واشنگتن)، شهری که در آن چوب فراوان بود، زندگی می کردیم، پدرم معلم بود.

برخی از کارخانه های چوب بری در ریموند، که یکی از آنها متعلق به شرکت «ویرهایوسر» بود، زونا را از سرو قرمز غربی می ساختند. خاک اره ی سدر سرخ غربی یکی از عوامل شناخته شده و تاثیرگذارِ اصلی بیماری آسم است که حاوی ماده شیمیایی به نام اسید پلیکاتیک است. این ماده در آن زمان به طور گسترده شناخته شده نبود. علیرغم اینکه از قبل بیماری آسم در خانواده ما وجود نداشت، ولی هر سه فرزند خانواده ما از سنین پائین به این بیماری مبتلا شدیم. در نهایت من با یکی از جدی ترین موارد آسم در کشور مواجه شدم.

زمانی که من پنج ساله شدم، به حومه ای خارج از تاکوما، واشنگتن، به نام «فایرکرست» – به شیوه انبوه سازان طراحی شده بود- نقل مکان کردیم. در آنجا حساسیت من نسبت به محیط زیست بسیار بالا رفت. زیرا وقتی به تاکوما رفتیم آلودگی ی بوی کارخانه های کاغذ و خمیر کاغذ بی اندازه بود و مادرم همیشه نگران این بود که چگونه این آلودگی بر شدّت گرفتن بیماری  آسم من تأثیر می گذارد. شهر نیز به نظرم شلوغ بود (البته نه با استانداردهای امروزی). بنابراین، از سنین پایین، من از آلودگی، ازدحام و جنبه های خاصی از صنعتی شدن بیزار بودم. تضاد بین محیط طبیعی نسبتاً بکر در شمال غربی و آلودگی ی ناشی از آن روزها، عمدتاً توسط صنعت چوب و فرآوری چوب و کارخانه‌های خمیر و کاغذ، کاملاً آشکار بود.

مدت زیادی از رسیدن ما به «فایرکست»- شش سالم بود- نگذشته بود که خواهر سه ساله ام دچار حمله آسم شد. او همان شب در بیمارستان درگذشت. من نیز حدود دو هفته بعد دچار حمله ی شدید آسم شده و تقریبا نزدیک بود، بخشی به خاطر بیماری آسم و بخشی دیگر به دلیل داروهایی که بیمارستان تجویز کرده بود، بمیرم. این در واقع یک رویداد تکراری در زندگی من بود. من به چادرهای اکسیژن، تغذیه وریدی، بستری شدن طولانی مدت در بیمارستان و دوزهای بسیار زیاد استروئید عادت کرده بودم که وزنم را دو برابر کرده بود.

یک بار دیگر در سن شش سالگی پس از ترخیص شدن از بیمارستان به دستور پزشک اجازه نداشتم بیرون بروم، بدوم یا به مدرسه بروم (من مجبور بودم یک معلم خصوصی داشته باشم). سرانجام در سن هفت سالگی به مدت بیش از دو سال دور از والدینم به خانه آسم ملی در دنور فرستاده شدم. این مرکز سابقا آسایشگاه بود و بهترین پزشکان آسم کشور را داشت. همه اینها تأثیر عمیقی روی من گذاشت و در سنین پایین به من آگاهی زیست محیطی داد.

البته، پیاده روی و کمپینگ در شمال غرب، به ویژه در جنگل های بارانی المپیک، بخشی از رشد من در سال های بعد بود. هنگامی که اولین «روز زمین» در سال هزار و نهصد و هفتاد فرا رسید، من عمیقاً درگیر فعالیت های مختلف و ایده رویکرد منطقی به محیط زیست بودم. اما در آن زمان در المپیا، واشنگتن زندگی می کردم که آلودگی کمتری داشت. من فکر می کردم که شرایط در شمال غرب نسبت به بقیه کشور قابل رشک است. تمرکز اصلی من در آن زمان بر اعتراض به جنگ ویتنام بود، جایی که ناپالم بر روی کودکان ریخته می شد، نه بر محیط زیست به عنوان چنین چیزی.

من ابتدا در دهه هشتاد از طریق مارکسیسم و نقد سیستماتیک تخریب محیط زیست توسط سرمایه داری به طور گسترده به مسئله اکولوژیک بازگشتم. در اوایل دهه هشتاد، در طی مناظره‌هایی با یکی از دوستانم در تورنتو، زمانی که در دانشگاه یورک تحصیل می‌کردم، متوجه شدم که کارل مارکس به‌عنوان ضد طبیعت توصیف می‌شود، چیزی که آشکارا اشتباه بود. هنگامی که در اواسط دهه هشتاد به شمال غربی بازگشتم تا به عنوان استاد دانشگاه، پس از هشت سال دوری، موقعیتی را به دست بیاورم، اوضاع به طور قطعی تغییر کرده بود. مردم روی درختان نشسته بودند تا از قطع درختان جنگل های قدیمی جلوگیری کنند و رودخانه کلمبیا به دلیل نشت های رادیواکتیو از نیروگاه هسته ای هانفورد به عنوان پرتوزاترین رودخانه جهان تعیین شده بود. همه جا نگرانی هایی در مورد استفاده از آفت کش ها وجود داشت – ریچل کارسون آنها را زیست کش نامید – به ویژه در رابطه با صنعت جنگل. در همین حال، تغییرات اقلیمی، تخریب لایه اوزون و تسریع انقراض گونه ها در سراسر جهان به وضوح نشان داد که مشکل زیست محیطی اکنون مشکلی سیاره ای است و تنها می توان آن را بر اساس تأثیرات سرمایه داری به عنوان یک سیستم جهانی درک کرد. این منجر به تغییر در تحقیقات من در اواخر دهه هشتاد و انتشار «سیاره آسیب پذیر» در سال هزار و نهصد و نود و چهار شد.

باتوهان ساریکان: از چه زمانی به سوسیالیسم علاقه مند شدید؟

جان بلامی فاستر: از همان سنین پایین، من عمیقاً شیفته انقلاب‌ها به معنای تاریخی بودم، خیلی قبل از اینکه سوسیالیسم را درک کنم. من به نوعی همان چیزی بودم که در ایالات متحده گاهی اوقات به آن «بچه پوشک قرمز» می گویند، اگرچه نه در حد همسرم، کری آن نائوموف، که در یک خانواده سازمان دهنده اتحادیه در طبقه کارگر صنعتی و حزب کمونیست بزرگ شده بود.

مادرم انگلیسی بود و در سازمان‌های مختلف وابسته به حزب کمونیست در بریتانیا که عمدتاً با مبارزه برای باز کردن جبهه دوم در جنگ جهانی دوم مرتبط بودند، شرکت داشت. هنگامی که او با یک قایق به ایالات متحده می آمد، یک مسافر آلمانی به او هشدار داده بود با توجه به تعقیب قرمزها در دوران مک کارتی، که در آن زمان تازه شروع شده بود، سابقه سیاسی خود را پنهان کند.

من تا زمانی که خودم در نوجوانی درگیر تظاهرات ضدّ جنگ نشده بودم، از سابقه مشارکت او در سیاست سرخ در بریتانیا اطلاعی نداشتم. پس از آنکه او متوجه شد من مسیر سیاسی خود را انتخاب کرده ام، تصمیم گرفت درباره تاریخچه‌ ی مبارزاتی اش با من صحبت کند.

پدر من یک نیو دیلر سوسیالیست و از حامیان هنری والاس در مبارزات انتخاباتی او برای ریاست جمهوری بود. او معتقد بود که برای من خواندن مانیفست کمونیست و سایر آثار مرتبط  -زمانی که هنوز در دبستان بودم- برایم مهم بود. اطرافم را کتابخانه کتاب‌های او درباره سوسیالیسم، صلح و محیط زیست احاطه کرده بود. از حدود شش هفت سالگی هر چیزی که مربوط به انقلاب بود من را مجذوب خود کرد، اگرچه البته رمانتیسم خاصی در آنجا وجود داشت. بنابراین، سوسیالیسم به طور طبیعی برای من به وجود آمد.

براساس استانداردهای ایالات متحده تمام بحث‌های ما در خانواده‌ام – در زمانی که من در حال رشد بودم- بسیار رادیکال بود. اما من تا زمانی که وارد دانشگاه نشدم آگاهانه مارکسیست نشدم. نزدیک پایان جنگ ویتنام، زمانی که جنبش ضدجنگ فروکش کرده بود، برای مدتی در ناامیدی بین یک نابخردانه گرایی سرکش (خواندن فریدریش نیچه، آرتور شوپنهاور، و سورن کی یرکگور) و مارکسیسم انتقادی، که ابتدا سطحی و سپس در یک سطح عمیقتر مطالعه کردم، متزلزل شدم. البته مارکسیسم پیروز شد. در مواجهه با کودتای سازماندهی شده توسط ایالات متحده در شیلی سالوادور آلنده و بحران اقتصادی سرمایه داری در اوایل تا اواسط دهه هفتاد، تصمیم گرفتم زندگی خود را وقف نقد سیستم کنم.

باتوهان ساریکان: در مقاله خود با عنوان «اکولوژی و گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم» در شماره نوامبر دوهزار و هشت «مانتلی ریویو» شما می گویید که «رابطه انسان با طبیعت در قلب گذار به سوسیالیسم قرار دارد.» می توانید آن را توضیح دهید؟

جان بلامی فاستر: سوسیالیسم توسط مارکس و فردریک انگلس در شرایط انسانی-اکولوژیکی تعریف شد. از این رو، در ماتریالیسم تاریخی کلاسیک، طبیعت/ بوم شناسی و سوسیالیسم به طور ذاتی مرتبط بودند. کتاب «وضعیت طبقه کارگر در انگلستان» انگلس به همان اندازه که متنی سوسیالیستی بود، یک متن زیست محیطی بود. مارکس فرایند کار و تولید را تشکیل دهنده متابولیسم اجتماعی بین بشریت و متابولیسم جهانی طبیعت می دانست. او سوسیالیسم را بر حسب تنظیم عقلانی این متابولیسم اجتماعی توسط تولیدکنندگان مرتبط به گونه‌ای تعریف کرد که انرژی انسان را حفظ کند و توسعه آزاد انسان را  ارتقا بخشد. بشریت نیاز داشت تا به عنوان (سران خوب خانواده) با زمین به شیوه ای پایدار ارتباط برقرار کند. بنابراین، برای مارکس، تولید، یک رابطه بوم‌شناختی و هم چنین اقتصادی بود، و سوسیالیسم، شکلی منطقی از آن متابولیسم بود که در آن زمین پایدار بود و «توسعه آزاد هر یک شرط توسعه آزاد همه بود».

باتوهان ساریکان: در این مرحله، آیا این رویکرد صحیح‌تر نیست که فکر کنیم مبارزه اکولوژیک بخشی از سوسیالیسم است، نه صحبت از یک حوزه جداگانه، اکوسوسیالیسم؟

جان بلامی فاستر: این سوال خوبی است. برخی از نظریه پردازان تلاش کرده اند که سوسیالیسم را با اکوسوسیالیسم جایگزین کنند که این یک اشتباه است. سوسیالیسم خود اکولوژیک است. اکوسوسیالیسم به درستی به عنوان چیزی متمایز یا فراتر از سوسیالیسم تلقی نمی شود، بلکه به عنوان یک سنت خاص که جنبه های بوم شناختی را که به درستی به خود سوسیالیسم تعلق دارند، به طور کامل نشان می دهد و بدون آن در تضاد آشکار با خود است. هیچ برابری اساسی بدون پایداری اکولوژیکی و هیچ پایداری اکولوژیکی بدون برابری اساسی وجود ندارد.

باتوهان ساریکان: اجازه دهید در مورد «شکاف متابولیک» صحبت کنیم. آیا می توانید به زبان ساده برای یک فرد معمولی که در خیابان راه می رود توضیح دهید که شکاف متابولیک چیست و چگونه بر زندگی آنها تأثیر می گذارد؟

جان بلامی فاستر: ایده اصلی شکاف متابولیک خیلی سخت نیست. رابطه انسان با طبیعت، مانند تمام زندگی، یک رابطه متابولیکی است، یعنی ما انرژی و منابع مادی را از محیط به عنوان پایه ای برای زندگی می گیریم، آن را در بدن خود متابولیزه می کنیم و زباله ها را به زمین باز می گردانیم. در مورد انسان ها -به عنوان موجودات خود واسطه طبیعت- رابطه ما با طبیعت شکل متابولیسم اجتماعی را به خود می گیرد که عمدتاً از طریق فرآیند کار و تولید اعمال می شود. با این حال، با توسعه سرمایه داری، این متابولیسم اجتماعی از خود بیگانه شد: بشریت بیشتر با زمین بیگانه شد، همانطور که در نوشته مارکس تحت عنوان «مصادره اصلی» یا حذف جمعیت از سرزمین در قرن پانزدهم تا نوزدهم مشهود است. سلب مالکیت زمین، منابع و بدن انسان در سراسر جهان، که اساس سرمایه داری صنعتی را تشکیل می دهد. طبیعت در این سیستم دیگر به عنوان رابطه ای که ما به آن تعلق داریم تلقی نمی شود، بلکه چیزی است که باید تسخیر شود و به عنوان یک «هدیه رایگان» به سرمایه تلقی شود.

مارکس عمیقاً تحت تأثیر کار شیمیدان کشاورزی آلمانی یوستوس فون لیبیگ بود که بر موضوع چرخه مواد مغذی و تضادهایی که در کشاورزی صنعتی در این رابطه ایجاد شده بود تمرکز داشت. با تمرکز جمعیت در شهرهای بزرگ صنعتی، غذا و فیبر صدها و حتی هزاران مایل به مراکز تولیدی جدید فرستاده شد. در نتیجه، مواد مغذی ضروری خاک مانند نیتروژن، فسفر و پتاسیم به عنوان زباله و آلودگی وارد شهرها می‌شوند و به خاک باز نمی‌گردند و حاصلخیزی آن‌ها به پایان می‌رسد. (این فرآیند بعداً به مرحله دیگری رسید، زیرا حیوانات مزرعه از خاک خارج شدند و در مقدار زیادی خوراک متمرکز شدند.) مارکس این را به عنوان «شکافی در روند وابسته متابولیسم اجتماعی» بین بشر و طبیعت می‌دید، بنابراین یک بحران اکولوژیکی ایجاد می‌کرد. . گوانو از پرو و استخوان‌هایی از میدان‌های جنگ ناپلئونی و دخمه‌های اروپا برای احیای خاک انگلیس وارد شدند. بحران خاک در اواسط قرن نوزدهم منجر به توسعه صنعت جهانی کود شد که در نهایت منجر به شکاف اکولوژیکی سیاره ای مرتبط با اختلال در چرخه جهانی نیتروژن و فسفر شد. موضوع چرخه مواد مغذی و مفهوم متابولیسم در این زمینه اساس تفکر همه اکوسیستم ها و اکولوژی سیستم ها شد. امروزه دانشمندان آب و هوا گرمایش جهانی را به عنوان یک «شکاف انسانی» در متابولیسم سیستم زمین توصیف می کنند.

باتوهان ساریکان: به هر حال، آیا این تصوری که مارکس مطرح می‌کند این نیست که هر سوسیالیستی باید برای اکولوژی مبارزه کند؟

جان بلامی فاستر: بله، البته. و به روش دیگری نیز کار می کند. هر بوم شناس باید برای سوسیالیسم مبارزه کند.

باتوهان ساریکان: آیا می توان گفت هنری دیوید ثورو، که به مدت دو سال به تنهایی در سواحل دریاچه والدن زندگی می کرد و از پرداخت مالیات خودداری می کرد، از شکاف متابولیک جان سالم به در برد؟ اگر بخواهیم این موضوع را به طریق دیگری بپرسیم، آیا می‌توانیم شکاف متابولیک را به صورت جداگانه معکوس کنیم؟

جان بلامی فاستر: ثورو می‌توانست صدای سوت قطار را از والدن پاند بشنود و به خوبی می‌دانست که هیچ گوشه‌گیری واقعی از دنیای سرمایه امکان نخواهد داشت. ما شخصاً می توانیم پناهگاه و آرامشی موقت پیدا کنیم. با این حال، به عنوان موجودات اجتماعی که به طور کلی به بشریت توجه دارند، نمی‌توانیم چشمان خود را بر سرنوشت صدها میلیون و حتی میلیاردها انسانی ببندیم که زندگی آنها تحت تأثیر شکاف سیاره‌ای قرار می‌گیرد و در بسیاری موارد زندگی آنها کوتاه می‌شود. همچنین نمی‌توانیم سرنوشت نسل‌های جوان‌تر و نسل‌های آینده را نادیده بگیریم، که پرسش‌هایی در مورد بقای انسان ایجاد می‌کند. البته ما از ثورو در مورد نافرمانی مدنی او چیزهایی برای یادگیری داریم، اگرچه شاید به ندرت از میراثی که او به همه ما داده است، استفاده کرده باشیم.

باتوهان ساریکان: ما در مرحله ی اولِ یک بحران آب و هوایی انسانی هستیم. به دلیل ناهنجاری های اقلیمی (گرمای شدید و باران، امواج گرما، بدتر شدن تعادل هیدرولوژیکی و غیره) بیشتر و بیشتر مردم می پذیرند که این بحران مشکل امروز است، نه مشکل فردا. به نظر می رسد این ناهنجاری ها بر محروم ترین جوامع تأثیر می گذارد. چگونه شکاف متابولیک را با نابرابری های اجتماعی-اقتصادی مرتبط می کنید؟

جان بلامی فاستر: اشتباه است که این را به عنوان «مرحله ی اولِ یک بحران آب و هوایی انسانی» تصور کنیم. ما بیش از نیم قرن است که درباره این بحران می دانیم و برای جلوگیری از آن کاری انجام نداده ایم. واقعیت این است که ما به سرعت به افزایش یک ونیم درجه سانتی گراد در دمای متوسط جهانی نزدیک می شویم و چیزی باقی نمانده که این افزایش به دو درجه سانتی گراد برسد. برای اینکه شانس پنجاه درصدی برای جلوگیری از افزایش دو درجه سانتی گراد داشته باشیم، باید سال به سال انتشار جهانی کربن را حدود پنج درصد کاهش دهیم، که خود مستلزم تغییر انقلابی در روابط ما با زمین است.

این حفاظ‌های آب و هوایی مهم هستند، زیرا نشان‌دهنده آن چیزی است که دانشمندان آب و هوا از آن می‌ترسند- نقطه‌ی بی‌بازگشت- جایی که اثرات بازخورد مثبت در آن نقش خواهد داشت و تغییرات اقلیمی را به‌گونه‌ای پیش می‌برد که خارج از کنترل ما و غیرقابل برگشت است. از این نظر، ما در مرحله ی اولِ بحران آب و هوای انسانی نیستیم، بلکه به مرحله تعیین کننده ای نزدیک می شویم که ممکن است سرنوشت بشریت را تعیین کند. مطمئناً درست است که مردم به دلیل رویدادهای شدید آب و هوایی از گستردگی کامل تهدید آگاه می شوند، اما قدرت ها، که البته عمیقاً از این روندها آگاه هستند، هر کاری می کنند تا جلوی توسعه آگاهی واقعی از انچه در حال رخدادن است و تغییرات اجتماعی لازم را بگیرند. زیرا اولویت آنها این است که تمام تلاش خود را برای حفظ و تقویت قدرت خود انجام دهند.

این به خودی خود به ما می گوید که همه چیز به نابرابری اجتماعی-اقتصادی مرتبط است. میلیاردرهای جهان تنها در سال دوهزار و بیست و سه شاهد افزایش نزدیک به نهصد میلیارد دلار در ثروت خود بودند. آکسفام سال گذشته گزارشی منتشر کرد که نشان می‌داد یکصد و بیست و پنج میلیاردر ثروتمند، به طور متوسط، یک میلیون برابر بیشتر از یک فرد معمولی – در نود درصد پایین درآمد جهانی- مسئول انتشار کربن هستند. حتی در شرایطی که بحران‌های اکولوژیکی و اقتصادی بشریت را با بحران کامل تهدید می‌کند، به اصطلاح ارباب جهان، همانطور که گاهی اوقات خود را می‌نامند، لانه‌های خود را پر می‌کنند و جلوی تغییرات مورد نیاز را می‌گیرند. البته، بر کسی پوشیده نیست که چه کسی بلافاصله در برابر تغییرات آب و هوایی آسیب پذیر است: فقرا و افراد تحت استثمار بیش از حد در هر کشور، و به ویژه آنهایی که با دستمزد بسیار ناچیز و در شرایط سخت محیطی در جنوب جهانی زندگی می کنند.

باتوهان ساریکان: چه گوارا ضرب المثلی داشت که می گفت مشکل اساسی در ساخت سوسیالیسم توسعه اقتصادی نیست، بلکه توسعه انسانی است. منظورِ چه گوارا در اینجا از «توسعه انسانی» چیست؟ آیا می توانید آن را در چارچوب رابطه محیط و انسان ارزیابی کنید؟

جان بلامی فاستر: چه گوارا به ویژه به نیاز به توسعه انسانی به عنوان اساس و هدف نهایی سوسیالیسم توجه داشت. او استدلال کرد که سوسیالیسم مستلزم یک انسان رهایی یافته جدید است که بر نیازهای اجتماعی – حتی بیشتر از فردی – متمرکز باشد و به توسعه همگانی اختصاص یابد. توسعه انسانی یک مفهوم انتزاعی نیست. سازمان ملل متحد گزارش سالانه توسعه انسانی را برای مقابله با تمرکز اصلی ادبیات توسعه در توسعه اقتصادی صِرف تهیه می کند. مارکس شاید اولین کسی بود که به «سلسله مراتب نیازها» اشاره کرد که در آن نیازهای اساسی مردم از جمله غذا، آب، سرپناه، پوشاک، مراقبت از کودکان، آموزش، حمل و نقل، وسایل ارتباطی، وسایل رشد شخصی و فرصت‌های کار خلاق، باید قبل از محصولات لوکس برای کلاس اوقات فراغت می آمد. همانطور که جان راسکین گفت، بسیاری از چیزهایی که در یک جامعه سرمایه داری به عنوان ثروت طبقه بندی می شوند، به طور دقیق تر به عنوان «بیماری» نامیده می شوند. در مقابل اقتصاد سوسیالیستی، مثلاً در مورد کوبا، ثروت دقیقاً آن مناطقی هستند که بیشتر به توسعه انسانی کمک می کنند.

باتوهان ساریکان: در مقاله‌ای که اخیراً در نیچر منتشر شده است، نویسندگان نشان می‌دهند که انسانها از مرز هفت سیاره از هشت سیاره موجود عبور کرده اند. آیا فکر می کنید مبارزه اکولوژیکی جهانی ما ضعیف است؟ آیا ما آنقدر قوی نیستیم که سرمایه داری را سرنگون کنیم یا به اندازه کافی نمی جنگیم؟

جان بلامی فاستر: مقاله منتشره در ماه مه سال جاری در نیچر توسط یوهان راکستروم و همکارانش با عنوان «مرزهای سیستم زمین ایمن و عادلانه» بسیار مهم است و نشان می‌دهد که وضعیت کنونی چقدر برای بشریت خطرناک شده است، به‌ویژه زمانی که مستقیماً مسائل عدالت اجتماعی و زیست‌محیطی را در بر می‌گیرد. . این یک پیشرفت بزرگ در مفهوم اولیه مرزهای سیاره ای است، زیرا شامل تجزیه و تحلیل مرزهای عدالت محیطی است که بر روابط بین نسل های قدیمی و جوان، بین نسل های فعلی و آینده، و بین کشورها، جوامع و افراد تأثیر می گذارد. بنابراین، تعجب آور نیست که شاهدیم که از اکثر مرزهای امن و منصفانه سیستم زمین عبور کرده اند. این منعکس کننده بحران کلی ی جهان ما است.

ما اکنون مدل مرزهای نه گانه سیاره ای را داریم که بر اساس شرایط بقای بشریت در این سیاره تعیین شده است، که از بیشتر آنها عبور کرده اند یا در حال عبور هستند. از جمله تغییرات آب و هوا، تخریب لایه اوزون، اسیدی شدن اقیانوس ها، انقراض گونه ها، اختلال در چرخه های نیتروژن و فسفر، از دست دادن پوشش زمین (از جمله جنگل ها)، از دست دادن آب شیرین، بارگیری آئروسل، و موجودات جدید (اشاره به مواد شیمیایی مصنوعی، رادیونوکلئیدها، موجودات اصلاح شده ژنتیکی، و غیره).

این واقعیت که در صورت عبور از تمام این مرزهای سیاره‌ای تهدیدات مرگباری برای کل بشریت و دیگر گونه‌های بی‌شمار رخ خواهد داد، اهمیت تغییرات آب و هوا (که تنها یکی از این مرزهای سیاره‌ای است) را به نمایش می گذارد. عبور از هر یک از این مرزهای سیاره ای به معنای یک بحران درحال شکلگیری برای زمین است و پشت همه آنها سیستم انباشت سرمایه و سلب مالکیت از کل زمین قرار دارد.

مرزهای جدید سیستم زمینی ی امن و منصفانه قرار است بُعد جدیدی را به این موضوع بیافزایند و کل مشکل را از نظر ترکیبی از محدودیت های زیست محیطی و اجتماعی ببینند، با دایره ای درونی که «راهروی امن و عادلانه» را برای بشریت تشکیل می دهد. تأکید می‌کند که محدودیت‌های اجتماعی برای یک محیط امن و عادلانه سخت‌گیرانه‌تر از خود مرزهای سیاره‌ای بیوفیزیکی هستند و اکنون یک تحول اجتماعی عظیم ضروری است. با این حال، مشکل این مفهوم این است که واقعیت سرمایه‌داری را نادیده می‌گیرد که در بین هر خط مطالعه وجود دارد، اما هرگز به آن اشاره نمی‌شود.

در پاسخ به سوال مشخص شما، جمعیت زمین البته به اندازه کافی قوی است که بتواند سرمایه داری را سرنگون کند، و بله، ما هنوز به اندازه کافی نمی جنگیم. با این حال، صدها میلیون نفر در سراسر جهان در حال حاضر به هر طریقی وارد مبارزه شده اند و تلاش آنها قطعاً بزرگتر خواهد شد و به میلیاردها نفر گسترش خواهد یافت. نمی دانیم که آیا این در زمان و در مقیاس و با سطوح سازمانی مورد نیاز رخ خواهد داد یا خیر. بنابراین ما نمی دانیم که نتیجه چه خواهد بود. اما ما می دانیم که این بزرگترین مبارزه در تمام تاریخ بشر خواهد بود. همان‌طور که ریچارد لوینز بوم‌شناس مارکسیست زمانی می‌گفت، همین واقعیت که آینده تعیین نشده است، «ندایی برای اعمال آزادی» است.

باتوهان ساریکان: آیا سازماندهی (یا واقعی ساختن) انقلاب جهانی اکولوژیک بدون حذف نیروهای بازار ممکن است؟

جان بلامی فاستر: پاسخ به این سوال دشوار است زیرا یک پاسخ کامل باید به نیروهای بازار بپردازد که حوزه ای است که افسانه در آن نفوذ کرده است. این سؤال را می‌توان به شکلی دیگر مطرح کرد: آیا می‌توان بدون برنامه‌ریزی اقتصادی و زیست‌محیطی یک انقلاب زیست‌محیطی انجام داد و نقش بازارها در این شرایط چه خواهد بود؟ شماره ویژه جولای تا آگوست دوهزار و بیست و سهِ ماهنامه ریویو، با عنوان «رشد مجدد برنامه ریزی شده: اکوسوسیالیسم و توسعه انسانی پایدار»، طولانی ترین شماره ویژه ای که منتشر کرده ایم، می باشد. این مقاله توضیح می‌دهد که پایداری زیست‌محیطی – که نیازمند مجموعه‌ای از راه‌حل‌های رشد زدایی است که به‌ویژه ثروتمندترین کشورها و ثروتمندترین بخش‌های اقتصاد جهان را هدف قرار می‌دهد، در حالی که استانداردهای واقعی زندگی را برای اکثر جمعیت جهان بهبود می‌بخشد – بدون برنامه ریزی اقتصادی و زیست‌محیطی قابل دستیابی نیست. سیستم بازار خودتنظیم دقیقاً یک افسانه است. بازار اجازه می دهد تمام تمام برنامه‌ریزی‌های اساسی حذف شوند، به طوری که آنگاه طبقه و شرکت‌های سرمایه‌دار اساساً می‌توانند همه تحولات را میانجیگری کنند و آن‌ها را تحت پوشش «نیروهای بازار» بی‌طرفانه به دست آورند. ما دیده‌ایم که این کار در نیم قرن گذشته چه کرده است.

سپردن آینده بشریت به نیروهای به اصطلاح بازار -سرمایه جهانی- خودکشی خواهد بود. این سپردن تنها یک هدف دارد، انباشت بی پایان سرمایه در رأس جامعه! بدون برنامه ریزی ی که توسط تولیدکنندگان مرتبط کنترل شود، هیچ راه دیگری برای جلوگیری از عبور قطار سرمایه داری وجود ندارد. برنامه ریزی البته به معنای حذف بازارها نیست. این بدان معناست که اقتصاد توسط «بازارها» کنترل نمی شود. حقیقت این است که تسلط «نیروهای بازار» امروزه صرفاً به این معناست که سرمایه انحصاری-مالی در اختیار آنها باقی مانده است: همان نیرویی که هم ما را به آستانه فروپاشی اکولوژیکی سیاره‌ای رسانده و هم مانع از انجام کاری برای مقابله با این فروپاشی می شود.

باتوهان ساریکان: برخی می گویند که برای جلوگیری از افزایش یک و نیم درجه سانتیگرادی هوا خیلی دیر است. دیگران فکر می کنند که ما هنوز برای این کار وقت داریم (و باید بجنگیم). چه فکری در این باره دارید؟ نیاز ما امید و مبارزه است، نه بدبینی ناشی از آخرالزمان، اینطور نیست؟ چگونه باید به بحران آب و هوا، بزرگترین مشکل انسانی که با آن مواجه هستیم، واکنش نشان دهیم؟

جان بلامی فاستر: سردرگمی و ضد و نقیض های زیادی در مورد مرز یک و نیم درجه سانتیگراد وجود دارد. به گفته سازمان جهانی هواشناسی طی هفت سال آینده حداقل به صورت لحظه ای به افزایش یک و نیم درجه سانتی گرادی در دمای میانگین جهانی خواهیم رسید. خوشبینانه ترین سناریو متعلق به هیئت بین دولتی تغییرات آب و هوایی سازمان ملل «ای پی سی سی»  است. براساس این گزارش دمای هوا تا قبل از سال دو هزار و چهل به مرز یک و نیم درجه افزایش نخواهد رسید. حتی در این خوشبینانه ترین سناریوی «ای پی سی سی» افزایش دما یک و نیم درجه سانتیگرادی پس از دو هزار و چهل رخ می دهد وتا پایان قرن از طریق نوعی انتشار منفی (کشیدن کربن از جو) هم به زیر یک و نیم درجه سانتیگراد باز نمی گردد.

دستیابی به این امر هنوز امکان پذیر است – اما به تغییراتی در مقیاس انقلابی فراتر از هر چیزی که تاکنون دیده ایم نیاز دارد. بدبینی و خوش بینی در این شرایط بی ربط است. این در مورد ایجاد یک جنبش جهانی مبتنی بر طبقه کارگر جهانی و به طور کلی تر «بدبختان زمین» و ورود به مبارزه برای جهانی با برابری اساسی و پایداری زیست محیطی است.

این در مورد جوانان امروز و نسل های آینده است. شما یا راهی را انتخاب می کنید که بشریت را دعوت به تسلیم در برابر به اصطلاح سرنوشت خود کند و در حال حاضر به هولوکاست سیاره ای اشاره می کند، یا مقاومت می کنید. ما باید سوپاپ اطمینان را آزاد کنیم تا قبل از رسیدن به نقاط اوج که سیستم زمین را به طور غیرقابل برگشتی بی ثبات می کند، قطار فراری را متوقف کنیم (استعاره ای که انگلس استفاده می کند). در حال حاضر، ما در شرایطی هستیم که سطح آب دریاها در حال افزایش است و هر کاری که انجام می‌دهیم، نمی‌توانیم مانع این افزایش شویم، اما همچنان می‌توانیم بر سرعت و میزان بالا آمدن آن تأثیر بگذاریم.

باتوهان ساریکان: دولت ها یکی از بزرگترین موانع برای ترکیب مبارزه اکولوژیکی و اجتماعی می باشند. به عنوان مثال، در ترکیه، جایی که من زندگی می کنم، حزب عدالت و توسعه، که بیش از بیست سال است در قدرت است، محیط زیست را غارت می کند. طبیعت را به شرکت ها در بخش های مختلف به ویژه ساختمان و معدن ارائه می دهد. هر کس با آنها مقابله کند تروریست قلمداد، و حتی گاهی زندانی می شود. چگونه باید بجنگیم؟ چی دوست داری بگی؟

جان بلامی فاستر: در واقع مشکلی در این سطح بزرگ، تنها دولت ها نیستند، بلکه حکومت ها می باشند. دولت آن بخش از حاکمیت سرمایه داری است که از نظر تئوریک مستقیماً مسئول جمعیت است و در معرض تغییر است، معمولاً به عنوان قوه مجریه و مقننه دیده می شود. سایر بخش‌های ایالتی هم چون قوه قضاییه، پلیس، زندان‌ها، بوروکراسی دولتی، ارتش، سرویس‌های اطلاعاتی، بانک مرکزی (که اکنون تحت کنترل موسسات مالی بزرگ، با حمایت قدرت دولتی هستند)، دولت‌های منطقه‌ای و محلی، آموزش عمومی و غیره به طور کلی دستگاه ایدئولوژیک و دولتی، عمدتاً سیستم رسانه ای شرکتی، نزدیک به حکومت هستند. هزاران رشته دولت را در هر مرحله از فرآیند سیاسی قبل و بعد از روی کار آمدن سیاستمداران به سرمایه متصل می کند و کسی که پول می دهد ساز را می نوازد. در حال حاضر، لیبرال دموکراسی، آنچه که تاکنون شکل دولتی غالب در جهان پیشرفته سرمایه داری بوده است، گرفتار بحران ساختاری است و دولت سرمایه داری در حال تغییر از ریاضت نئولیبرالی به برتری نئوفاشیستی است. اگر یک دولت ضد سرمایه‌داری یا حتی اصلاح‌طلب انتخاب شود (مثلاً در بخش‌هایی از آمریکای لاتین امروزی)، معمولاً با دشمنی سایر بخش‌های ریشه‌دار حاکمیت سرمایه‌داری مواجه می‌شود و همچنین از بیرون مورد حمله سرمایه قرار می‌گیرد. آنها دارای قدرت خودمختار عظیمی هستند که مستقیماً به دولت وابسته نیست. دولت‌های سرمایه‌داری در درجه‌ای که می‌توانند سرمایه را تنظیم یا مداخله کنند، به شدت محدود شده‌اند، اما قدرت‌های قهری عظیمی (به ویژه در شرایط اضطراری دولتی) برای سرکوب جمعیت به آنها اعطا شده است.

در مسیری که دولت سرمایه داری به سمت فاشیسم (یا نئوفاشیسم) حرکت می کند، بتدریج ولی قطعا، مشروعیت خود را از دست می دهد و به طور فزاینده ای بر اجبار، سانسور و تبلیغات مستقیم تکیه می کند. نامگذاری بیشتر و بیشتر اشکال اعتراض به عنوان «تروریسم» که در ایالات متحده نیز در حال وقوع است، نشان دهنده این تغییر است.

سخت است بگوییم که مقاومت در هر کشور-ملت یا منطقه خاصی، از نظر استراتژی و تاکتیک، چه شکلی باید داشته باشد، زیرا شرایط در سراسر جهان بسیار متفاوت است. با این حال، بدون یک جنبش سازمان یافته برای سوسیالیسم (و بوم شناسی) در مقیاسی کاملاً عظیم و انقلابی، تغییرات مورد نیاز امکان پذیر نیست. به نظر می رسد این یک حقیقت غیرقابل انکار عصر ما باشد که به سمت سرقت آشکار جمعیت در همه جا حرکت کرده است. البته در کشورهایی که مستقیماً در معرض امپریالیسم هستند، این حادتر است، اما ما همچنین با هولوکاست سیاره‌ای روبرو هستیم که بر جمعیت‌ها در همه جا تأثیر می‌گذارد.

من فکر می‌کنم که معنادارترین نظریه و نقدی که از دولت در زمان ما ایجاد می‌شود را می‌توان در آثار ایستوان مزاروش، «فراتر از سرمایه و فراتر از لویاتان» یافت. تحلیل مزاروش، که بر هوگو چاوز و انقلاب بولیواری در ونزوئلا تأثیر گذاشت، مفهوم کلاسیک مارکسیستی از زوال دولت را در قالب ایجاد یک دولت اشتراکی احیا می کند. در اینجا، بخشی از پایگاه مردمی شروع به سازماندهی در تمامی مناسبات خود – از لحاظ اقتصادی، سیاسی، اکولوژیکی و فرهنگی – حول مبادلات اشتراکی در جوامع محلی می کند. در ونزوئلا، دولت بولیواری از این پایگاه مردمی خودمختار حمایت کرده و بسیاری از قدرت خود را از آن می‌گیرد، و از این نظر، دیگر از جمعیت بیگانه نیست (اگرچه انواع تضادها وجود دارد). با این حال، هیچ راه حل از پیش نوشته شده ای برای دستیابی به سوسیالیسم وجود ندارد، زیرا شرایط، و همچنین زبان‌های بومی انقلابی و راه‌های مبارزه بسیار متفاوت است.

با توجه به نکته بسیار روشن شما که دولت «طبیعت را به شرکت ها عرضه می کند»، این بخشی از مالی شدن طبیعت است. این بیانگر استراتژی جدید جهانی سرمایه در رابطه با بحران اکولوژیکی سیاره‌ای است که اخیراً تعدادی مقاله در مورد آن نوشته‌ام و در کتاب جدیدم، دیالکتیک اکولوژی، به آن پرداخته شده است.

باتوهان ساریکان: مقاله «مانتلی ریویو» سازماندهی انقلاب اکولوژیک» را در شماره اکتبر دوهزار و پنج دوباره خواندم. چرا سناریوی «پارادایم جدید پایداری»، یکی از دو سناریوی انتقال اصلی پیشنهاد شده توسط گروه سناریوی جهانی، ناکافی است؟ منظور ما از «اکو کومونالیسم» چیست، سناریوی دیگری که شما آن را مؤثرتر می‌دانید؟

جان بلامی فاستر: گروه جهانی سناریو چیزی را معرفی کرد که به عنوان ابتکار انتقال بزرگ شناخته می شود، که هنوز یک فرآیند مداوم است و بیشتر نمایانگر یک دیدگاه سوسیال-لیبرال جهانی است. دو شکل ممکن از انتقال بزرگ را پیشنهاد کرد. یکی از آنها یک پروژه اتوپیایی نخبگان غیرانقلابی به نام برنامه پایداری جدید بود که قرار بود از طریق اقدام مشترک عمدتاً سازمان ملل، بانک جهانی و سازمان های غیردولتی آغاز شود. یک پایگاه عمومی گسترده‌تر نیز ذکر شد، اما کاملاً فرعی بود. بخش منطقی برنامه پایداری جدید اتخاذ یک اقتصاد پایدار بود، همانطور که در قرن نوزدهم توسط جان استوارت میل در مرحله سوسیال دموکراتیک خود پیش بینی شد و در زمان ما توسط مرحوم هرمان دالی ترویج شد. مشکل این مدل این است که دور شدن از رشد اقتصادی و انباشت سرمایه را بدون تغییر در ساختارهای بنیادی سیاسی-اقتصادی سرمایه داری فرض کرد. به تعبیر امروزی، این را می توان به عنوان یک استراتژی رشد مجدد سرمایه داری توصیف کرد.

مقاله‌ای درباره این استراتژی نوشتم که در آن، آن را به عنوان یک «قضیه غیرممکن» توصیف کردم، یعنی جدا کردن سرمایه‌داری و ساختار طبقاتی و نهادی آن از حرکت به سوی انباشت سرمایه غیرممکن است. این ایده که بانک جهانی یک اقتصاد پایدار یا رشد مجدد را ترویج می‌کند، یا اینکه این امر به هر طریقی می‌تواند در درون سرمایه‌داری نهادینه شود، یک دیدگاه ضدواقع‌گرایانه است. دالی که مدتی برای بانک جهانی کار می کرد، این تناقض را تشخیص داد.

پارادایم اکو کمونالیسم از این جهت متفاوت است که توسط گروه سناریوی جهانی به عنوان نوعی اقتصاد رشد زدایی سوسیالیستی توصیف شد که اساساً در چرخه انباشت سرمایه خلل وارد خواهد کرد. متفکر قرن نوزدهمی که بیش از همه با این پارادایم شناخته می‌شد، هنرمند، صنعتگر، شاعر و سوسیالیست بزرگ، ویلیام موریس بود که در سال‌های آخر عمرش، قدرت و حامی خط فکری بود که النور، مارکس و انگلس پایه گذارش بودند. موریس هم یک مارکسیست اکولوژیک بود و هم به شدت ضد امپریالیست. او استدلال می کرد که اگر انگلستان ضایعات و بهره کشی مرتبط با سرمایه داری را حذف کند، می تواند مصرف زغال سنگ خود را به نصف کاهش دهد. سه فصل از کتاب «بازگشت طبیعت» من، به ایده های موریس اختصاص دارد. ایده های او در قرن نوزدهم نزدیک ترین ایده ایست که به ایده ی»رشد مجدد کمونیست» -اصطلاحی که اخیراً کوهی سایتو آن را رایج کرده است- شباهت داشت.

کمونیسم رشد زدایی، یا توسعه‌زدایی برنامه‌ریزی‌شده، درباره حذف انباشت بیش از حد، اتلاف غیرمنطقی اقتصادی، تفاوت‌های طبقاتی و تردمیل تولید و در عین حال بهبود کیفیت زندگی مردم در دیگر نقاط جهان است. این به طور خاص طبقه سرمایه دار و دولت های ثروتمند امپریالیستی را هدف قرار می دهد و خواستار پایان دادن به تشکیل سرمایه خالص در اقتصادهای ثروتمند است. کشورهای توسعه نیافته و بخش های فقیرتر اقتصاد جهانی همچنان به رشد اقتصادی بیشتر مطابق با نیازهای انسانی نیاز دارند. نیاز به همگرایی استفاده از انرژی و منابع در سطح جهانی در سطحی وجود دارد که برای همه در سطح سیاره ای پایدار باشد، با تعدیل نزولی که در کشورهایی با ردپای اکولوژیکی سرانه بالا اتفاق می افتد. با این حال، همانطور که گروه سناریوی جهانی تشخیص داد، پارادایم اکو کمونالیسم مستلزم بازسازی انقلابی جامعه در کل است، که البته به همین دلیل است که آنها به صراحت درباره آن بحث نکردند.

باتوهان ساریکان: من فکر می کنم که مفهوم «پایداری» توسط سرمایه داری از محتوی تهی شده و به عنوان پوشش مورد استفاده قرار گرفته است. شما همچنین پایداری واقعی را با سوسیالیسم مرتبط می دانید. آیا این به بهترین شکل دیده نمی شود؟

جان بلامی فاستر: بسیاری از اصطلاحات ضروری، که بدون آنها ما به سختی می‌توانیم به مشکلات اجتماعی بپردازیم، توسط سیستم قدرت طبقاتی تصاحب و تحریف شده‌اند، و بنابراین امروزه مورد مناقشه قرار می‌گیرند. این شامل اصطلاحاتی مانند دموکراسی، آزادی، برابری، سوسیالیسم، پایداری و غیره است. ما نمی‌توانیم معانی واقعی، ماهوی و انتقادی این اصطلاحات را که برای رهایی و توسعه بشری حیاتی هستند صرفاً به این دلیل که توسط سیستم ایدئولوژیک حاکم تحریف، آب‌کشی و عملاً نفی شده‌اند، کنار بگذاریم. در ایالات متحده، امروزه دموکراسی را بر خلاف معنای اصلی آن، که حکومت فقرا و اکثریت مردم می باشد، با بازار یکی می‌دانند. در این شرایط، ما باید برای معانی ارگانیک این مقوله‌ها بجنگیم، همانطور که از مبارزات گذشته برخاسته‌اند. لازم است بر سر هژمونی فرهنگی به عنوان بخشی از آنچه آنتونیو گرامشی آن را «فلسفه پراکسیس» می نامد، مبارزه کرد. اگر مفهوم پایداری را کنار بگذاریم و اجازه دهیم آن را به معنای پایداری سرمایه داری، کاملاً مخالف معنای اصلی آن، بکار ببرند، خودباختگی خواهد بود. آرمان ما پایداری ی ضروری ی رابطه انسان با زمین است که جز در جامعه ای با برابری ماهوی امکان پذیر نیست.

باتوهان ساریکان: اجازه دهید گفتگو را با صحبت در مورد «مانتلی ریویو» پایان دهیم. انتشار یک مجله سوسیالیستی از سال هزار و نهصد و چهل و نه در کشوری مانند ایالات متحده، که مرکز سرمایه داری است، و ادامه حیات انتشار آن به صورت «مستقل» حتی در دوره های «شکار جادوگر»، نیاز به زیرکی و اراده بالایی دارد. من فکر می کنم این یک موفقیت بزرگ است که این مجله تا زمان ما ادامه داشته است. از چه زمانی سردبیر مجله شدید؟ با فعالیت های دیگرِ شما تداخلی ندارد؟

جان بلامی فاستر: من مانند بسیاری از دوستانم از اوایل دهه هزار و نهصد و هفتاد، از خوانندگان مشتاق ماهنامه ریویو بودم. من اوایل از «مانتلی ریویو» آگاه بودم و از آن به عنوان منبعی در مناظره دبیرستانی استفاده می کردم، زمانی که ما در مورد جنگ ویتنام بحث می کردیم. اما این دوست و هم اتاقی من در کالج ایالتی همیشه سبز، رابرت دبلیو مک‌چسنی بود که مرا وادار کرد تا روی «مانتلی ریویو» به عنوان یک دیدگاه واحد تمرکز کنم. ما در آن زمان اقتصاد می خواندیم، از جمله اقتصاد رادیکال. این در آخرین مراحل جنگ ویتنام، کودتای شیلی و بحران اقتصادی اوایل تا اواسط دهه هزار و نهصد و هفتاد بود. ماهنامه ریویو در مرکز همه اینها بود، به ویژه برای کسانی که به اقتصاد سیاسی رادیکال علاقه دارند. مهمترین اثر در مورد چپ مارکسیستی در ایالات متحده در آن زمان، سرمایه انحصاری پل آ. باران و پل ام. سویزی بود. زمانی که سویزی از چین بازمی‌گشت گروهی از ما به سیاتل رفتیم. سوئیزی به عنوان سخنران مهمان برای جمعی از مخاطبان در دانشگاه واشنگتن سخنرانی می کرد. ما درباره همه چیز در مانتلی ریویو و مطبوعات مانتلی ریویو می خوانیم. ما به یوجین، اورگان سفر کردیم، جایی که اتحادیه اقتصاددانان سیاسی رادیکال تشکیل جلسه می‌داد، که در آن زمان نیز ارتباط نزدیکی با مانتلی ریویو داشت.

در سال هزار و نهصد و هفتاد و شش، برای تحصیلات تکمیلی به دانشگاه یورک در تورنتو رفتم و برای چند سال شیفته اقتصاد سیاسی بنیادگرای مارکسیستی شدم. من مقاله‌ای نوشتم که از نظریه کاهش نرخ سود دفاع می‌کرد، و سپس، همانطور که صفحه پایانی بحثم را تمام می کردم، به این نتیجه رسیدم که واقعاً برای وضعیت فعلی ما قابل اجرا نیست. سپس تحت نظر گابریل کولکو، مورخ برجسته رویزیونیست ایالات متحده، که مرا با داده های مربوط به استفاده از ظرفیت و کار اقتصاددان مارکسیست اتریشی یوزف اشتایندل آشنا کرد، مطالعه کردم. این من را به کار مارکسیست لهستانی میشال کالککی برد و سپس از طریق کالککی و اشتایندل به سرمایه انحصاری باران و سویزی بازگشتم. من یک دستنوشته طولانی درباره «ایالات متحده و سرمایه داری انحصاری: مسئله ظرفیت مازاد» نوشتم و آن را در سال هزار و نهصد و هفتاد و نه یا هشتاد، برای سویزی فرستادم که او را تحت تأثیر قرار داد و ما با هم دوستان صمیمی شدیم.

در سال هزار و نهصد و هشتاد و نه به عضویت هیئت مدیره بنیاد ماهنامه نقد و عضویت در کمیته تحریریه مجله درآمدم. این مجله در دهه هزار و نهصد و نود با مشکلات مختلفی روبرو شد، زیرا سردبیران مرز هشتاد سالگی را گذرانده، و توان آنها کاهش پیدا کرده بود. الن میکسینز وود، که من با او در یورک تحصیل کرده بودم، چندین سال به عنوان ویراستار با هری مگداف و سویزی وارد کار شد. در سال دو هزار، من و مک‌چسنی به مگداف و سویزی به عنوان ویراستار پیوستیم. با مرگ سوئیزی و مگداف به ترتیب در سال‌های دو هزار و چهار، و شش، و استعفای مک‌چسنی به‌عنوان سردبیر در سال دو هزار و چهار به‌دلیل سایر مسئولیت‌های سیاسی و فکری (او در هیئت مدیره بنیاد مانتلی ریویو باقی ماند)،مسئولیت من به عنوان انحصاری سردبیر پایان یافت. امروز ما عمدتاً به صورت جمعی عمل می کنیم. برت کلارک دستیار سردبیر، جمیل جونا دستیار سردبیر برای ارتباطات و فناوری، و سارا کرامر دستیار سردبیر هستند، در حالی که ما یک کمیته تحریریه قوی و بسیار با استعداد برای مجله داریم که شامل جان مگ، هانا هولمن و اینتان سووندی است. ما هم چنین از پشتیبانی و حمایت فرد مگداف و ویکتور والیس هم برخوردار هستیم.

باتوهان ساریکان: به عنوان سردبیر یک مجله سوسیالیست، با چه مشکلاتی روبرو بوده اید و یا هم اکنون هم با آن مواجه هستید؟

جان بلامی فاستر: مشکلات بی پایان هستند، اما البته بزرگترین آنها این است که ما در یک محیط سیاسی و اجتماعی در ایالات متحده زندگی می کنیم که در آن چیزی که معمولاً «چپ» نامیده می شود، در واقع لیبرال، سوسیال لیبرال یا سوسیال دمکراتیک است و عمدتاً سوسیال دموکرات است. حامی سرمایه داری و امپریالیسم و در عین حال ضد مارکسیست بودن، حتی اگر در برخی موارد تحت تأثیر مارکسیسم باشد. لئو هوبرمن و سویزی، ویراستاران مؤسس «مانتلی ریویو» هر دو در طول دهه هزار و نهصد و پنجاه به محضر بازپرسان مک کارتی کشیده شدند، مانند مگدوف، که قرار بود پس از مرگ هوبرمن در سال هزار و نهصد و شصت و هشت سردبیر «مانتلی ریویو» شود، دادگاه عالی ایالات متحده، جایی که دادگاه در یکی از تصمیماتی که نشان دهنده پایان مک کارتیسم بود، به نفع او تصمیم گرفت. بنابراین، «مانتلی ریویو» از ابتدا فلسفه «کوچکتر اما بهتر» را پذیرفته است، شعاری که باران از لنین اقتباس کرده است.

ما بر شفافیت تأکید می کنیم و از کوتاه آمدن از ایده های خود برای به دست آوردن احترام در سیستم (حاکم) خودداری می کنیم (البته با هزینه های قابل توجهی در پذیرش ما در جامعه ایالات متحده)، زیرا در پیش گرفتن این مسیر به معنای از بین بردن دلیل وجودی ما است. ما بر دیدگاه درازمدت و دیدگاه ضد امپریالیستی تأکید می کنیم. همچنین برای ما مهم است که «مانتلی ریویو» تحت عنوان «یک مجله مستقل سوسیالیست» باشد. ما تمام تلاش خود را می کنیم تا از فرقه گرایی که اغلب سوسیالیست ها را دچار تفرقه کرده است اجتناب کنیم، و نماینده یک چادر بزرگ برای چپ ضد امپریالیستی و سوسیالیست باشیم. محدوده موضوعاتی که ما سعی می کنیم در مجله پوشش دهیم بسیار زیاد است، و در حالی که من فکر می کنم رویکرد ما به طور کلی عالی است، اما در برخی زمینه ها موفق تر از بقیه بوده ایم. اخیراً، ما سعی کرده‌ایم به حوزه‌هایی مانند سرمایه‌داری نژادی و نظریه بازتولید اجتماعی بپردازیم و موضوعات خاصی را به هر دو اختصاص دهیم. اینها حوزه هایی هستند که ریشه های عمیقی در سنت «مانتلی ریویو» دارند، اما ما همیشه نتوانسته ایم در سطحی که می خواهیم به آنها بپردازیم.

باتوهان ساریکان: ماهیانه چه تعدادی خواننده دارید و تعداد مشترکین شما چقدر است؟

جان بلامی فاستر: بیش از چهار هزار مشترک چاپی برای مجله وجود دارد، در حالی که تعداد خوانندگان ماهانه ما به تنهایی از مجله، پس از اضافه شدن خوانندگان آنلاین، بیش از سه برابر این مجله است، که آن را به بیش از دوازده هزار نفر می رساند. اما، در واقع، این تنها نوک کوه یخ است، زیرا مقالات ما در بسیاری از وب‌سایت‌های مختلف در سطح جهانی تکثیر می‌شوند، و ترجمه‌های تقریباً فوری به زبان‌های دیگر در سراسر جهان وجود دارد، که ردیابی آن را دشوار می‌کند. به عنوان مثال، بیشتر مطالبی که من برای مجله می نویسم، اکنون تقریباً بلافاصله به چینی ترجمه می شود و مقالات ما نیز به طور مرتب به اسپانیایی، ترکی، کره ای و بسیاری از زبان های دیگر ترجمه می شوند. بنابراین «مانتلی ریویو»مخاطبان جهانی دارد. علاوه بر این، این شامل خوانندگان اضافی ما در «مانتلی ریویو آنلاین» نمی شود، جایی که ما مطالب را روزانه جدا از مجله ارسال می کنیم. البته، ما از طریق انتشارات مانتلی ریویو، بازوی انتشارات کتاب ما، نیز خوانندگان بسیار زیادی داریم.

باتوهان ساریکان: شما همچنین با نام «مانتلی ریویو آنلاین» به دیجیتال تبدیل شده اید. مقالات به صورت رایگان در اینجا منتشر می شوند. چگونه مجله برای حفظ خود در عین مستقل ماندن درآمد ایجاد می کند؟

جان بلامی فاستر: ما عمداً قیمت اشتراک مجله را طبق استانداردهای امروزی پایین نگه می داریم. علاوه بر این، هر دو مقاله از  مجله ی «مانتلی ریویو» ، و مقالاتی که در «مانتلی ریویو آنلاین» جدا از مجله ارائه می‌شوند، خارج از دیوارهای پرداخت هستند و در دسترس همه هستند. به همین دلیل بررسی ماهانه حداقل به یک مدل کسب و کار عادی امکان پذیر نیست. بنابراین چیزی نیست که بتوان به راحتی قابل استمرار باشد. ما به دلیل وفاداری مشترکان چاپی خود، که بسیاری از آنها از همکاران و حامیان «مانتلی ریویو» نیز هستند، زنده می‌مانیم. ما محتویات مجله را از طریق اینترنت در اختیار همه قرار می دهیم تا برای کسانی که توانایی پرداخت هزینه را ندارند و یا کسانی که در جنوب جهانی و جاهای دیگر (با امکانات محدود) زندگی می کنند، قابل دسترسی باشد. بیشتر مقالات قدیمی‌تر قرن بیستم ما فقط در دسترس مشترکینی است که به آرشیو کامل دسترسی دارند. برای دریافت خود مجله به صورت چاپ اصلی یا «پ د اف»، برخلاف قالب دیجیتالی آنلاین، باید آن را مستقیماً یا از طریق اشتراک خریداری کرد یا از طریق کتابخانه ها دسترسی داشت. ما سعی می کنیم مجله چاپی را به چیزی تبدیل کنیم که مردم مایل به نگه داشتن، خواندن، مطالعه و نگهداری باشند، «مانتلی ریویو» برای خواندن به این شکل طراحی شده است. برخی از مشترکین ما قفسه های کتاب خود را با مجله، که اندازه کتاب است، می چینند. مقاله‌های «مانتلی ریویو» شامل تحلیل‌هایی است که دوام می‌آورند و بیست و پنج یا حتی پنجاه سال بعد مانند زمانی که برای اولین بار منتشر می‌شدند، معنادار می‌ باشند و امکان تغییر شرایط تاریخی را فراهم می‌کنند. به جای کوتاه کردن مقالات و تلاش برای رقابت با وبلاگ های اینترنتی، ما بر ارائه تحقیقات عمیق تر، اطلاعات و تجزیه و تحلیل انتقادی که مردم به شدت به آن نیاز دارند تمرکز کرده ایم.

نکته بسیار مهم این واقعیت است که ماهنامه ریویو در طول تقریباً هفتاد و پنج سال عمر خود تداوم داشته و بر وضوح حتی با توجه به موضوعات پیچیده تأکید دارد که آن را کاملاً منحصر به فرد می کند. تاکنون خوانندگان «مانتلی ریویو» با ادامه اشتراک در مجله چاپی در حمایت از ما ثابت قدم بوده اند. این تعهد آنها به کاری است که ما انجام می‌دهیم، آنها سرمایه اصلی ما و روش زنده ماندن ماست. ما با حمایت آنها و تلاش عظیم تعداد انگشت شماری از مردم که هسته درونی ما را تشکیل می دهند، به حیات خود ادامه می دهیم.

البته تنها مجله بخشی از فعالیت ما نیست، ما چاپ ماهانه نقد نیز داریم. مجله و مطبوعات با هم رابطه متقابل و همکاری دارند، به این معنا که هر کدام، آن دیگری را تقویت می کنند. ما همچنین، همانطور که اشاره شد، «مانتلی ریویو آنلاین» داریم که خوانندگان جدید، به ویژه جوان‌تر را برای ما به ارمغان می‌آورد. ربکا مانسکی در نشریه مانتلی ریویو یک مؤلفه ویدیویی اضافه کرده است که عمدتاً شامل نویسندگانی است که در مورد آثار خود بحث می کنند، که در صفحه مطبوعاتی بررسی ماهانه وب سایت ما قرار داده شده است.

باتوهان ساریکان: آیا انتقال از سیستم چاپ به تمام دیجیتال را در نظر دارید؟

جان بلامی فاستر: نه، این یک گام به عقب برای ما خواهد بود. نسخه چاپی مجله قلب «مانتلی ریویو» است. ما یک نشریه هستیم که به طور فزاینده‌ای کمیاب است و اکنون بیشتر در نشریات نخبه یافت می‌شود، که هم کاملاً چاپی و هم کاملاً دیجیتال است. به عنوان یک مجله صرفاً دیجیتال، ما به احتمال زیاد زنده نخواهیم ماند.

باتوهان ساریکان: از زمان تأسیس مانتلی ریویو تا به امروز، گنجاندن موضوعات اکولوژیکی در برنامه نشر چگونه تغییر کرده است؟

جان بلامی فاستر: ماهنامه ریویو همیشه به علوم طبیعی و رابطه انسان با محیط زیست پرداخته است. در سال هزار و نهصد و چهل و نه آلبرت انیشتین «چرا سوسیالیسم؟» را برای جلد یک، شماره یک «مانتلی ریویو» نوشت. فیلیپ موریسون، یک فیزیکدان در پروژه منهتن، و همانطور اسکات نیرینگ، یکی از متفکران بزرگ محیط زیست اجتماعی در ایالات متحده،  برای سالهای متمادی ستونی برای «مانتلی ریویو» می نوشتند.

ریچل کارسون زمانی که کتابش، «نزدیک به بهار خاموش» در مجله منتشر شد، جشن گرفت. اندکی پس از انتشار مقاله تحقیقاتی و معروف «محدودیت‌های رشد» در سال هزار و نهصد و هفتاد و دو ، ویراستاران «مانتلی ریویو» استدلال کردند که رشد اقتصادی باید محدود شود. موضوع زیست محیطی به طور طبیعی با بدتر شدن بحران زیست محیطی در مجله برجسته تر شد. یک نقطه عطف کلیدی برای «مانتلی ریویو» انتشار یک شماره ویژه در ژوئیه تا آگوست هزار و نهصد و هشتاد و شش با عنوان «علم، فناوری و سرمایه داری» بود که توسط دیوید هیملشتاین و استفی وولهندلر، و با مشارکت ریچارد لوینز، ریچارد لوونتین، نانسی کریگر، ویسنته، ناوارو و دیگران ویرایش شده بود.

لوینز و لوونتین – که «زیست شناس دیالکتیکی» را در سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج منتشر کردند – از آن زمان به بعد به «مانتلی ریویو» بسیار نزدیک شدند و مقالات متعددی برای مجله نوشتند. نشریه مانتلی ریویو، با تلاش سخت کلارک و مارتین پادیو، کتاب زیست شناسی تحت تأثیر خود را در سال دو هزار و هفت منتشر کرد. من با لوونتین دوست شدم، که زمانی به من گفت: «مانتلی ریویو» تمام چیزی است که ما داریم. زیباترین تعریفی که مجله تا به حال دریافت کرده است.

سویزی بسیار نگران محیط زیست بود، که می‌توان آن را در تحلیل‌های او در دهه‌های شصت و هفتاد قرن بیستم مشاهده کرد، همانطور که در مورد هری مگداف نیز صادق بود. ماهنامه ریویو به شدت بر توسعه جامعه شناسی محیطی نئومارکسی در ایالات متحده تأثیر گذاشت، که به ویژه توسط چارلز اندرسون جامعه شناسی بقا در سال هزار و نهصد و هفتاد و شش و آلن اشنایبرگ در سال هزار و نهصد و هشتاد مشخص شد. سویزی دوست نزدیک سردبیر مجله علمی آمریکایی جرارد پیل بود. و مکرراً در مورد مسائل زیست محیطی بحث می کردند. پیل در سال هزار و نهصد و نود و دو کتابی به نام «تنها یک دنیا» نوشت که در زمان نوشتن «سیاره آسیب‌پذیر» تأثیر زیادی روی من گذاشت. سویزی در سال هزار و نهصد و هشتاد و نه دو مقاله عمده درباره مشکل بوم‌شناختی سیاره‌ای نوشت: «سرمایه‌داری و محیط‌زیست» (با هری مگداف) و «سوسیالیسم و بوم‌شناسی». در این قرن، مشکل بوم‌شناختی بزرگ‌تر و بزرگ‌تر به نظر می‌رسد و بنابراین یکی از موضوعات غالب در مجله، همراه با مسائل بوم‌شناسی مارکسی از منظر نظری شده است. این امر تا حدودی جانشین نقش غالب سابق تحلیل بحران اقتصادی در مجله شده است، اگرچه ما همچنان به انتشار کارهای مهم در این زمینه ادامه می دهیم. «مانتلی ریویو» همیشه یک نشریه سیاسی-اقتصادی بوده است که به طور متمرکز به امپریالیسم می پردازد، بنابراین نقد بحران زیست محیطی در مجله این ستون های فکری را حمایت می کند. بیش از پیش، تضادهای سیاسی-اقتصادی و اکولوژیکی در کنار هم بحران ساختاری سرمایه را تشکیل می دهند که اکنون موجودیت بشریت را تهدید می کند و به طور جدایی ناپذیری با نظام امپریالیستی مرتبط است.

بخش بزرگی از موفقیت ما در رسیدگی به بحران زیست محیطی مدیون مایکل ییتس، مدیر نشریه مانتلی ریویو بوده است. ییتس یک اقتصاددان فوق العاده با استعداد است که کارش عمدتاً به موضوعات طبقه کارگر، کارگری و اتحادیه ها می پردازد. او در جدیدترین کتاب خود در سال دو هزار و بیست و دو، «کار، بیگانگی، و مبارزه طبقاتی»، یک عنصر اکولوژیکی قوی را با تأکید بر ارتباطات متقابل بین استثمار نیروی کار و سلب مالکیت از طبیعت وارد کرد. به دلیل درجه قابل توجهی از کار ییتس به عنوان ویراستار (و همچنین تلاش‌های پادیو) است که نشریه ماهنامه ریویو اخیراً سه کتاب منتشر کرده است که جایزه معتبر یادبود آیزاک و تامارا دویچر را با دو کتاب از آن‌ها، و اثر کارل مارکس از سایتو، دریافت کرده است. «مانتلی ریویو» هم چنین کتابِ «اکوسوسیالیسم و بازگشت طبیعت» نوشته خودِ من، با تمرکز بر بوم شناسی مارکسی را چاپ کرده است. هم چنین فرد مگداف که یک دانشمند خاک شناس است، در مورد اقتصاد سیاسی می نویسد و در این ظرفیت ها تحلیل اکولوژیکی ما را به ویژه در مورد نقد تجارت کشاورزی تقویت کرده است.

باتوهان ساریکان: دست آخر و آخرین سوال، جان بلامی فاستر دوست دارد در اوقات فراغت خود از کار مجله چه کار کند؟

جان بلامی فاستر: جدای از مجله، من هنوز هم سالی چند درس در دانشگاه تدریس می کنم و با دانشجویان فارغ التحصیل در بخش های مختلف کار می کنم که زمان زیادی می برد. من همچنین تحقیق و نگارش خود را نسبتاً مستقل از «مانتلی ریویو» دارم. من دوست دارم سفر کنم، معمولاً این را با صحبت هایی در مورد سوسیالیسم و بوم شناسی در حمایت از جنبش های سراسر جهان ترکیب می کنم، اگرچه اخیراً زیاد سفر نمی کنم. من صحبت های زیادی از طریق اینترنت انجام می دهم. من داستان های زیادی خواندم. فراتر از آن، زندگی به خانواده و دوستان و اجتماع و طبیعت اختصاص دارد. بیشتر وقت ما در بیرون از خانه سپری می شود، هر روز پیاده روی های طولانی انجام می دهیم و در صورت امکان به اقیانوس ها و کوه ها سفر می کنیم. همانطور که پل لافارگ گفت، فراتر از همه کارهای ضروری و خلاقانه، ما حق تنبل بودن را هم داریم.

بیان دیدگاه